همنوایی با ترس

امروز، به مناسبتی، حدود چهار ساعت، درگیر بودم با یک کلاس بیست و اندی نفره از دخترکان چهارده و پانزده ساله که قرار بود به آنها شخصیت‌شناسی بگویم. نسل خالص و بی‌شبهه دهه نودی. همراهم، استاد دیگری هم بود. خانمی از دهه شصت، شیرازی، ادبیات و فلسفه خوانده (چرا این ترکیب اینقدر کلاسیک است؟؟!!!)

راستش از وقتی شکست عشقی فراوان خورده‌ام از ابزارهای دسته‌بندی آدم‌ها، دلم نمی‌آید نوجوانان را درگیر کنم با مترهایی که بیشتر برچسب می‌زنند و کمتر به تعمق وامی‌دارند. ترجیحم این است که بگذارم فردیتشان را فریاد بزنند و من هم همراهشان کیف کنم و یاد بگیرم.

پنج سؤال زیر را دادم و گفتنم که بکشند و بنویسند و بعد بیایند و خودشان را با پاسخ‌هایشان معرفی کنند:

  1. شعار شخصی شما در زندگی چیست؟
  2. هدف فعلی شما چیست؟
  3. آزاردهنده‌ترین چیز در زندگی شما چیست؟
  4. بزرگترین ترس شما در زندگی چیست؟
  5. دیوانه‌وارترین آرزویتان چیست؟

اولین‌بار در کوچینگ ویز (Coaching Ways) با این ابزار آشنا شدم. به آن نشان شخصی (personal Coat of arms یا personal crest) می‌گویند. ابزار خوبی است برای اینکه برای خودتان بسازید و روی دیوار نصب کنید تا در هر زمان خلاصه‌ای از بودن در لحظه خود را داشته باشید. از طرف دیگر برای معرفی افراد جدید به هم دیگر هم استفاده می‌شود. فرمش شبیه شکل زیر است.

برای اینکه پرشده یا شکل‌های دیگرش را ببینید، کلمات کلیدی فوق را در گوگل بجورید. نکته این‌که ترجیحاً سؤال‌ها را تصویری جواب می‌دهند؛ همراه با توضیح شفاهی به جمع.

بگذریم که چقدر سخت است همراه کردن نوجوانانی که باید پنجشنبه خواب باشند و حالا سرکلاسی کوچک به سؤالات بی‌سر و ته جواب می‌دهند.

یک کشف بزرگ روزم را ساخت.

پاسخ‌هایی که شنیدم تفاوت اصلی داشت با آنچه شنیدم، وقتی بزرگسالان این تمرین را انجام دادند.

  • نوجوانان شعارهای تقلیدی داشتند و بزرگسالان عمیق‌تر
  • نوجوانان اهداف بسیار کوتاه‌مدت و معمول داشتند. بزرگسالان اهدافی بسیار بهتر قاعده‌مند شده.
  • دیوانه‌وارترین آرزوی بزرگسالان، دیوانه‌وارتر بود!!!!
  • آزارهای هر دو گروه بیشتر آدمها بودند و شرایط؛ ولی در نوجوانان وافریادا از دست اولیا بلند بود.
  • اما ترس: هر چه در بزرگسالان، ترس‌ها خاص و عجیب و گاه با رودربایستی بود؛ در نوجوانان ترس‌ها صادقانه و اصیل بود.

از همه مهمتر پاسخ جمع بود:

ترس با خنده و شوخی و مسخره‌بازی همراه نمی‌شد. برای نوجوانان، ترس‌ها بزرگترین منبع همدلی بودند. همان موضوعی که در بزرگسالان به سکوت می‌گذشت؛ در نوجوانان تبدیل می‌شد به همنوایی و شفقت به دیگری.

  • ترس از مرگ عزیزان
  • ترس از آینده
  • ترس از تنهایی
  • ترس از دوست نداشته شدن

سؤال بزرگی که برایم پیش آمد این بود. چرا ترس‌هایمان را با هم به اشتراک نمی‌گذاریم؟ اگر، باز، از دید تفاوت نگاه کنیم و نه تناقض، ترس‌ها نمی توانند ابزاری باشند برای شناخت خود از دریچه نگاه و همراهی دیگری؟

راستش هرچند برای خودم می‌خوانم: «خلق را تقلیدشان بر باد داد!»؛ نمی‌توان از فرصت هالووین استفاده کرد و دور هم جمع شد و یک دل سیر از ترس‌ها سخن گفت؟ نوجوانانه و سرخوش!

سفری از رؤیا به معنی

من امروز رویایی دارم!

