نه هرکه طرف کله کج نهاد و راست نشست …

در ادامه یکپارچگی در طرز فکر کوچینگ اولین بار، ۱۸ ساله بودم که چنین اتفاقی برایم افتاد. پیش از آن هم شاید با چنین پدیده‌ای روبرو شده بودم ولی آنچه آن روز اتفاق افتاد اثری جاودان داشت. بعد از آن هم به احتمال  زیاد همین لنگی و عدم تعادل را باید تجربه کرده باشم. به تلخی […]

در ادامه یکپارچگی در طرز فکر کوچینگ

اولین بار، ۱۸ ساله بودم که چنین اتفاقی برایم افتاد. پیش از آن هم شاید با چنین پدیده‌ای روبرو شده بودم ولی آنچه آن روز اتفاق افتاد اثری جاودان داشت. بعد از آن هم به احتمال  زیاد همین لنگی و عدم تعادل را باید تجربه کرده باشم. به تلخی عادت به مزه قهوه، یا تندی سیگار. عادت به معصومیت از دست رفته.

عادت کرده‌ایم به اینکه پایمان به سنگ بخورد و تلوتلو بخوریم و بعد راست شویم و حتی نگاهی به عقب نیندازیم. راست شده‌ایم و به راه خود رفته‌ایم. انگار که آن سنگ که پایمان را آزرد خود از اصل وجود نداشته است.

من با جهانی نو روبرو شدم ولی نه با شگفتی، که کشف جدیدی در راه است بلکه با: «عجب، چطور ما نمی‌دانستیم!»

وه که چه می کند با ما همین تفاوت کوچک.

بگذار حکایت از درد کفایت کند و به گفتن شرح ماجرا بپردازم.

صبح‌ها به ورزشگاه می‌رفتم و با خیل صبح‌خیزان تکانی به خودم می‌دادم. خیر سرم ورزشکار بودم و چند سالی بود که جودو می‌کردم. آن روز، روز اعلام نتایج کنکور بود.

در آن زمان، روز اعلام نتایج کنکور به معنای درگیر شدن با شماره پرونده و پهنای باند و غیره نبود. روز روزنامه‌ای حجیم بود که کم بود و ما زیاد. من پیش از اذان صبح نیافته بودمش و منتظر بودم که دوستی به من برساندش.

باید ساعات تلخی را می‌گذراندم تا هشت و نیم شود و من با دوزاری تلفن بزنم به خانه دوستم و آن کد جادویی را که قرار بود جلو اسمم باشد بپرسم. یا اینکه بدتر از آن، اینکه اسمم اصلاً هست یا نه.

من دور زمین چمن بودم و بدنم می‌جنبید و روحم می‌پرید. مانند نیزه آن یک نفر عضو تیم ملی دو و میدانی قمی که نادر بود در آن دوران (و گویا هنوز هم). اتفاق آنجا افتاد که دور من با دور او و مربی‌اش تلاقی کرد. سرش را بالا آورد و گفت. چه خوب می‌دوی!

دویدن مگر خوب و بد دارد!!! توی ذهنم گفتم. شاید فقط نگاه کرده باشم. در ذهن من دویدن همان بود که یک پا می‌آمد جلو پای دیگر و بعد نوبت پای دیگر می‌شد. راه رفتن سریع‌تر.

نگفتم ولی او شنید گویا که گفت: «می‌خواهی امروز تمرینت بدهم؟»

این را گفتم: «من با این پاهای خپل  و بدن پهن؟؟!!» خندید که یعنی امتحان کن.

آنچه بعد از آن اتفاق افتاد:

فرم گرفتن بدنم. رهاتر دویدن. سریعتر رفتن. ریتم. وزن. نواختن موسیقی با پاها و با بدن؛ همه بدن. خلسه‌ای عظیم که فقط در دویدن بود. چیزی در خونم رقصید و دویدن هنری شد از مو تا ناخن شست پا و هفت بطن در درون.

وه که من چه غافل بودم! یک دویدن بود و اینهمه ماجرا؟ وقتی از دو حرف می‌زنیم داریم از چه حرف می‌زنیم؟

وای که این اتفاق بارها برایم افتاد و من فرصت نداشتم که عبرت بگیرم. دیشب که دوستی از سماع می‌گفت؛ باز همین شد. پس عجیب نیست که وقتی کسی می‌گوید کوچینگ چیست یاد صحنه آخر جاناتان مرغ دریایی می‌افتم.

در آن صحنه، جانشین جاناتان، فلیچر مرغان دریایی جوانی را که به شوق تکنیک دورش جمع شده بودند دعوت می‌کند به شگفتی جهانی بی‌محدودیت پرواز؛ جز نگاهی حاکی از تعجب پاسخی نمی‌گیرد. آهی می‌کشد و می‌گوید بیایید از پروازی در سطح شروع کنیم.

کوچ‌های عزیزم، باید بدانیم که همراهی با دیگران برای رسیدن به اوجی که هرگز در مخیله آنها هم نمی‌گنجیده محتاج این است که پیش از آن، هر کوچ، از هر اندیشه محدود‌کننده‌ای نسبت به انسان، رها شده باشد. این رهایی، جز در بستر اندیشه‌ای یکپارچه به دست نمی‌آید.

حالا بیایید از مدل‌هایی ساده شروع کنیم.

پیش از هر چیز باید دانست که اولین و آخرین برخورد شما با تمامیت کوچی، در زبان اتفاق می‌افتد.

زبان، هر نشانه‌ای است که او برای انتقال مفاهیم از آن بهره می‌گیرد.

زبان هر فرد منحصر به فرد است و دریایی از مفاهیم پشت هر نشانه وجود دارد.

پس اگر مراجعی می‌گوید: «می‌خواهم وزن کم کنم!» شما را در گردابی عظیم، به عمقی دهشتناک، از ماجرایی پیچیده می‌برد. در همین جمله کوتاه، باید یکپارچگی مفاهیم به ظاهر متفاوتی را بررسی کنید.

می

خواه

م

وزن

کم

کن

م

.

حالا، باید این‌ها را در یک کل منسجم نو و پر از شگفتی ببینید.

باید آن دنیایی را که در آن دویدن گذاشتن سریع یک پا جلوی پای دیگر و سماع چرخیدن به دور محور مرکزی بدن است را رها کنید.

داستان یکپارچگی ادامه دارد!

با من باشید با یکپارچگی و بعد دوباره ترس!

مطالب مرتبط

4 پاسخ به “نه هرکه طرف کله کج نهاد و راست نشست …”

  1. عزت محمدی مرام گفت:

    کوچیک یعنی تعامل بین دو نفر یا خود با خود
    و در این مقاله چقدر با شاهد مثال زیبا تشریحش کردی

    ممنونم

  2. ممنون . مقاله خوبی بود.

  3. مرضیه گفت:

    یعنی از اون روز که از استعاره میانه بازی استفاده کردید. توی همه نوشته‌هاتون می‌بینم و بیشتر درک می‌کنم منظورتون رو. لطفا بترسید اما بنویسید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز