بازنگری۱: قافله شب، چه شنیدی ز صبح؟

در یک جلسه کوچینگ، سؤالی به تناوب تکرار می‌شود:

با توجه به چیزهایی که مطرح شده است، در مورد خودت و موقعیت خودت چه یاد گرفته‌ای؟

تصمیم گرفته‌ام هر چند پست یکبار، این سؤال را از خودم بپرسم و با پاسخ‌گویی به آن، یک یادگیری خلاصه داشته باشم.

اولین طرح کلی که اکنون بعد از بررسی همه نوشته‌هایم به نظرم می‌رسد این است که من تلاش کرده‌ام یک جریان تعاملی محتوا را ایجاد کنم. متأسفانه، تعامل، به دلیل وقفه طولانی سرد شد و ضعیف گشت.

دومین جریانی که ایجاد شد این بود که دست از فلک بدارم و به خود بپردازم. این شد که جریانی از کوچینگ-خود (Self-Coaching) شکل گرفت. طی مطالبی دنباله‌دار، من دارم کوچ (فعل کوچ شدن یا مورد کوچینگ قرار گرفتن :)))‌ می‌شوم و از سوی دیگر، کوچ (فاعل یعنی خودم) هم در طی فرایند کوچ کردن (شاید کوچ دادن یعنی ارائه خدمت کوچینگ) دارد ذهنیتش را لو می‌دهد. روایتی که نوشته شده است روایتی است دو سویه و البته مبتنی بر داستانی واقعی. بله، داستان، واقعی است.

درباره ارتباط نوشتم و درباره آدم‌ها و دریافتی ناگهانی داشتم که من از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسم و دریافتم که در درونم فریاد می‌زنم که مبادا چنین باد!

ابتدا در اینباره نوشتم که اگر ترس نمی‌خواهم واقعاً چه می‌خواهم. شوق خودم را دیدم و معنی درونی پنهانم را یافتم.

هنوز ترس مانع بود و اجازه حرکت نمی‌داد. پس ابتدا به ترسی بزرگتر پرداختم. مفید بود ولی از حرکتم انداخت. بعد از آن، پنج ماه محاق بود و سکوت.

در مرحله بعد، گروهی حامی یافتم که آگاهانه به آنها اعتماد کردم. عمل به خواسته‌ام شروع شد و هر قدم بینشی جدید به من اضافه کرد. مهمترین بینشی که درباره آن نوشتم نوشتن درباره ترسی بود که مفید است و گاهی خوب.

تا آنجا رسیدیم که دیگر دانش ارائه شده‌ای که در نوشته‌هایم موجود بود، نمی‌توانست راهی به جلو پیدا کند. نیاز پیدا کردم که اینبار، خودم کوچ باشم؛ در جستجوی ابزاری که به منی که خودم را کوچ می‌کند، کمک کند. منِ کوچ به یکپارچگی رسید.

اجزای زیادی در من بودند که در ستیز با هم، «من تمام» یا «تمامیت من» را فدا می‌کردند. سعی کردم به تعریفی کاربردی از یکپارچگی برسم. تعریفی جامع پیدا کردم که برای من کوچ، روشن کننده راه بود.

در یادداشت قبل، ترسیدم گم شوم، در ماجرایی که چندین نقش در آن ایفا می کنم. پس می‌بایست نقشه‌ای کلی از فرآیند کوچینگ پیدا می‌کردم. یک جبهه دیگر از ترسم فتح کردم. نقشه را خودم کشیدم.

فهمیدیم که ما در منطقه طرز فکر و مدل ذهنی هستیم. پس حالا بقیه مسیر نقشه‌ای نسبتاً شفاف دارد. حالا ما باید ابزارهای بهتر بیابیم، دانش والاتری پیدا کنیم و ببینیم مهارت‌های دیگری هست که بتواند کمک کند؟

الان به خود ایدئالم نزدیکترم. خودی که می‌آفریند و با دیگران با بلندی طبع و شفقت همراه می‌شود.

پس بیایید یکپارچگی را بررسی کنیم تا ببینیم چه اجزای دیگری از آن بیرون می‌آید. سه جزء دیگر (مهارت و دانش و ابزار) میوه‌های مدل ذهنی هستند.

مطالب بعدی در مورد یکپارچگی‌های زیر است:

  • مدل فیل و فیل سوار
  • مدل تغییر پروچسکا
  • مدل سطوح منطقی
  • چهارقسمتی دیدگاه یکپارچه

پیشنهادم این است که با این مطالب تعامل کنید. راهی پیموده شده را بروید با هم رفتن مسیر را زیباتر می‌کند. چه بسا که گم نشویم و رستگار گردیم.

۲ دیدگاه در “بازنگری۱: قافله شب، چه شنیدی ز صبح؟”

  1. سجاد عزیز تو بی‌نظیری و حیفه که ننویسی

    از نوشته هایت نهایت لذت را می چشم چون برایم الهام آور و راه‌گشا است…

    ممنونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *