بازنگری۱: قافله شب، چه شنیدی ز صبح؟

در یک جلسه کوچینگ، سؤالی به تناوب تکرار می‌شود:

با توجه به چیزهایی که مطرح شده است، در مورد خودت و موقعیت خودت چه یاد گرفته‌ای؟

تصمیم گرفته‌ام هر چند پست یکبار، این سؤال را از خودم بپرسم و با پاسخ‌گویی به آن، یک یادگیری خلاصه داشته باشم.

اولین طرح کلی که اکنون بعد از بررسی همه نوشته‌هایم به نظرم می‌رسد این است که من تلاش کرده‌ام یک جریان تعاملی محتوا را ایجاد کنم. متأسفانه، تعامل، به دلیل وقفه طولانی سرد شد و ضعیف گشت.

دومین جریانی که ایجاد شد این بود که دست از فلک بدارم و به خود بپردازم. این شد که جریانی از کوچینگ-خود (Self-Coaching) شکل گرفت. طی مطالبی دنباله‌دار، من دارم کوچ (فعل کوچ شدن یا مورد کوچینگ قرار گرفتن :)))‌ می‌شوم و از سوی دیگر، کوچ (فاعل یعنی خودم) هم در طی فرایند کوچ کردن (شاید کوچ دادن یعنی ارائه خدمت کوچینگ) دارد ذهنیتش را لو می‌دهد. روایتی که نوشته شده است روایتی است دو سویه و البته مبتنی بر داستانی واقعی. بله، داستان، واقعی است.

درباره ارتباط نوشتم و درباره آدم‌ها و دریافتی ناگهانی داشتم که من از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسم و دریافتم که در درونم فریاد می‌زنم که مبادا چنین باد!

ابتدا در اینباره نوشتم که اگر ترس نمی‌خواهم واقعاً چه می‌خواهم. شوق خودم را دیدم و معنی درونی پنهانم را یافتم.

هنوز ترس مانع بود و اجازه حرکت نمی‌داد. پس ابتدا به ترسی بزرگتر پرداختم. مفید بود ولی از حرکتم انداخت. بعد از آن، پنج ماه محاق بود و سکوت.

در مرحله بعد، گروهی حامی یافتم که آگاهانه به آنها اعتماد کردم. عمل به خواسته‌ام شروع شد و هر قدم بینشی جدید به من اضافه کرد. مهمترین بینشی که درباره آن نوشتم نوشتن درباره ترسی بود که مفید است و گاهی خوب.

تا آنجا رسیدیم که دیگر دانش ارائه شده‌ای که در نوشته‌هایم موجود بود، نمی‌توانست راهی به جلو پیدا کند. نیاز پیدا کردم که اینبار، خودم کوچ باشم؛ در جستجوی ابزاری که به منی که خودم را کوچ می‌کند، کمک کند. منِ کوچ به یکپارچگی رسید.

اجزای زیادی در من بودند که در ستیز با هم، «من تمام» یا «تمامیت من» را فدا می‌کردند. سعی کردم به تعریفی کاربردی از یکپارچگی برسم. تعریفی جامع پیدا کردم که برای من کوچ، روشن کننده راه بود.

در یادداشت قبل، ترسیدم گم شوم، در ماجرایی که چندین نقش در آن ایفا می کنم. پس می‌بایست نقشه‌ای کلی از فرآیند کوچینگ پیدا می‌کردم. یک جبهه دیگر از ترسم فتح کردم. نقشه را خودم کشیدم.

فهمیدیم که ما در منطقه طرز فکر و مدل ذهنی هستیم. پس حالا بقیه مسیر نقشه‌ای نسبتاً شفاف دارد. حالا ما باید ابزارهای بهتر بیابیم، دانش والاتری پیدا کنیم و ببینیم مهارت‌های دیگری هست که بتواند کمک کند؟

الان به خود ایدئالم نزدیکترم. خودی که می‌آفریند و با دیگران با بلندی طبع و شفقت همراه می‌شود.

پس بیایید یکپارچگی را بررسی کنیم تا ببینیم چه اجزای دیگری از آن بیرون می‌آید. سه جزء دیگر (مهارت و دانش و ابزار) میوه‌های مدل ذهنی هستند.

مطالب بعدی در مورد یکپارچگی‌های زیر است:

  • مدل فیل و فیل سوار
  • مدل تغییر پروچسکا
  • مدل سطوح منطقی
  • چهارقسمتی دیدگاه یکپارچه

پیشنهادم این است که با این مطالب تعامل کنید. راهی پیموده شده را بروید با هم رفتن مسیر را زیباتر می‌کند. چه بسا که گم نشویم و رستگار گردیم.

کوچینگ یکپارچه

امروز می‌خواهم درباره کوچینگ یکپارچه بنویسم.

با در نظر گرفتن پست قبلی، حالا می‌توانم توضیح بدهم چطور این مدل یکپارچه‌کننده نظریات و سبک‌های مختلف کوچینگ خواهد بود. این مدل، کمک می‌کند تا بفهمیم نگاه یکپارچه در مورد انسان چگونه در قالب فعالیت کوچینگ قرار می‌گیرد و چرا ضروری است.

تذکر لازم: این مدل، هنوز، دیدگاه یکپارچه انسانی نیست.

در این پست، ما این مسئله را که همه سبک‌های کوچینگ، هدف مشترک و رویکرد مشابه درباره رشد انسان دارند را به عنوان پیش‌فرض ثابت در نظر گرفته‌ایم.

شرح مدل کوچینگ یکپارچه، مدل سجاد 🙂 یا مدل مدام، پنجره کوچینگ

فعلاً این مدل را متعلق به خودم می‌دانم. بعداً هرکس مدعی شد، صحبت می‌کنیم. اسم مدام را برای روز مبادا گذاشته‌ام :)) مدام غیر از اینکه سرواژه کلمات و یادآور خوبی است؛ می‌تواند نشان دهد که این مدل برای یادگیری بلندمدت یا مدام ضروری است.

در این مدل، ما معتقدیم (فعلاً خودم و سایه‌ام) هر مکتب کوچینگ، حتی مکاتبی که با روش مرسوم متفاوت هستند از چهار جزء اساسی تشکیل شده‌اند که بدون هم ناقص هستند و عمل نمی‌کنند. البته ممکن است که فردی با دارا بودن یکی از اجزاء کاری از پیش ببرد؛ ولی بدون کامل کردن این پنجره، دید درستی وجود نخواهد داشت و تأثیر بلندمدت خیلی سخت می‌شود.

پنجره کوچینگ چهار ضلع دارد:

  • مجموعه مهارت
  • مجموعه دانش
  • مجموعه ابزار
  • مجموعه مدل ذهنی

هر سبکی از کوچینگ، حتماً باید این پنجره را کامل کند و هر کوچی باید همه اضلاع را داشته باشد. ضعف در یک ضلع، پنجره‌ای بدقواره می‌سازد. وقتی دارید خودتان یا دیگری را  کوچ می‌کنید باید حواستان به هر چهار ضلع باشد.

مجموعه مهارت

هر مطلبی را در مورد کوچینگ بخوانید و با هر کوچی روبرو بشوید اولین چیزی را که با آن مواجه می‌شوید مجموعه مهارت‌ها است. معروفترین مهارت‌ها عبارتند از:

  • شنیدن فعال
  • پرسشگری قدرتمند
  • بازخورد

اما مجموعه مهارت‌های کوچینگ واقعاً بسیار بیشتر از اینها است. این سه مهارت حداقل محتوای کوچینگ است. بیشتر از اینها باید بدانیم که کوچ بلد است جلسه‌ای را مدیریت کند، استدلال کند، همدلی کند و غیره

مجموعه دانش

پیش از هرچیز باید موضعم را درباره خیلی از ادعاها مشخص کنم. اینکه ادعا می‌شود کوچ‌ها نیاز به هیچ دانشی ندارند از نظر من گزافه گویی وحشتناکی است. به عقیده من، کوچ، نیاز به دانش دارد. او باید انسان را و رفتار را بشناسد. درست است که می‌توان گفت که لزومی ندارد، کوچ روان‌شناس باشد ولی «هیچ دانشی» واقعاً درست نیست.

پنجره کوچ باید ضلع دانش را داشته باشد. از نظر من هر دانشی در حوزه انسان و تغییر می‌تواند کمک کننده باشد. از طرف دیگر کوچ مثل نویسنده است. باید در هر موردی بخواند و خوب بخواند و خوب  و عمیق بداند. کف مجموعه دانش، شناخت و مشاهده و مداقه در رفتار انسانی است.

مجموعه ابزار

کوچینگ قرار است همراه فرد باشد در تغییر و رسیدن به بهترین خود. واقعیت این است که طبق تجربه و مطالعات من، با دانش و مهارت تنها نمی‌توان کوچینگ را پیش برد. کوچ نیاز به ابزارهایی دارد. مثلاً پرسشنامه‌ها یا تست‌ها در قدم اول ابزارهای خوبی هستند. البته باید در استفاده از آنها جانب دقت را فرو نگذاشت و مواظب بود که ابزارها مداخله کننده و جهت دهنده نباشند.

بعضی از هدف‌ها حتی برای خود کوچی چندان روشن نیستند و حتی هدف واقعی نیستند. در هر صورت کوچی می‌خواهد تغییر کند. آنچه می‌تواند به کوچی کمک کند تا یادگیری داشته باشد و رفتارش را تغییر دهد؛ قرار گرفتن در موقعیت کشف است. چیزی که موقعیت کشف را ایجاد می‌کند همیشه گفتگو نیست. در خیلی از موارد، آگاهی با استفاده از ابزارهای مختلف ایجاد می‌شود.

مجموعه مدل ذهنی یا طرز فکر

این ضلع، به نظر من، مهمترین ضلع پنجره کوچینگ من است. وقتی کوچ باورها و عقاید مطابق با فرآیند کوچینگ ندارد نمی‌تواند برای تغییرات عمیق کوچی را همراهی کند. مدل ذهنی یا طرز فکر، چندان به تعریف نیاز ندارد. فکر کنم آقای شعبانعلی در متمم آنقدر در مورد آن خوب نوشته است که به نظر من لازم نیست توضیح اضافه‌ای بدهم.

اگر می‌خواهید در این‌مورد بیشتر بدانید که حتما باید هرچه استاد بزرگ سنگه گفته است بخوانید. ضمناً پروفسور دوک هم در کتاب طرز فکر دانش بیشتری در اختیار کوچ‌ها می‌گذارد.

با این همه مدل ذهنی و طرز فکرکوچینگی نیاز عمیق به کار روی خود دارد.

خب، حالا وقتی درباره یکپارچگی در کوچینگ حرف می‌زنیم، باید یادآوری کنم که داریم روی ضلع مدل ذهنی حرکت می‌کنم. با «یکپارچگی در کوچینگ»، شبیه دانش یا ابزار برخورد نکنید. تجزیه و تحلیل آن، نمی‌تواند به رشد خود شما یا حرفه شما کمک کند. یکپارچگی را مثل یک نقشه یا راهنما در نظر بگیرید و سعی کنید از دریچه یکپارچگی به کوچی یا خودتان بنگرید.

پیل اندر خانه‌ای تاریک بود

داستانی که سرآغازش مصرع عنوان مطلب هست را همه می‌دانیم ولی کمتر دیده‌ام که جدی بگیریمش. برای خلاصه‌ای خوب و مطالعه‌ای اضافه، این مطلب از سایت متمم را از دست ندهید.

حکایت فیل در تاریکی در متمم هم نهایتاً داستان یکی بودن بسیاری از نظریه‌ها را مطرح می‌کند.

اما آنچه تا بحال از یکپارچگی می‌دانیم:

  1. مسائل انسانی کلیت منسجم قابل تبیین از یک دیدگاه را ندارند و واجب است که از تمامی دیدگاه‌های ممکن، آن‌ها را کاوید.
  2. در بستر همه ابعاد مختلف وجودی مسائل انسانی، مسئله زبان قرار دارد. کاوش ما باید شامل تمامی ابعاد نشانه‌هایی که مفهوم را منتقل می‌کنند هم باشد.
  3. مفهوم یکپارچگی پیش از هر چیز مفهومی مرتبط با طرز فکر کوچ است.

با دعوت شما به رویدادی از کوچینگ خود، مثالی می‌زنم تا موضوع یکپارچگی را راحت‌تر درک کنیم:

موقعیت:

من همین الان بخشی از تعهد ۱۰۰ روز وبلاگ‌نویسی (انتشار روزانه مطلب پیش از ۱۲ شب هر روز) را زیر پا گذاشته‌ام و ساعت ۳ صبح است که دارم می‌نویسم.

آنچه در ذهن من می‌گذرد:

توجیه: آنها نباید مرا مجبور می‌کردند تا ساعت ۱۲ شب نوشته‌ام را منتشر کنم. معمولاً این اجبار مرا هول و دستپاچه می‌کند و متنم می‌شود پر از غلط. تازه من در شرایط اجبار، فصاحت و بلاغت را از دست می‌دهم و می‌شوم موجودی سخت‌نویس و پیچیده گو. من جغد شبم و تازه ساعت یازده شب موتورم روشن می‌شود. انسان نمی‌تواند به راحتی به شرایط فیزیولوژیک و ساعت بدنی‌اش دست بزند. بهترین راه بالابردن عملکرد، پذیرش نحوه عملکرد عادی خود است. (الان خیلی آرام و خونسرد و حق‌به‌جانب هستم.)

احساس: مضطربم. نمی‌خواهم نادیده گرفته یا طرد شوم. البته بی‌خود می‌کنند چالش روی شاخ من می‌گردد. اصلاً کدامشان این درجه از اهمال‌کاری  یا ترس از نوشتن داشت که نیاز به یک تعهد گروهی داشته باشند. موضوع منم. خب، پس چرا حالم بهتر نمی‌شود؟ (قیافه‌ام خشمگین باید باشد ولی قلبم تندتر می‌زند.)

مقصود و هدف: من مجبور شدم. از صبح طرح ریختم که چگونه موقعیتی زنده بیافرینم. می‌دانم می‌توانستم از قریحه داستان‌نویسی‌ام کمک بگیرم. کار نمی‌کرد. خلاقانه نبود. الان بهتر می توانم خودم هم ببینم که مراجعی که گند زده است و توی رودربایستی جلسه را کنسل نکرده است و آمده نشسته روبه‌رویم چه حسی دارد. (سعی می‌کنم خونسرد به نظر برسم.)

توجیه: اصلاً تقصیر این آدم‌هایی شد که ساز پیچیدگی سر داده‌اند و مدام می‌گویند تو سخت می‌نویسی. هیچکدام را نمی‌بخشم. (واقعاً نیاز دارم یکی بغلم کند و سرم را نوازش کند.)

وکیل مدافع شیطان (در واقع نفس لوَامه یا همان قسمت مزخرف گناه کوفت کن): همه این حرف‌ها بهانه است (با دست می‌زند توی دهان آن یکی نفس که آهنگ خواننده مرحوم را دم گرفته است.). همیشه همین حوالی تعهدات را رها کرده‌ای و خودت را قایم کرده‌ای پشت استدلال‌های صد تا یک غاز. (لبخند هیستریک به لب دارم؛‌ سعی می کنم با شوخی‌های هوشمندانه جو را تعدیل کنم.)

راستش خودم هم حوصله‌ام سر رفت ولی اگر مشروح ماجرا را با عناوین ذکر کنم در همین نیم ساعت داشت همه این مسائل در ذهنم مرور می‌شد:

  • کل تاریخچه زندگی‌ام از منظر تعهد
  • احساسات متضاد و متناقض
  • در مورد هم‌تیمی‌ها
  • نوشتن
  • فضای مجازی
  • پاسخگویی به قاضی
  • ابعاد مختلف شخصیتی
  • نیازهای متفاوت و انگیزه‌هایم

حتی وقتی خودم می‌خواهم موقعیتی که آگاهانه در درونش قرار گرفته‌ام را بررسی کنم؛ نمی توانم بدون دسته‌بندی اطلاعات مختلف وقوف نهایی داشته باشم. حالا باید تصمیم هم بگیرم. حاشا و کلا!

در حکایت پیل مولانا بیت جالب دیگری هم دارد:

تو، یکی تو نیستی ای خوش رفیق       بلکه گردونی و دریای عمیق

یکی از چیزهایی که متفکران در مورد انسان با آن توافق کردند؛ همین یکی نبودن ذات انسان است. از سقراط که انسان را متشکل از  سوارکاری می‌دانست هدایت کننده ارابه‌ای که دو اسب وحشی آن را می‌کشند تا اقتصاد رفتاری که انسان را حائز خودهای مختلف می‌داند؛ همه روی این موضوع تفاهم دارند.

منی که تعهدم را زیر پا گذاشت کدام است؟ آنکه تعهد داد که بود؟ اگر بخواهم بازگردم، که باید بازگردد؟

این همان نقطه است که کوچ که هیچ، کوچی هم می‌ماند که کدام را نشانه بگیرد. همان جایی است که همه چیز مبهم می‌شود. از توصیف مسئله گرفته تا اولویت‌بندی راه‌حل‌ها.

اینجا همانجا است که راه ما به یکپارچگی می‌افتد. یعنی جستجو برای اتحاد خودهای نامنسجم، برای حرکتی منسجم و هماهنگ؛ رو به مقصودی که توافق در مورد آن حاصل شده باشد.

اتحاد هم جز در سایه گفتگو امکان‌پذیر نخواهد بود. پس موضوع زبان مهم می‌شود.