رؤیای من اینست که سرانجام روزی دره‌ها بالا خواهند آمد و تپه‌ها و کوه‌ها پایین خواهند رفت، ناهمواری‌ها هموار خواهند شد و ناراستی‌ها راست؛ جلال خداوند آشکار خواهد شد و همه ابنای بشر با هم به تماشای آن خواهند نشست. (مارتین لوتر کینگ)

وقتی داریم از معنی حرف می‌زنیم داریم از چه حرف می‌زنیم؟ چرا معنی مهم است؟ راه یافتن معنی چیست؟

این روزها وقتی دارم ابزارهای کوچینگ را بالا و پایین می‌کنم تا بتوانم بهتر آدمها را همراهی کنم؛ یا دیگر مشتاقان تازه‌وارد به حیطه کوچینگ را با معجزه این فرآیند آشنا کنم؛ همه راه‌ها به معنی ختم می‌شود.

هرم مازلو (Maslow) و نیاز به خودشکوفایی(Self-Actualization)، هرم گرگوری بتسون یا دیلتز یا سطوح عصبی منطقی (Logical Level) و هفت عادت مردمان مؤثر کاوی و …

در همه مواردی که نام بردم معنی یا معنویت مدام تکرار می‌شود. ویتمور هم کوچینگ عمیق را فارغ از معنی نمی‌دانست و معتقد بود نهایت عملکرد در سازمان وقتی اتفاق می‌افتد که فرهنگ سازمانی درگیر معنی است.

معنی راه حل گذر از موانع ذهنی و عینی هم هست. از جمله این موانع، حضرت ترس است. اما این معنی چیست که عالمی را به دنبال خویش کشانده است؟

پیش از آن باید با مفهوم دیگری که این روزها به آن هم می‌پردازم آشنایتان کنم. اگر فلسفه می‌خوانید و با آن آشنا هستید به من و ما کمک کنید بیشتر با آن آشنا شویم.

دگربودگی یا دیگری‌گون یا Otherness

این مفهوم یعنی بیرون آوردن سر از لاک خود و نگاه به بیرون. از این هم پیشتر رفتن و از آن بیرون به خود نگریستن.

دگربودگی یعنی نگاه به خود و دیگری از ناحیه تفاوت نه تناقض؛ پیچیده و زیبا.

خود در مقابل دیگری است. دیگری کسی که در اخلاق کانتی، قانون طلایی محافظتش می‌کند. کسی که باید با او همانطور رفتار کنم که دوست دارم با خودم رفتار شود.

نمی‌خواهم وارد مفاهیم فلسفی شوم که چندان توان پنجه درانداختن با آنها را ندارم.

من هستم و ترس‌هایم. اما دریغ که از دیگری گریزی نیست.

من از آدم‌ها می‌ترسم. شما هم می‌ترسید. این آدم‌ها ترسناکند، چون دیگری هستند. دیگری، به قول لویناس، بی‌چهره است. بی‌چهرگی، نشان شر است. شر، ترسناک است.

راه گریز از ترس‌ها، معنی است و من تعریف مشترکی از معنی در همه آثار نویسندگان متأخر یافته‌ام. معنی یعنی حضور در جهان دیگری. بیرون شدن از خود. تعلق به چیزی بزرگتر از خود. معنی می‌تواند شکل بودن را تعیین کند. معنی، جواب این سؤال است که بودن تو قرار است چه فایده‌ای داشته باشد؟

وقتی از این زاویه به معنی بنگریم؛ معنی یعنی سفر در خود را تمام کردن و به سمت دیگری رفتن.

نمی‌دانم شما هم یاد مراحل سلوک عرفانی افتادید یا نه. سفر از خود به خلق. (یادم باشد، یک روز باید به آثار روان‌شناختی عرفان ایرانی بپردازم.)

معنی یافتن

یادم می‌ماند که کم‌کم ابزارهای یک کوچ را برایتان افشا می‌کنم که بتوانید خودتان را کوچ کنید. تا بحال در نوشته‌هایم شما را در جریان یک کوچینگ خود (self-coaching) زنده گذاشته‌ام! ?

با همه این مواردی که گفتم؛ دیده‌ام که آدم‌ها تا تعریف هویت، آهسته یا سریع، با ترس و لرز یا با شوق فراوان، بهرحال می‌آیند. اما برای رفتن به پله بعد و یافتن معنی، ناگهان پیروان بی‌چون و چرای قالب‌های مرسوم اجتماعی می‌شوند. درحالی که مرحله معنی به ما می‌گوید که تا تو از دریچه چشم دیگری به خود ننگری و فاصله خود با دیگری را نسنجی معنی خویش را نمی‌یابی.

ناگهان همه می‌خواهند تأثیرگذار باشند. مؤثر باشند. زندگی دیگران را بهتر کنند و …

دست بردارید! خب جزئیات؟ تصویر؟ خواست؟ …

من میانبری را امتحان کرده‌ام.

رؤیا

وقتی یافتمش که داشتم به خودم در خواب‌هایم فکر می‌کردم. در خود، اما درحال نگاه کردن از بیرون به خود. یک‌جور دانای کل. آگاه به قبل و بعد و باز شگفت‌زده از آنچه در حال اتفاق می‌افتد.

ارشمیدس‌وار (البته نه برهنه!)‌ فریاد زدم که یافتمش. من رؤیایی دارم! رؤیاهایی معنی‌دار. معنی‌هایی که در ذات، واحدند و در صورت‌های رؤیایی دیگرگون، تکرار می‌شوند.

در رؤیاهایم، من آنم که قصه می‌گوید و شفا می‌دهد. شمنم. منتقل کننده حکمت و خرد گذشتگانم و ثبت‌کننده تجربه شکارچیانی که در گوشم از رؤیاهای بیداری‌شان زمزمه می‌کنند.

و من یافتم معنایم را،

و

گذشتم از تکرار بی‌تأثیر اشکال مختلف صرف اثر و اثرگذاری.

حالا می‌نویسم برای آن دیگرانی که همچنان از آنها می‌ترسم. من معنایم را در رؤیاهایم دیده‌ام. آنجا که من هستم و دیگری. مثل مارتین لوترکینگ، من هم هربار کلاسی را به پایان رسانده‌ام لبخندی زده‌ام و گفته‌ام:

من رؤیایی دارم!

برایم بنویسید که رؤیای شما چیست. بنویسید که این متن چقدر به آنچه شما خواسته‌اید نزدیک بوده است. آی دیگران بیایید از چشم همدیگر به هم بنگریم تا ما بشویم و بعد دیگران و دیگران و دیگرانی بیشتر را به خودی‌ها پیوند بزنیم.

بالای سر غذایت بایست؛ همینطور رابطه‏‌هایت!

یکی از مشکلات من در آشپزی این است که به راحتی حواسم پرت می‌‏شود. بخصوص وقتی قرار است برای چند مهمان، با سلایق مختلف غذاهای مختلفی بپزم.

اگر مرا در این حالت ببینید؛ اینگونه توصیفم می‏‌کنید: مدام از سر این میز به آن یکی می‌‏پرد، ظرف‏‌ها را جابجا می‏‌کند و گاهی کاملاً گیج و سردرگم می‏‌نماید. گاهی می‏‌ایستد تا فکر کند که چه باید بکند؛ اما سریع خودش را جمع می‏‌کند و سروقت کاری می‏‌رود. از سر و رویش عرق می‌‏ریزد و عصبی و ترسیده است.

مطمئنم با این تصویری که توصیفش را خواندید؛ حدس می‏‌زنید که آشپزی برای من کاری لذت‌بخش نیست.

اشتباه است! آشپزی گاهی مدیتیشن من است. روزی که در آن آشپزی کرده باشم، عذاب وجدان اینکه امروز هم هیچ کاری نکرده‌‏ام را ندارم.

من آشپزی را دوست دارم. هر چند چیزی که همیشه انتظار آن را دارم و گویا تجربه مشترک همه آشپزهای غیرحرفه‌‏ای جهان است؛ این است که نمی‌‏توانم بلافاصله از نتیجه کارم لذت ببرم. معمولاً ارزیابی درست من از نتیجه نهایی، فردای روز مهمانی اتفاق می‌‏افتد. وقتی باقیمانده غذا را برای خودم، دوباره، گرم می‏‌کنم.

مهمانان همیشگی کاملاً این حال من را درک می‌‏کنند. گاهی کمک کوچکی می‏‌کنند و گاهی رهایم می‏‌کنند تا با خلسه عجیب خودم بسازم و درنهایت، در اکثر اوقات و نه همیشه، با نتیجه‌‏ای خوشمزه از آن خارج شوم.

این ترکیب عجیب علاقه و اضطراب را جای دیگر هم یافته‏‌ام. در رابطه‌‏ام با دیگران.

گویا جهان انسان‏‌ها، مهمانی شلوغی است که همه ما در آن، آشپزهای غیرحرفه‌‏ای هستیم.

برای اینکه این تعمیم عجیب را داشته باشم؛ دلایل شخصی، حرفه‏ای و علمی فراوان دارم.

تجربیات شخصی، آنچه در فرآیند کوچینگ و اتاق درمان دیده‌‏ام و مطالعاتم نشانم داده است که همیشه پایه رابطه با دیگران در میان است. همان‌قدر که ممکن است هر روز پخت و پز کنیم ولی تا آخر عمر آشپز حرفه‏‌ای نشویم؛ امکان دارد که تا آخر عمر مانند یک فروشنده، درمانگر یا کوچ حرفه‌‏ای نتوانیم از پس رابطه‌‏هایمان بر بیاییم.

دیگران، بزرگترین مرجع استرس و اضطراب‌‏های ما هستند.

