همنوایی با ترس

امروز، به مناسبتی، حدود چهار ساعت، درگیر بودم با یک کلاس بیست و اندی نفره از دخترکان چهارده و پانزده ساله که قرار بود به آنها شخصیت‌شناسی بگویم. نسل خالص و بی‌شبهه دهه نودی. همراهم، استاد دیگری هم بود. خانمی از دهه شصت، شیرازی، ادبیات و فلسفه خوانده (چرا این ترکیب اینقدر کلاسیک است؟؟!!!)

راستش از وقتی شکست عشقی فراوان خورده‌ام از ابزارهای دسته‌بندی آدم‌ها، دلم نمی‌آید نوجوانان را درگیر کنم با مترهایی که بیشتر برچسب می‌زنند و کمتر به تعمق وامی‌دارند. ترجیحم این است که بگذارم فردیتشان را فریاد بزنند و من هم همراهشان کیف کنم و یاد بگیرم.

پنج سؤال زیر را دادم و گفتنم که بکشند و بنویسند و بعد بیایند و خودشان را با پاسخ‌هایشان معرفی کنند:

  1. شعار شخصی شما در زندگی چیست؟
  2. هدف فعلی شما چیست؟
  3. آزاردهنده‌ترین چیز در زندگی شما چیست؟
  4. بزرگترین ترس شما در زندگی چیست؟
  5. دیوانه‌وارترین آرزویتان چیست؟

اولین‌بار در کوچینگ ویز (Coaching Ways) با این ابزار آشنا شدم. به آن نشان شخصی (personal Coat of arms یا personal crest) می‌گویند. ابزار خوبی است برای اینکه برای خودتان بسازید و روی دیوار نصب کنید تا در هر زمان خلاصه‌ای از بودن در لحظه خود را داشته باشید. از طرف دیگر برای معرفی افراد جدید به هم دیگر هم استفاده می‌شود. فرمش شبیه شکل زیر است.

برای اینکه پرشده یا شکل‌های دیگرش را ببینید، کلمات کلیدی فوق را در گوگل بجورید. نکته این‌که ترجیحاً سؤال‌ها را تصویری جواب می‌دهند؛ همراه با توضیح شفاهی به جمع.

بگذریم که چقدر سخت است همراه کردن نوجوانانی که باید پنجشنبه خواب باشند و حالا سرکلاسی کوچک به سؤالات بی‌سر و ته جواب می‌دهند.

یک کشف بزرگ روزم را ساخت.

پاسخ‌هایی که شنیدم تفاوت اصلی داشت با آنچه شنیدم، وقتی بزرگسالان این تمرین را انجام دادند.

  • نوجوانان شعارهای تقلیدی داشتند و بزرگسالان عمیق‌تر
  • نوجوانان اهداف بسیار کوتاه‌مدت و معمول داشتند. بزرگسالان اهدافی بسیار بهتر قاعده‌مند شده.
  • دیوانه‌وارترین آرزوی بزرگسالان، دیوانه‌وارتر بود!!!!
  • آزارهای هر دو گروه بیشتر آدمها بودند و شرایط؛ ولی در نوجوانان وافریادا از دست اولیا بلند بود.
  • اما ترس: هر چه در بزرگسالان، ترس‌ها خاص و عجیب و گاه با رودربایستی بود؛ در نوجوانان ترس‌ها صادقانه و اصیل بود.

از همه مهمتر پاسخ جمع بود:

ترس با خنده و شوخی و مسخره‌بازی همراه نمی‌شد. برای نوجوانان، ترس‌ها بزرگترین منبع همدلی بودند. همان موضوعی که در بزرگسالان به سکوت می‌گذشت؛ در نوجوانان تبدیل می‌شد به همنوایی و شفقت به دیگری.

  • ترس از مرگ عزیزان
  • ترس از آینده
  • ترس از تنهایی
  • ترس از دوست نداشته شدن

سؤال بزرگی که برایم پیش آمد این بود. چرا ترس‌هایمان را با هم به اشتراک نمی‌گذاریم؟ اگر، باز، از دید تفاوت نگاه کنیم و نه تناقض، ترس‌ها نمی توانند ابزاری باشند برای شناخت خود از دریچه نگاه و همراهی دیگری؟

راستش هرچند برای خودم می‌خوانم: «خلق را تقلیدشان بر باد داد!»؛ نمی‌توان از فرصت هالووین استفاده کرد و دور هم جمع شد و یک دل سیر از ترس‌ها سخن گفت؟ نوجوانانه و سرخوش!