از نظرگه گفتشان شد مختلف    آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هر کس اگر شمعی بدی   اختلاف از گفتشان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست و بس   نیست کف را بر همهٔ او دسترس

چشم دریا دیگرست و کف دگر   کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر

جنبش کفها ز دریا روز و شب   کف همی‌بینی و دریا نی عجب

ما چو کشتیها به هم بر می‌زنیم   تیره‌چشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتی تن رفته به خواب   آب را دیدی نگر در آب آب

آب را آبیست کو می‌راندش   روح را روحیست کو می‌خواندش

این چنین شد که متفکرانی بزرگ، اسب خود را زین کردند که مطالعات بسیار گسترده و روز به ٰروز پیش‌رونده، در ابعاد کوچک وجود انسان را بجویند و با کشف نقاط اتصالشان، راهی بیابند برای یکپارچگی که اصل و منشاء حرکت است.

در گفتارهای بعد می‌خواهم این مدل‌ها را برایتان بگویم؛ تا بتوانید با قدرت از آنها در تغییر خود و همراهی با تغییر دیگران استفاده کنید.

فقط می‌ماند چرا دارم اصرار می‌کنم که این موضوع مربوط به طرز فکر کوچینگ است. این خود حکایت دیگری است از یکپارچگی در خود کوچینگ که در نوشته بعد به آن می‌پردازم.

حیفم می‌آید این پست را بدون قسمت مورد علاقه‌ام از حکایت مولانا به اتمام برسانم. این قسمت از نظر من دقیقاً شرح منطقه راحتی و حس رفتن از آن به منطقه رشد است. به عنوان کوچ خود، یا دیگران، پختگی در عمل و بینش، بهترین راه رشد است:

این جهان همچون درختست ای کرام   ما بر او چون میوه‌های نیم‌خام

سخت گیرد خام‌ها مر شاخ را   زانکه در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان   سست گیرد شاخها را بعد از آن

چون از آن اقبال شیرین شد دهان   سرد شد بر آدمی ملک جهان

سخت‌گیری و تعصب خامی است   تا جنینی کار خون‌آشامی است

نه هرکه طرف کله کج نهاد و راست نشست …

در ادامه یکپارچگی در طرز فکر کوچینگ

اولین بار، ۱۸ ساله بودم که چنین اتفاقی برایم افتاد. پیش از آن هم شاید با چنین پدیده‌ای روبرو شده بودم ولی آنچه آن روز اتفاق افتاد اثری جاودان داشت. بعد از آن هم به احتمال  زیاد همین لنگی و عدم تعادل را باید تجربه کرده باشم. به تلخی عادت به مزه قهوه، یا تندی سیگار. عادت به معصومیت از دست رفته.

عادت کرده‌ایم به اینکه پایمان به سنگ بخورد و تلوتلو بخوریم و بعد راست شویم و حتی نگاهی به عقب نیندازیم. راست شده‌ایم و به راه خود رفته‌ایم. انگار که آن سنگ که پایمان را آزرد خود از اصل وجود نداشته است.

من با جهانی نو روبرو شدم ولی نه با شگفتی، که کشف جدیدی در راه است بلکه با: «عجب، چطور ما نمی‌دانستیم!»

وه که چه می کند با ما همین تفاوت کوچک.

بگذار حکایت از درد کفایت کند و به گفتن شرح ماجرا بپردازم.

صبح‌ها به ورزشگاه می‌رفتم و با خیل صبح‌خیزان تکانی به خودم می‌دادم. خیر سرم ورزشکار بودم و چند سالی بود که جودو می‌کردم. آن روز، روز اعلام نتایج کنکور بود.

در آن زمان، روز اعلام نتایج کنکور به معنای درگیر شدن با شماره پرونده و پهنای باند و غیره نبود. روز روزنامه‌ای حجیم بود که کم بود و ما زیاد. من پیش از اذان صبح نیافته بودمش و منتظر بودم که دوستی به من برساندش.

باید ساعات تلخی را می‌گذراندم تا هشت و نیم شود و من با دوزاری تلفن بزنم به خانه دوستم و آن کد جادویی را که قرار بود جلو اسمم باشد بپرسم. یا اینکه بدتر از آن، اینکه اسمم اصلاً هست یا نه.

من دور زمین چمن بودم و بدنم می‌جنبید و روحم می‌پرید. مانند نیزه آن یک نفر عضو تیم ملی دو و میدانی قمی که نادر بود در آن دوران (و گویا هنوز هم). اتفاق آنجا افتاد که دور من با دور او و مربی‌اش تلاقی کرد. سرش را بالا آورد و گفت. چه خوب می‌دوی!

دویدن مگر خوب و بد دارد!!! توی ذهنم گفتم. شاید فقط نگاه کرده باشم. در ذهن من دویدن همان بود که یک پا می‌آمد جلو پای دیگر و بعد نوبت پای دیگر می‌شد. راه رفتن سریع‌تر.

نگفتم ولی او شنید گویا که گفت: «می‌خواهی امروز تمرینت بدهم؟»

این را گفتم: «من با این پاهای خپل  و بدن پهن؟؟!!» خندید که یعنی امتحان کن.

آنچه بعد از آن اتفاق افتاد:

فرم گرفتن بدنم. رهاتر دویدن. سریعتر رفتن. ریتم. وزن. نواختن موسیقی با پاها و با بدن؛ همه بدن. خلسه‌ای عظیم که فقط در دویدن بود. چیزی در خونم رقصید و دویدن هنری شد از مو تا ناخن شست پا و هفت بطن در درون.

وه که من چه غافل بودم! یک دویدن بود و اینهمه ماجرا؟ وقتی از دو حرف می‌زنیم داریم از چه حرف می‌زنیم؟

وای که این اتفاق بارها برایم افتاد و من فرصت نداشتم که عبرت بگیرم. دیشب که دوستی از سماع می‌گفت؛ باز همین شد. پس عجیب نیست که وقتی کسی می‌گوید کوچینگ چیست یاد صحنه آخر جاناتان مرغ دریایی می‌افتم.

در آن صحنه، جانشین جاناتان، فلیچر مرغان دریایی جوانی را که به شوق تکنیک دورش جمع شده بودند دعوت می‌کند به شگفتی جهانی بی‌محدودیت پرواز؛ جز نگاهی حاکی از تعجب پاسخی نمی‌گیرد. آهی می‌کشد و می‌گوید بیایید از پروازی در سطح شروع کنیم.

کوچ‌های عزیزم، باید بدانیم که همراهی با دیگران برای رسیدن به اوجی که هرگز در مخیله آنها هم نمی‌گنجیده محتاج این است که پیش از آن، هر کوچ، از هر اندیشه محدود‌کننده‌ای نسبت به انسان، رها شده باشد. این رهایی، جز در بستر اندیشه‌ای یکپارچه به دست نمی‌آید.

حالا بیایید از مدل‌هایی ساده شروع کنیم.

پیش از هر چیز باید دانست که اولین و آخرین برخورد شما با تمامیت کوچی، در زبان اتفاق می‌افتد.

زبان، هر نشانه‌ای است که او برای انتقال مفاهیم از آن بهره می‌گیرد.

زبان هر فرد منحصر به فرد است و دریایی از مفاهیم پشت هر نشانه وجود دارد.

پس اگر مراجعی می‌گوید: «می‌خواهم وزن کم کنم!» شما را در گردابی عظیم، به عمقی دهشتناک، از ماجرایی پیچیده می‌برد. در همین جمله کوتاه، باید یکپارچگی مفاهیم به ظاهر متفاوتی را بررسی کنید.

می

خواه

م

وزن

کم

کن

م

.

حالا، باید این‌ها را در یک کل منسجم نو و پر از شگفتی ببینید.

باید آن دنیایی را که در آن دویدن گذاشتن سریع یک پا جلوی پای دیگر و سماع چرخیدن به دور محور مرکزی بدن است را رها کنید.

داستان یکپارچگی ادامه دارد!

با من باشید با یکپارچگی و بعد دوباره ترس!

یکپارچگی در طرز فکر کوچینگ

نوشته‌هایم در مورد ترس و رشد فردی به جایی رسیده است که باید رهایشان کنم. برای پیش رفتن، نیاز است دیدگاهی دیگر را مطرح کنم که با آن می‌توان مسیر پیش‌رو را بهتر دید. بنابراین می‌پردازم به چیزی که به آن نظریات یکپارچه‌کننده می‌گویند.

در اکثر مواردی که داشتم در مورد یک تکنیک رشد فردی مطالعه می‌کردم؛ حس می‌کردم چیزی کم است. انگار که دست گذاشته باشند روی یک قسمت و سعی کرده باشند همه چیز را بیاندازند گردن آن. البته کار به این ترتیب راحت می‌شد ولی حرکت سخت بود. همیشه آن قسمت‌های نادیده پایت را می‌گرفتند و کندت می‌کردند.

مثلاً بعضی توصیه می‌کردند، فکرهایت را درست کن! احساسات می‌ماند. بعضی توصیه می‌کردند هیجاناتت را مدیریت کن! باورها و عقاید نادرست مشکل درست می‌کرد. معنی را می‌چسبیدم بقا شاکی می‌شد. به بقا و ثروت می‌پرداختم هویتم قهر می‌کرد. ای داد! چه باید کرد؟

تا رسیدم به اولین راهنمای جامع! در تاریخچه مطالعات من اولین راهنمای جامع رشد فردی کتاب هفت عادت مردمان مؤثر استفان کاوی بود. همین شد که همه کتاب‌های خودیاری‌ خودم را بخشیدم.

بعد از آن دیدم که این مشکل را خیلی از نظریه‌پردازان دیده‌اند و در اینباره مدل‌های جامع فراوان وجود دارد. آنها هم چند دسته هستند. بعضی فقط به درد تبیین می‌خوردند و بعضی تکنیک‌های جامع برای تغییر هستند. در این مورد هم بیشتر خواهم نوشت.

اما آنچه در اینجا می‌خواهم به آن بپردازم اهمیت دیدگاه یکپارچه در کوچینگ است. امروزه در بیشتر آموزش‌های کوچینگ به مدل‌ها اهمیت داده می‌شود. مدل‌هایی که مسیر اجرای کوچینگ را مشخص می‌نمایند. بیشتر این مدل‌ها که به تبع سلف خود ویتمور طراحی شده‌اند مدل های پرسشگری هستند.

اما باز هم کوچ به چیز دیگری نیاز دارد. دیدگاهی که به او بگوید دارد چه اتفاقی می‌افتد. چیزی از دانش و طرز فکر که بتواند مسیر را برای کوچ و کوچی شفاف‌تر کند.

یکپارچگی پاسخ یکی از مشکل‌ترین چالش‌ها در مغز کوچ‌ها است. چه بخواهیم دیگران را کوچ کنیم چه بخواهیم برای کوچ خودمان و رشد فردی برنامه بریزیم.

اما یکپارچگی در کل یعنی چه؟

در اینجا منظور ما ابزاری است که بتواند نگاه کوچ را به جنبه‌های گوناگون موضوع هدایت کند. این ابزار به او کمک خواهد کرد بهتر به کاوش موضوع بپردازد. قطعاً کاوش عمیق‌تر و نظام‌مندتر می‌تواند کوچ را در بزرگترین وظیفه‌اش که همراهی برای بهتر فکر کردن و خلاقانه راه‌حل یافتن است یاری کند.

ما به دنبال نظریات همه‌جانبه، یا نظریه‌ای برای همه چیز نمی‌گردیم. منظور ما در اینجا این است که بدانیم چگونه به عنوان یک کوچ مطمئن باشیم به کوچی کمک کرده‌ایم که به مشکلش احاطه پیدا کند، بدون اینکه ما مداخله‌ای در جهت دادن به افکار او کرده باشیم. پاسخ این چالش به نظر من در دیدگاه‌های یکپارچه نهفته است.

با من همراه باشید!

دوباره و این بار مسلح به رویارویی ترس‌ها خواهیم آمد.

منبلی بودن

گفت او ای ناصحان من بی ندم       از جهان زندگی سیر آمدم

منبلی‌ام زخم جو و زخم‌خواه        عافیت کم جوی از منبل براه

منبلی نی کو بود خود برگ‌جو         منبلی‌ام لاابالی مرگ‌جو

منبلی نی کو به کف پول آورد        منبلی چستی کزین پل بگذرد

آن نه کو بر هر دکانی بر زند       بل جهد از کون و کانی بر زند

مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا        چون قفس هشتن پریدن مرغ را

آن قفس که هست عین باغ در        مرغ می‌بیند گلستان و شجر

جوق مرغان از برون گرد قفس        خوش همی‌خوانند ز آزادی قصص

مرغ را اندر قفس زان سبزه‌زار        نه خورش ماندست و نه صبر و قرار

سر ز هر سوراخ بیرون می‌کند        تا بود کین بند از پا برکند

چون دل و جانش چنین بیرون بود        آن قفس را در گشایی چون بود

نه چنان مرغ قفس در اندهان        گرد بر گردش به حلقه گربگان

کی بود او را درین خوف و حزن        آرزوی از قفس بیرون شدن

او همی‌خواهد کزین ناخوش حصص        صد قفس باشد بگرد این قفس

این تصویری است که مولانا می‌دهد، از پاسخ مردی که عزم مرگ‌جویانه‌ای داشت برای ماندن در مسجد مهمان‌کش. او سرخوشانه فریاد می‌زند که منبلی است. منبلی، یعنی منکر و بی‌اعتقاد. در عوض، ترس مرغ را در قفس نگاه می دارد و از جستنش جلوگیری می‌کند. در نهایت منبلی زر برد و طلسم مسجد را شکست.

اما این تصور از ترس درست است؟ هرکه او منبلی شد برنده است؟

سؤال‌های بالا پاسخ ساده‌ای ندارد. متأسفانه حوزه هیجانات حوزه پیچیده‌ای است.

هیجانات همیشه اصیل نیستند. یعنی برای همان استفاده‌ای که آفریده شده‌اند ایجاد نمی‌شوند. چه بسا ترس که محافظ بقا نیست و مخالف بقا است.

هیجانات همیشه همان نیستند که به نظر می‌آیند. مثلاً چه بسا خشم، که ترس باشد.

هیجانات همواره ساده یا بسیط نیستند. چه بسا ترس که با غم از ضعیف بودن و احساس گناه از ناتوانی مخلوط شده باشد.

هیجانات گاهی اصلاً وجود ندارند و حسشان نتیجه یک سوء تفاهم است. چه بسا اضطرابی که پاسخ واقعه‌ای است که رخ می‌داده است و حالا مدتها است که دیگر اتفاق نمی‌افتد.

از طرف دیگر نباید منکر شد که هیجانات دروازه‌های شهود و الهامات هستند.

حالا که معنی خودم را یافته‌ام. حالا که ترس نرسیدن به رؤیاهایم را با گروه حامی‌ام تقسیم کرده‌ام. می‌دانم که مقصود این همه، بی‌ترسی نیست. حالا می‌توانم درچشمان ترس‌هایم خیره شوم.

قدم بعدی این است. منبلی‌وار، روی تخت حکرانی وجودم بنشینم و سره را از ناسره جدا کنم. وقتی ترس‌های اصیل، حقیقی و راستین را یافتم؛ آنها را به کناری بکشم و قصه آنها را گوش کنم. آیا حق با آنها نیست؟

اگر دیگر کاری نداشتم رهایشان می‌کنم که باشند یا بروند. من، حالا حکمرانم.

اگر می‌توانستند کاری کنند، اگر خدمتی از آنان ساخته بود نگاهشان خواهم داشت.

مثلاً امروز من به همراهی کوچم تصمیم گرفتم یک ترس را نگه دارم و خودم را همراه آن ترس دوست داشته باشم. ترس از آدم‌ها!

خسته نباشم؟؟؟!!!! این همه قرار بود یک توجیه خام‌دستانه باشد؟

این‌بار، این ترس مثل قبلی نیست. من قصه‌های ترس‌هایم را گوش دادم. «تمجید آدمها غرقم می‌کرد و از خواسته‌هایم دورم نگه می‌داشت. تصمیم گرفتم ترس اینکه آدمها مانع رسیدن به خواسته‌هایم می‌شوند را نگه دارم. البته ترس از خودم، در مواجه با آدمهایی که تصدیق و تأییدم می‌کنند. این ترس، می‌تواند تعدیلم کند.»

در موارد دیگر اما خواندم:

منبلی‌ام زخم جو و زخم‌خواه/ عافیت کم جوی از منبل براه

منبلی نی کو بود خود برگ‌جو/ منبلی‌ام لاابالی مرگ‌جو

سفری از رؤیا به معنی

من امروز رویایی دارم!

رؤیای من اینست که سرانجام روزی دره‌ها بالا خواهند آمد و تپه‌ها و کوه‌ها پایین خواهند رفت، ناهمواری‌ها هموار خواهند شد و ناراستی‌ها راست؛ جلال خداوند آشکار خواهد شد و همه ابنای بشر با هم به تماشای آن خواهند نشست. (مارتین لوتر کینگ)

وقتی داریم از معنی حرف می‌زنیم داریم از چه حرف می‌زنیم؟ چرا معنی مهم است؟ راه یافتن معنی چیست؟

این روزها وقتی دارم ابزارهای کوچینگ را بالا و پایین می‌کنم تا بتوانم بهتر آدمها را همراهی کنم؛ یا دیگر مشتاقان تازه‌وارد به حیطه کوچینگ را با معجزه این فرآیند آشنا کنم؛ همه راه‌ها به معنی ختم می‌شود.