من وقتی برای خودم آشپزی می‏‌کنم بیشتر کنجکاو و ماجراجو هستم تا نگران. مهمان‌‏های خصوصی‌‏تر من هم می‌‏دانند که هربار باید منتظر چیز جدیدی باشند.

مادرم بیشتر به موجودی یخچالش و سیر شدن دیگران فکر می‏‌کرد. ما، زیاد، گرسنه و پر سرو صدا بودیم. خاله‌‏ام که همیشه نتیجه کارش عالی بود؛ آشپزی، به تمامی متکی به اصول، بود؛ ولی ما با لذتی آمیخته با ترس، دست به سفره‏اش می‌‏بردیم. خوردن سر آن سفره، قانون‏‌های خودش را داشت.

تجربه آشپزی من، با نگاه به دست آن‌ها و تجربیات خودم شکل گرفت. ابتدای ازدواجم بود که پدیده‏‌های دیگر را کشف کردم. کتاب آشپزی و فیلم‏‌هایی که در مورد آشپزی ساخته شده بود؛ اما یک چیز تغییر نکرد. در نهایت، مهمان، به نتیجه کار امتیاز می‏‌دهد. لبخندی، تعریفی، لب ورچیدنی یا سکوتی طولانی و درخواست چیزی که به قول معروف بشورد و ببرد تجربه آشپزی را طبقه‌‏بندی می‏‌کند. خوب، عالی، افتضاح یا … .

غذا و رابطه، بدیهی هستند. هر روز و هر ساعت در زندگی ما حضور دارند و همین، باعث می‌‏شود دست‌کم بگیریمشان؛ اما سلامت و تجربه بودنِ ما، به طرز اعجاب‌‏آوری به آن‌ها گره خورده است.

«به من بگو چه می‏‌خوری تا به تو بگویم چگونه آدمی هستی!»، زیادی اغراق‏‌آمیز به نظر می‏‌رسد؛ اما تا حدود زیادی هم واقعیت دارد. همان‌قدر که می‏‌توانیم بگوییم «تو اول بگو با کیان زیستی/ پس آنگه بگویم که تو کیستی». آن‌قدر مطالعه علمی در مورد همبستگی کیفیت رابطه‌‏ها و سعادت بشری وجود دارد که در حوصله بحث نمی‌گنجد.

اما دو چیز را از ویلیام گلاسر یاد گرفته‌ام:

اول اینکه:

هر وقت موضوع رنج روانی در میان باشد حتماً رد پای یک یا چند رابطه مشکل‏‌دار هم وجود دارد.

دوم اینکه بشر، هرچند از نظر سخت‏‌افزاری نسبت به نیاکان خود وضعیت بهتری دارد و حتی می‏‌توان آینده بهتری را هم برایش پیش‏‌بینی کرد؛ اما همچنان در مورد رابطه، اندر خم یک کوچه است و با همان مشکلاتی سروکله می‏‌زند که نیاکانش با آن درگیر بودند.

در مورد غذا وضع ما بهتر است. پیشرفت‏‌ها، غیرقابل‌انکار هستند و شاید بتوانیم از آشپزی چیزهایی یاد بگیریم که بتوانیم با آن‌ها، مشکل رابطه‌ها را هم حل کنیم. شاید هم فقط، به امتحانش بیرزد.

توصیف غذایی رابطه‌‏ها

برای اینکه آشپز بهتری بشویم و دردسر کمتری داشته باشیم باید مواد غذایی را بشناسیم و بدانیم که ترکیب‏‌های مختلف آن‌ها چه ویژگی‌‏هایی دارند.

باید مواد رابطه، یعنی آدم‏های دیگر را هم بشناسیم؛ اما پیش از هر چیز مهم است که بدانیم نمی‌‏توانیم در ویژگی مواد دست ببریم. استفاده درست از مواد است که غذای جان‏‌فزا به ما می‏‌دهد وگرنه تلاش برای تغییر ذات مواد، تلاشی جان‏فرساست.

نفاخ بودن حبوبات، ذات آن‌ها است. اگر معده حساسی دارید؛ باید برای خود فکری بکنید. غرغر و شکایت از نفخ، بعد از خوردن یک پاتیل آش، همان‌قدر غیرمنطقی است که نق زدن در مورد سردی رابطه با آدمی درون‌گرا یا شلوغی رابطه با انسانی برون‌گرا.

اگر مجبورید با آدم درون‏‌گرا سروکله بزنید و خودتان برونگرا هستید یا برعکس؛ مثل وقتی‌که فرزند، والدین، همسر، رئیس یا معلمتان این‌چنین هستند؛ چاره این است که محیط را مناسب این کار بکنید. مثل حبوبات که با صبر و حوصله باید در آب خیس بخورند تا جوانه بزنند؛ تا از نفاخ بودنشان کاسته شود و به کار ما بیایند؛ باید با آدم‌ها هم صبور بود.