منبلی بودن

گفت او ای ناصحان من بی ندم       از جهان زندگی سیر آمدم

منبلی‌ام زخم جو و زخم‌خواه        عافیت کم جوی از منبل براه

منبلی نی کو بود خود برگ‌جو         منبلی‌ام لاابالی مرگ‌جو

منبلی نی کو به کف پول آورد        منبلی چستی کزین پل بگذرد

آن نه کو بر هر دکانی بر زند       بل جهد از کون و کانی بر زند

مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا        چون قفس هشتن پریدن مرغ را

آن قفس که هست عین باغ در        مرغ می‌بیند گلستان و شجر

جوق مرغان از برون گرد قفس        خوش همی‌خوانند ز آزادی قصص

مرغ را اندر قفس زان سبزه‌زار        نه خورش ماندست و نه صبر و قرار

سر ز هر سوراخ بیرون می‌کند        تا بود کین بند از پا برکند

چون دل و جانش چنین بیرون بود        آن قفس را در گشایی چون بود

نه چنان مرغ قفس در اندهان        گرد بر گردش به حلقه گربگان

کی بود او را درین خوف و حزن        آرزوی از قفس بیرون شدن

او همی‌خواهد کزین ناخوش حصص        صد قفس باشد بگرد این قفس

این تصویری است که مولانا می‌دهد، از پاسخ مردی که عزم مرگ‌جویانه‌ای داشت برای ماندن در مسجد مهمان‌کش. او سرخوشانه فریاد می‌زند که منبلی است. منبلی، یعنی منکر و بی‌اعتقاد. در عوض، ترس مرغ را در قفس نگاه می دارد و از جستنش جلوگیری می‌کند. در نهایت منبلی زر برد و طلسم مسجد را شکست.

اما این تصور از ترس درست است؟ هرکه او منبلی شد برنده است؟

سؤال‌های بالا پاسخ ساده‌ای ندارد. متأسفانه حوزه هیجانات حوزه پیچیده‌ای است.

هیجانات همیشه اصیل نیستند. یعنی برای همان استفاده‌ای که آفریده شده‌اند ایجاد نمی‌شوند. چه بسا ترس که محافظ بقا نیست و مخالف بقا است.

هیجانات همیشه همان نیستند که به نظر می‌آیند. مثلاً چه بسا خشم، که ترس باشد.

هیجانات همواره ساده یا بسیط نیستند. چه بسا ترس که با غم از ضعیف بودن و احساس گناه از ناتوانی مخلوط شده باشد.

هیجانات گاهی اصلاً وجود ندارند و حسشان نتیجه یک سوء تفاهم است. چه بسا اضطرابی که پاسخ واقعه‌ای است که رخ می‌داده است و حالا مدتها است که دیگر اتفاق نمی‌افتد.

از طرف دیگر نباید منکر شد که هیجانات دروازه‌های شهود و الهامات هستند.

حالا که معنی خودم را یافته‌ام. حالا که ترس نرسیدن به رؤیاهایم را با گروه حامی‌ام تقسیم کرده‌ام. می‌دانم که مقصود این همه، بی‌ترسی نیست. حالا می‌توانم درچشمان ترس‌هایم خیره شوم.

قدم بعدی این است. منبلی‌وار، روی تخت حکرانی وجودم بنشینم و سره را از ناسره جدا کنم. وقتی ترس‌های اصیل، حقیقی و راستین را یافتم؛ آنها را به کناری بکشم و قصه آنها را گوش کنم. آیا حق با آنها نیست؟

اگر دیگر کاری نداشتم رهایشان می‌کنم که باشند یا بروند. من، حالا حکمرانم.

اگر می‌توانستند کاری کنند، اگر خدمتی از آنان ساخته بود نگاهشان خواهم داشت.

مثلاً امروز من به همراهی کوچم تصمیم گرفتم یک ترس را نگه دارم و خودم را همراه آن ترس دوست داشته باشم. ترس از آدم‌ها!

خسته نباشم؟؟؟!!!! این همه قرار بود یک توجیه خام‌دستانه باشد؟

این‌بار، این ترس مثل قبلی نیست. من قصه‌های ترس‌هایم را گوش دادم. «تمجید آدمها غرقم می‌کرد و از خواسته‌هایم دورم نگه می‌داشت. تصمیم گرفتم ترس اینکه آدمها مانع رسیدن به خواسته‌هایم می‌شوند را نگه دارم. البته ترس از خودم، در مواجه با آدمهایی که تصدیق و تأییدم می‌کنند. این ترس، می‌تواند تعدیلم کند.»

در موارد دیگر اما خواندم:

منبلی‌ام زخم جو و زخم‌خواه/ عافیت کم جوی از منبل براه

منبلی نی کو بود خود برگ‌جو/ منبلی‌ام لاابالی مرگ‌جو

اسبی که حرف می‌زند!