هرم مازلو (Maslow) و نیاز به خودشکوفایی(Self-Actualization)، هرم گرگوری بتسون یا دیلتز یا سطوح عصبی منطقی (Logical Level) و هفت عادت مردمان مؤثر کاوی و …

در همه مواردی که نام بردم معنی یا معنویت مدام تکرار می‌شود. ویتمور هم کوچینگ عمیق را فارغ از معنی نمی‌دانست و معتقد بود نهایت عملکرد در سازمان وقتی اتفاق می‌افتد که فرهنگ سازمانی درگیر معنی است.

معنی راه حل گذر از موانع ذهنی و عینی هم هست. از جمله این موانع، حضرت ترس است. اما این معنی چیست که عالمی را به دنبال خویش کشانده است؟

پیش از آن باید با مفهوم دیگری که این روزها به آن هم می‌پردازم آشنایتان کنم. اگر فلسفه می‌خوانید و با آن آشنا هستید به من و ما کمک کنید بیشتر با آن آشنا شویم.

دگربودگی یا دیگری‌گون یا Otherness

این مفهوم یعنی بیرون آوردن سر از لاک خود و نگاه به بیرون. از این هم پیشتر رفتن و از آن بیرون به خود نگریستن.

دگربودگی یعنی نگاه به خود و دیگری از ناحیه تفاوت نه تناقض؛ پیچیده و زیبا.

خود در مقابل دیگری است. دیگری کسی که در اخلاق کانتی، قانون طلایی محافظتش می‌کند. کسی که باید با او همانطور رفتار کنم که دوست دارم با خودم رفتار شود.

نمی‌خواهم وارد مفاهیم فلسفی شوم که چندان توان پنجه درانداختن با آنها را ندارم.

من هستم و ترس‌هایم. اما دریغ که از دیگری گریزی نیست.

من از آدم‌ها می‌ترسم. شما هم می‌ترسید. این آدم‌ها ترسناکند، چون دیگری هستند. دیگری، به قول لویناس، بی‌چهره است. بی‌چهرگی، نشان شر است. شر، ترسناک است.

راه گریز از ترس‌ها، معنی است و من تعریف مشترکی از معنی در همه آثار نویسندگان متأخر یافته‌ام. معنی یعنی حضور در جهان دیگری. بیرون شدن از خود. تعلق به چیزی بزرگتر از خود. معنی می‌تواند شکل بودن را تعیین کند. معنی، جواب این سؤال است که بودن تو قرار است چه فایده‌ای داشته باشد؟

وقتی از این زاویه به معنی بنگریم؛ معنی یعنی سفر در خود را تمام کردن و به سمت دیگری رفتن.

نمی‌دانم شما هم یاد مراحل سلوک عرفانی افتادید یا نه. سفر از خود به خلق. (یادم باشد، یک روز باید به آثار روان‌شناختی عرفان ایرانی بپردازم.)

معنی یافتن

یادم می‌ماند که کم‌کم ابزارهای یک کوچ را برایتان افشا می‌کنم که بتوانید خودتان را کوچ کنید. تا بحال در نوشته‌هایم شما را در جریان یک کوچینگ خود (self-coaching) زنده گذاشته‌ام! ?

با همه این مواردی که گفتم؛ دیده‌ام که آدم‌ها تا تعریف هویت، آهسته یا سریع، با ترس و لرز یا با شوق فراوان، بهرحال می‌آیند. اما برای رفتن به پله بعد و یافتن معنی، ناگهان پیروان بی‌چون و چرای قالب‌های مرسوم اجتماعی می‌شوند. درحالی که مرحله معنی به ما می‌گوید که تا تو از دریچه چشم دیگری به خود ننگری و فاصله خود با دیگری را نسنجی معنی خویش را نمی‌یابی.

ناگهان همه می‌خواهند تأثیرگذار باشند. مؤثر باشند. زندگی دیگران را بهتر کنند و …

دست بردارید! خب جزئیات؟ تصویر؟ خواست؟ …

من میانبری را امتحان کرده‌ام.

رؤیا

وقتی یافتمش که داشتم به خودم در خواب‌هایم فکر می‌کردم. در خود، اما درحال نگاه کردن از بیرون به خود. یک‌جور دانای کل. آگاه به قبل و بعد و باز شگفت‌زده از آنچه در حال اتفاق می‌افتد.

ارشمیدس‌وار (البته نه برهنه!)‌ فریاد زدم که یافتمش. من رؤیایی دارم! رؤیاهایی معنی‌دار. معنی‌هایی که در ذات، واحدند و در صورت‌های رؤیایی دیگرگون، تکرار می‌شوند.

در رؤیاهایم، من آنم که قصه می‌گوید و شفا می‌دهد. شمنم. منتقل کننده حکمت و خرد گذشتگانم و ثبت‌کننده تجربه شکارچیانی که در گوشم از رؤیاهای بیداری‌شان زمزمه می‌کنند.

و من یافتم معنایم را،

و

گذشتم از تکرار بی‌تأثیر اشکال مختلف صرف اثر و اثرگذاری.

حالا می‌نویسم برای آن دیگرانی که همچنان از آنها می‌ترسم. من معنایم را در رؤیاهایم دیده‌ام. آنجا که من هستم و دیگری. مثل مارتین لوترکینگ، من هم هربار کلاسی را به پایان رسانده‌ام لبخندی زده‌ام و گفته‌ام:

من رؤیایی دارم!

برایم بنویسید که رؤیای شما چیست. بنویسید که این متن چقدر به آنچه شما خواسته‌اید نزدیک بوده است. آی دیگران بیایید از چشم همدیگر به هم بنگریم تا ما بشویم و بعد دیگران و دیگران و دیگرانی بیشتر را به خودی‌ها پیوند بزنیم.

اسبی که حرف می‌زند!

روزی اسبی به صاحب سیرکی تلفن می‌زند و می‌گوید:

  • سلام من یک اسب هستم می‌خواستم ببینم می‌توانم در سیرک شما استخدام بشوم؟
  • شما هنر خاصی دارید؟
  • من یک اسبم؟
  • همان دفعه که گفتید فهمیدم. من چرا باید شما را استخدام کنم. زیبایید؟ خوب می‌دوید؟ می‌پرید؟ یا …؟
  • من اسبم. دارم با شما حرف می‌زنم!!