هرچند توصیه می‌‏شود معتدل‌کننده‌هایی را دم دست داشته باشید. عرق نعنا یا زنیان، چای و نبات یا ازاین‌دست؛ چاره‏‌های فوری خوبی هستند. صبر و حوصله اما کیمیایی جاودانی است.

پذیرش دیگران و عدم تلاش برای تغییر آن‌ها به هر نحو، تضمین‌کننده کیفیت رابطه‌‏هاست. وگرنه می‌‏دانیم که می‌‏شود هر غذایی را چرب‌تر و خوش‌‏نمک‌‏تر کرد و به خورد خلق‏‌الله داد؛ اما بلایی که آن غذا سرتان می‌آورد نیاز به توضیح ندارد.

آشپز حرفه‏‌ای برای انتخاب مواد غذایی وقت مکفی می‏‌گذارد. شاید مجبور به استفاده از مواد خاصی باشد؛ ولی سعی می‏‌کند بیشتر آن ماده را بشناسد و بهترین استفاده را از آن بکند.

آشپز ایرانی که در اروپا، رؤیای پختن قورمه‌‏سبزی دارد؛ باید بداند که نه عطر شنبلیله ایرانی را در اختیار خواهد داشت نه می‌‏تواند روی مزه گوشت گوساله، مثل راسته گوسفندی حساب کند.

چاره چیست؟ یا مزاجش را تغییر دهد تا با آشپزی اروپایی تطابق پیدا کند، یا منابع زیادی (زمان، هزینه، پول و چیزهای دیگر) صرف کند تا عین آنچه می‏‌خواهد بیابد.

اگر حرفه فرد آشپزی نباشد؛ سالی یک‌بار هم به وصال آن قورمه‌‏سبزی آرمانی برسد کافی است.

یادمان باشد که غذا، برای بودن است و رابطه هم. ما موظف هستیم که بالای سر غذایمان بایستیم و بگذاریم خوب بپزد و به عمل بیاید تا تجربه‏‌ای داشته باشیم فراتر از پر کردن باک بنزین و تأمین سوخت.

در مورد رابطه هم ما آشپزهایی هستیم که گاهی خودمان مواد غذایی خودمان را می‏‌کاریم و درو می‏‌کنیم. ارزشش را دارد؟ حتماً همین‌طور است.

بعضی از آدم‌‏ها مثل مواد هیدروکربنی هستند. ما از آن‌ها انرژی می‌‏گیریم و با آن‌ها حالمان خوب است؛ اما بعضی‏‌هایشان هم مثل سیب‏‌زمینی و برنج و حتی بدتر، شکر، ممکن است معتاد و چاقمان کنند و بعدازآن دیگر فقط ما را به سراشیبی بیماری ببرند. در مصرف آن‌ها باید دقت کرد.

خوش‌‏مشربی معیار همیشه خوبی برای انتخاب رابطه‌‏هایمان نیست. بهتر است مثل یک آشپز حرفه‌‏ای بدانیم که هیدروکربن خالی، غذای کاملی نیست. حتماً مکمل‏‌های سالم دیگر را باید خورش رابطه‏‌ها کرد. کسی که غذایش همیشه سیب‌‏زمینی سرخ کرده است و رابطه‏‌هایش همواره در مهمانی‏‌های شلوغ و ماجراجویی و خنده خلاصه شده هیچ‌کدام کاملاً سالم نیستند.

بعضی از آدم‌ها مثل میوه و سبزی هستند. خوردنشان سخت‌‏تر است و باید تازه نگهشان داشت. رابطه با آن‌ها همیشه دل‏نشین نیست و تعامل با آن‌ها گاهی سخت است. آن‌ها که زیاد می‌‏دانند از این جمله هستند؛ اما لازم است توی سفره‏مان داشته باشیمشان. حتی اگر مثل کلم بروکلی نه شکلشان را دوست داشته باشیم نه طعم‌شان را.

بعضی از آدم‏‌ها هم پروتئین هستند. قدرت عضلات و گاهی آرامش عصبی ما به آن‌ها بستگی دارد؛ اما بهتر است متنوع مصرف شوند و گاهی حضورشان کمرنگ‌تر باشد. بعضی آدم‏ها هم مثل لبنیات هستند. استخوان‏هایمان را می‏سازند ولی ممکن است معده را به هم بریزند.

آشپز واقعی، مسئول، اصول‏‌مدار و خلاق؛ بشقابش را از هر چهار نوع غذا پر می‏‌کند و می‏‌داند خودش مسئول غذایش است؛ چنانچه مسئول رابطه‏‌هایش.

غذا، رابطه، موفقیت و آرامش

 حتماً شنیده‌‏اید که میانگین قد انسان‏ها افزایش پیدا کرده است و می‌‏دانید که علت آن را تغییر در کیفیت غذایی می‏‌دانند. باز هم حتماً شنیده‌‏اید که مردم نقاطی از جهان سکته قلبی نمی‏‌کنند یا سرطان نمی‏‌گیرند چون در رژیم غذایی آن‌ها از فلان ماده غذایی بیشتر استفاده می‌‏شود. این‌ها موفقیت‏‌های عالم تغذیه هستند؛ اما نمی‌‏شنویم که میانگین افسردگی کاهش یافته است.

حتی می‏‌دانیم که یک سال را برای مقابله با افسردگی اختصاص داده‌‏اند و شعارشان این بود: «در موردش حرف بزنید». موفقت و آرامش را چگونه باید با رابطه‏‌ها تضمین کرد چنانچه سلامت بدنی را با غذاها؟

 یکی از مواردی که حتی در یک سرماخوردگی ساده به شما توصیه می‌‏شود؛ پرهیزهای غذایی است.

دکتری که در دوران کودکی پیشش می‌‏رفتیم همیشه وقت نوشتن نسخه مثل یک ماشین تکرار می‏‌کرد که آب یخ نخور. ترشی نخور. سرخ‏کردنی نخور.

روان‏شناسان هم همواره توصیه‏‌هایی در مورد رابطه‌‏ها دارند. با آدم‏‌های سمّی رابطه نداشته باش یا اگر مجبور هستی خودت را در مقابلشان مصون کن.

آرامش محتاج پرهیزهای رابطه‌‏ای است.

آب یخ، ترشی و غذای سرخ‌شده خوشمزه هستند. شاید باورتان نشود ولی آدم‏های خودشیفته، وابسته‌‏ها و حتی سایکوپات‏‌ها (دشمن اجتماع) هم جذاب‌اند.

در کنار این آدم‌‏ها بودن به شما احساس خوبی می‌‏دهد آن‌ها خوش‏‌مشرب و جذاب‌اند و در شما توهم‌‏های مختلف شادی‏‌بخش ایجاد می‏‌کنند. مثل من برتر و متفاوتم و تو هم که با منی همین‌طور. من به تو نیاز دارم و تو قهرمان منی. من شمع جمع هستم و تو در کنارم می‌‏درخشی.

اما همه آن‌ها مثل غذاهای ناسالم هستند. آن‌ها از درون شما را نابود می‌‏کنند ولی شما طعمشان را دوست دارید. هیچ راهی جز تغییر رژیم غذایی وجود ندارد و باوجوداینکه این گزاره بدیهی است؛ اما هزاران مشکل با خود دارد.

هیچ راهی جز تغییر رابطه‏‌ها برای آرامش یافتن وجود ندارد. گزاره مذکور هم پر از اماواگر است ولی همان‌قدر درست است.

سوءتغذیه و فقر غذایی هم ما به ازای خود را در رابطه‏‌ها دارند. اولین نگاه به انسان بیمار یک گزاره تقریباً بدیهی را به ذهن متبادر می‏‌کنند. او سبک تغذیه بدی دارد. در اکثر موارد حدستان درست است؛ اما من جنبه دیگر ماجرا را هم دیده‌‏ام انسان بیماری که سبک تغذیه زنده نگهش داشته است.

اگر مدام مضطرب هستید. افسرده و بی‏هدف هستید و یا موفق نمی‏شوید. به دوروبرتان نگاه کنید. از دو حال خارج نیست: یا باری بهر جهت با روابطتان روبرو شده‏اید و مسئولیت‌‏پذیر نبوده‌‏اید یا دچار سوءتغذیه و فقر غذایی رابطه‌‏ای هستید.

باید بپا خیزید و از این به بعد خودتان آشپز باشید. عوض کردن رستوران افاقه نخواهد کرد. موفقیت و آرامش تا حدود زیادی در گرو محیط است. باران که در لطافت طبعش خلاف نیست/ در باغ لاله روید و در شوره‏زار خس. مسئولیت رابطه‏‌هایتان را بپذیرید. غرغر و شکایت و انتقاد دردی دوا نمی‌‏کند باید رژیم خود را عوض کنید.

البته نمی‏‌شود یک‌روزه رژیم غذایی را تغییر داد. تغییر ناگهانی خود عامل تغییر نکردن است. گاهی آن‌قدر سوءتغذیه شدید است که غذای سالم شمارا خواهد کشت.

نمونه افراطی آن در زلزله ترکیه رخ داد. فردی که بدون آب و غذا چهار یا پنج روز زیر آوار زنده مانده بود توسط مردم نجات پیدا کرد و همان مردم موجب مرگ او شدند.

چطور؟ به او آب دادند. آب بدن مدت‌ها تشنه مانده را کشت؛ یعنی اگر متوجه شده‌‏اید فقر رابطه‌‏ای دارید و آن فقر خیلی شدید است به خود آسیب نزنید. تغییر را با یک متخصص آغاز کنید. او رابطه به‌منزله درمان را می‏‌شناسد (امیدواریم بشناسد).