روزی اسبی به صاحب سیرکی تلفن می‌زند و می‌گوید:

  • سلام من یک اسب هستم می‌خواستم ببینم می‌توانم در سیرک شما استخدام بشوم؟
  • شما هنر خاصی دارید؟
  • من یک اسبم؟
  • همان دفعه که گفتید فهمیدم. من چرا باید شما را استخدام کنم. زیبایید؟ خوب می‌دوید؟ می‌پرید؟ یا …؟
  • من اسبم. دارم با شما حرف می‌زنم!!

تا حالا فکر کرده‌اید چرا جوکی برای شما خنده‌دار است؟ یا بعضی را می‌خنداند و بعضی را نه؟ خب، راستش موضوع خنده، به طور کلی خیلی پیچیده است.

درحال حاضر خنده‌دار بودن این جوک خاص است که موضوع نوشتن من شده است. خنده‌ای که پاداش مغز است برای کشف یک تناقض.

تناقض جالب توجه این جوک این است که وقتی تعریف کردنش شروع می‌شود ما وارد یک دنیای قراردادی می‌شویم؛ دنیای قصه یا روایت یا در اینجا جوک؛ دنیایی که همه چیز می‌تواند در آن اتفاق بیفتد.

تماس تلفنی یک اسب با یک سیرک در جهان قصه، موضوع عجیب و خنده‌داری نیست. حالا شما و صاحب سیرک هر دو پشت خط منتظر هستید تا چیزی واقعاً خاص را بیابید.

آن چیز عجیب، نقض قرارداد بدیهی ابتدایی در دنیای روایی است. حرف زدن اسب قرار نیست بدیهی باشد. کشفی سریع، هجوم پاداش به مغز و لبخندی به معنای لذت!

پنج ماه از آخرین پستم که درواقع سومین پست بود (توضیح دادم تا بعداً نگویید حالا فاصله اول و آخرش مگر چقدر بوده؟؟!!) می‌گذرد و تقریباً هرروز با این پرسش روبرو بوده‌ام که خب، چرا ادامه نمی‌دهی؟ چرا نمی‌نویسی؟ متوجه محبت دوستانم بودم ولی حال همان اسبی را داشتم که به سیرک زنگ زده است.

  • چرا نمی‌نویسی؟
  • شما پست‌های قبلی من را خوانده‌اید؟
  • بله
  • خب، من در آن پست‌ها توضیح داده‌ام که از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسم!

وقتی یکبار ترست را شکست دادی دیگران آن را نمی‌پذیرند. تو با ترست تنها می‌شوی.

به تنهایی مردی که به قصد خواب به مسجد مهمان‌کش رفت (داستانی از مثنوی). فارغ از شماتت و نصیحت دیگران. رفت که جنازه‌اش را بیابند. یا خواهد مرد یا رازی خواهد یافت به ارزش جان.

وقتی یکبار به دیگران نشان دادی که ترست بی‌مقدار است؛ به ترس بزرگتری خوش‌آمد گفته‌ای. تنهایی! حالا چاره‌ای جز روبرو شدن با آن نداری. در مسجد را که ببندند با هیولاهایی روبرو خواهی شد که به قصد کشتنت آمده‌اند. کشتن هرآنچه می‌توانستی باشی و نشده‌ای.

حالا این وقت صبح (۲:۳۰) من با در و دیوار مسجدم تنها هستم. به قصد آزمون. من، اسبی که حرف می‌زند (به همان مظلومیتی که در تصویر فوق می‌بینید)؛ روبروی شما ایستاده‌ام و صدای همه شما را که به نقد من برخاسته‌اید می‌شنوم. آی همه شما که می‌خواهید خواری مرا ببینید؛ من، مردی که امشب را به قصد خواب در مسجد مهمان‌کش آمده‌ام؛ می‌دانم گنجی که قرار است از در و دیوار بر سرم ببارد دروغی یا قصه‌ای بیش نیست.

من دوستانی یافته‌ام که بیرون در مسجد مهمان‌کش من، منتظر هستند. این چند نفر، موجوداتی دیگرند وهنرهای دیگر دارند.

گروه حامی، ابزاری برای غلبه بر ترس است. کسانی که همراه معنای شما باشند و ترکشان ترسی بزرگتر از ترس فعلی.

لطفاً این روش را در منزل، محل کار و هر جای دیگری امتحان کنید و حتماً نتیجه‌اش را با من در میان بگذارید. یا به تفسیر تئوری انتخاب، این ترس کم‌کم خواهد مرد؛ یا به تبیین اکت (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد) از تلخی‌اش کاسته خواهد شد.

همراه من باشید!

این داستان ادامه دارد!