 یکی از عوامل سلامت غذایی استفاده بیشتر از غذاهای دریایی است.

غذای دریایی در آشپزی خاصیت جالبی دارد. هرچقدر هم برای مزه‏‌دار کردنش تلاش کنید و وقت بگذارید باز هم مهم است که در تازه‌‏ترین حالت آن را مصرف کنید. به‌اندازه بپزید و داغ سرو کنید.

غذای دریایی برای من مصداق نه گفتن و جرأتمندی در رابطه است. همه آن را دوست ندارند. بعضی اصلاً حالشان از آن به هم می‏‌خورد. بعضی به‌هرحال می‏خورندشان و افراد کمی دیده‏ام که غذای دریایی انتخاب اول و محبوبشان باشد. بااین‌حال هیچ‌کس در رابطه با سالم بودن غذای دریایی شک ندارد.

مردم قطب شمال و اسکاندیناوی کم بودن میزان بسیاری از بیماری‏‌ها را به دلیل مصرف غذای دریایی زیاد می‏‌دانند؛ وارن بافت، غول سرمایه‌گذاری هم ویژگی افراد موفق را توانایی آن‌ها در نه گفتن.

همواره وقتی می‌‏خواهم جرأتمندتر باشم به این استعاره پناه می‌‏برم. نه گفتن مثل پختن ماهی است. کمی نمک و فلفل، سیر و روغن‌زیتون و بلافاصله بردن در تنور یا اگر عادت ندارید ماهیتابه؛ پخت کم و سریع و سرو داغ؛ بهترین نتیجه را می‌‏دهد. هرچه بیشتر با آن ور بروید هم مهمان را خسته می‏‌کنید و هم خودتان را و در آخر نتیجه لزوماً بهتر نخواهد شد.

بگذریم که ممکن است اصلاً از سرو آن بگذرید و غذای دیگری را سر سفره بگذارید که سالم‌تر نیست.

 این روزها خیلی مد است که درباره هوش هیجانی و تأثیر آن صحبت بشود.

آدم باهوش هیجانی بالا مثل آدمی است که بدنش و خواست آن را خوب می‏‌شناسد و غذای مناسب را انتخاب می‏‌کند اما جنبه دیگر آن این است که غذاها را هم خوب می‏‌شناسد. مثلاً می‏‌داند دارچین میل به شیرینی را کم می‌‏کند و می‏‌داند حتماً وقتی گرسنه است ابتدا کمی آب بخورد؛ شاید فقط تشنه باشد.

یک مورد دیگرهم که تأثیرش در موفقیت به اثبات رسیده است. شبکه‌‏سازی است.

آشپزی که خودش موادش را می‏‌خرد ارزش چنین امکانی را خوب می‌‏داند. قصابی که به تو بگوید امروز گوشت استیکی خوبی ندارم و یا سبزی فروشی که از دور صدایت کند که کرفس‏‌های تازه امروز را از دست ندهی نعمت‌‏های بزرگی هستند.

برای من اما شبکه‌سازی و رابطه تودرتو هستند. من فکر می‏‌کنم باید آن سبزی‌فروش طعم خورش کرفس شمارا چشیده باشد و قصاب را به کبابی مهمان کرده باشید.

شبکه بر اساس ارتباطات یک‌طرفه شکل نمی‏گیرد و اگر بگیرد چندان پایدار نمی‌‏ماند. تیم‌‏سازی هم همین‌طور است.

تیم‎‏سازی مرا یاد روزهایی می‌ا‏ندازد که دادن ناهار را در شرکت قبلی‌مان قطع کردند. نغمتی بود که برای ما نعمت شد. کسی هر روز برای دیگران ناهار می‌‏پخت. چنان شد که حوصله بازگشت به روال سابق و خوردن غذای بی‏‌کیفیت را نداشتیم. پیوند غذا و رابطه؛ شادی و سلامت.

پیوند غذا و آشپز

واقعیت ما چیزی بیش از انعکاس تجربه زیسته در حافظه ما نیست.

نمی‌‏خواهم تمام موجودیت‏‌های دیگر را زیر سؤال ببرم. بیشتر منظورم این است که بگویم، ما کمتر راهی برای یافتن حقیقتی بیش ازآنچه ادراک می‏کنیم داریم.

اگر انیمیشن رتتویی یا همان موش آشپز را دیده باشید بهتر می‏توانید این موضوع را هضم کنید. اگر ندیده‏اید بقیه متن، پیچ داستان را فاش می‏کند.

صحنه‌ای در انیمیشن مذکور وجود دارد که منتقد سخت‏‌گیر و عبوس غذا، با خوردن لقمه‌‏ای از غذا، ناگهان در زمان به عقب می‌‏رود و به کودکی‌اش بازمی‌گردد. از آن به بعد ناگهان همه‌چیز برای او معنای تازه‌‏ای می‌‏یابد. حتی پذیرفتن یک موش به‌عنوان سرآشپز و اینکه هرکس توانایی آشپز شدن دارد برایش ممکن می‌‏شود.

هر کس که آشپزی کرده باشد این معنی را خوب می‌‏شناسد.

خوردن و سیر شدن کوچک‌تر از آن است که آشپزی را معنی‌‏دار کند.

حتی سلامت هم به‌تنهایی معنی‌‏دار نیست.

چرا یک خانم شاغل سراسیمه خودش را به خانه می‏‌رساند تا غذایی آماده کند؟ چرا گاهی در مرکز تفریحات ما چیزی برای خوردن وجود دارد؟ چرا سوپ مادربزرگ یا حتی چای نبات او قوی‏ترین داروی عالم است؟

در هر غذایی چیزی از آشپز هست؟ (نه منظورم باکتری‏‌ها نیستند! حس متن را خراب نکنید!) چیزی ورای وجود. عشق شاید و یا مسئولیت‌‏پذیری یا حکمت. هرچه هست؛ آشپزی نه‌تنها غذا پختن است. همان‌طور که رابطه‏‌ها چیزی ورای کلمات و حتی احساسات ردوبدل شده هستند.

معنای رابطه‌‏ها را بجویید و ارتباط خودتان را با آن فضایی که در رابطه ساخته‌‏اید بسنجید.

معنای یک رابطه، غذایی است که توسط دو آشپز پخته شده است؛ بنابراین ممکن است هم شور باشد و هم بی‏‌نمک. باید در مورد طعم آن غذا با آشپز روبرو تبادل‌نظر کنید. باید با قاشق او بخورید و با زبان او بچشید (می‏دانم ممکن است کمی چندشتان! بشود؛ ولی اصطلاح با کفش او راه بروید بی‏‌ربط بود.)

هر رابطه، چیزی را در شما تغییر می‏‌دهد و شما هم چیزی را در دیگران. همیشه هم این تغییر آن چیزی نیست که ما انتظار داریم.

ای‌بسا سرکه‌انگبین صفرا فزود/ روغن بادام خشکی می‏نمود. چاره‏ای نیست جز به اشتراک گذاشتن معنای رابطه و شنیدن آن از دیگری. بعید نیست که طعم آن تلخ باشد ولی قطعاً شفابخش است.

چای ماسالا و رابطه

امروز صبح می‏خواستم برای خودم چای ماسالا درست کنم. تنها بودم و معمولاً در این حالت آشپزی را پیچیده نمی‏کنم.

شاید برای مهمانانم ترکیب خاص ادویه خودم را بسازم و با عسل سرو کنم؛ ولی برای خودم چای ماسالا یعنی شیری که تاریخ‌مصرف آن دارد می‏گذرد، پودر آماده ماسالا و زردچوبه. شیر را همین‌طور سرد ریختم توی شیرجوش و پودر ماسالا و زردچوبه را هم اضافه کردم و شیرجوش را روی شعله اجاق‌گاز گذاشتم.

دستم، به هم زدن پرداخت و فکرم به سیر آفاق‌وانفس. صدایی حواسم را به سمت شیرجوش برگرداند. به‌موقع. به خودم نهیب زدم: حواست به غذایت باشد. یاد خاله‌‏ام افتادم که می‏‌گفت آشپز بالای سر غذایش می‌‏ایستد. غافل که بشوی یا غذایت می‌‏سوزد یا گربه آن را می‌‏برد (باور کنید یا نه، گربه، جوجه‌کباب‌های برادرم را از روی آتش برده بود).

طعم چای ماسالا برای من همراه شد بااینکه از خودم سؤال کنم من چقدر پای رابطه‏‌هایم ایستاده‌‏ام؟

این روش نوعی از تفکر است. وصل چیزهای پیچیده و انتزاعی به چیزهایی که بیشتر می‌‏شناسیمشان. من آن را از پیتر دراکر در کتاب خاطرات یک مشاهده‌‏گر آموختم و بعدتر در کاربرد استعاره و تمثیل در درمانگری بیشتر با آن اخت گرفتم.

مهم نیست استعاره و تمثیل چقدر دقیق است. العاقل یکفی بالاشاره. 

نباید به انگشتی که به ماه اشاره دارد خیره شد. باید ماه را دید.

تمثیل‏‌ها و استعاره‌‏ها کمک می‏کند اصولمان را تبیین کنیم و آن‌ها را در یادمان نگه داریم و هرچه بیشتر به چیزهای عادی و محسوس نزدیکشان کنیم بیشتر از آن‌ها یاد می‌‏گیریم. از این به بعد وقتی چای ماسالا خوردید، یاد سؤال من بیفتید. چقدر پای رابطه‏‌هایتان ایستاده‏‌اید؟ آیا حواستان به آن‌ها هست؟