تا حالا فکر کرده‌اید چرا جوکی برای شما خنده‌دار است؟ یا بعضی را می‌خنداند و بعضی را نه؟ خب، راستش موضوع خنده، به طور کلی خیلی پیچیده است.

درحال حاضر خنده‌دار بودن این جوک خاص است که موضوع نوشتن من شده است. خنده‌ای که پاداش مغز است برای کشف یک تناقض.

تناقض جالب توجه این جوک این است که وقتی تعریف کردنش شروع می‌شود ما وارد یک دنیای قراردادی می‌شویم؛ دنیای قصه یا روایت یا در اینجا جوک؛ دنیایی که همه چیز می‌تواند در آن اتفاق بیفتد.

تماس تلفنی یک اسب با یک سیرک در جهان قصه، موضوع عجیب و خنده‌داری نیست. حالا شما و صاحب سیرک هر دو پشت خط منتظر هستید تا چیزی واقعاً خاص را بیابید.

آن چیز عجیب، نقض قرارداد بدیهی ابتدایی در دنیای روایی است. حرف زدن اسب قرار نیست بدیهی باشد. کشفی سریع، هجوم پاداش به مغز و لبخندی به معنای لذت!

پنج ماه از آخرین پستم که درواقع سومین پست بود (توضیح دادم تا بعداً نگویید حالا فاصله اول و آخرش مگر چقدر بوده؟؟!!) می‌گذرد و تقریباً هرروز با این پرسش روبرو بوده‌ام که خب، چرا ادامه نمی‌دهی؟ چرا نمی‌نویسی؟ متوجه محبت دوستانم بودم ولی حال همان اسبی را داشتم که به سیرک زنگ زده است.

  • چرا نمی‌نویسی؟
  • شما پست‌های قبلی من را خوانده‌اید؟
  • بله
  • خب، من در آن پست‌ها توضیح داده‌ام که از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسم!

وقتی یکبار ترست را شکست دادی دیگران آن را نمی‌پذیرند. تو با ترست تنها می‌شوی.

به تنهایی مردی که به قصد خواب به مسجد مهمان‌کش رفت (داستانی از مثنوی). فارغ از شماتت و نصیحت دیگران. رفت که جنازه‌اش را بیابند. یا خواهد مرد یا رازی خواهد یافت به ارزش جان.

وقتی یکبار به دیگران نشان دادی که ترست بی‌مقدار است؛ به ترس بزرگتری خوش‌آمد گفته‌ای. تنهایی! حالا چاره‌ای جز روبرو شدن با آن نداری. در مسجد را که ببندند با هیولاهایی روبرو خواهی شد که به قصد کشتنت آمده‌اند. کشتن هرآنچه می‌توانستی باشی و نشده‌ای.

حالا این وقت صبح (۲:۳۰) من با در و دیوار مسجدم تنها هستم. به قصد آزمون. من، اسبی که حرف می‌زند (به همان مظلومیتی که در تصویر فوق می‌بینید)؛ روبروی شما ایستاده‌ام و صدای همه شما را که به نقد من برخاسته‌اید می‌شنوم. آی همه شما که می‌خواهید خواری مرا ببینید؛ من، مردی که امشب را به قصد خواب در مسجد مهمان‌کش آمده‌ام؛ می‌دانم گنجی که قرار است از در و دیوار بر سرم ببارد دروغی یا قصه‌ای بیش نیست.

من دوستانی یافته‌ام که بیرون در مسجد مهمان‌کش من، منتظر هستند. این چند نفر، موجوداتی دیگرند وهنرهای دیگر دارند.

گروه حامی، ابزاری برای غلبه بر ترس است. کسانی که همراه معنای شما باشند و ترکشان ترسی بزرگتر از ترس فعلی.

لطفاً این روش را در منزل، محل کار و هر جای دیگری امتحان کنید و حتماً نتیجه‌اش را با من در میان بگذارید. یا به تفسیر تئوری انتخاب، این ترس کم‌کم خواهد مرد؛ یا به تبیین اکت (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد) از تلخی‌اش کاسته خواهد شد.

همراه من باشید!

این داستان ادامه دارد!

چگونه بترسیم؟

گاهی حکمت،در جایی به سراغت می‌آید که منتظرش نیستی.

مثلاً روی یونیت دندان‌پزشکی. بعد از اینکه همه معاینه‌ها را انجام داد و عکس‌ها را بررسی کرد.

گفت: «چیزیت نیست.»

گفتم: «اما درد دارم.»

گفت: «خب چون زنده‌ای!»

راستش آن روز فکر کردم که دکتر کلینیک دولتی همین است دیگر.

بار دیگر هم باز در مطب بودم. مدتها بود از سینوزیت رنج می‌بردم و کارم داشت به سِرُم آنتی‌بیوتیک می‌رسید که پزشکی، به دادم رسید و بعد توصیه‌ای عجیب کرد. جلو آبریزی بینی‌ات را نگیر. عفونت‌های سینوسیت ناشی از این است. نگرفتم و درست شد.

قبلاً هم گفته‌ام که استعاره‌ها راهنماهای خوب و سرراستی هستند؛ برای درک یک مفهوم. این دو خاطره، استعاره‌ای شد برای من.

  • می‌ترسم؟
  • خب چون زنده‌ای!
  • خشمگین می‌شوم؟
  • خب چون زنده‌ای!
  • غمگینم؟
  • خب چون زنده‌ای!

نمی‌توانیم دیگر نترسیم. دیگر خشمگین نشویم. دیگر هیجانات منفی را تجربه نکنیم. آنها میلیون‌ها سال است با ما بوده‌اند. هیجانات منفی یک نوع توانایی است. مثل درد، تب یا حتی آبریزش بینی!

اگر آرزو کنیم که دیگر هیجانات منفی را تجربه نکنیم؛ مثل این است که آرزو کنیم برای لاغر شدن دیگر احساس گرسنگی نکنیم. زندگی اینچنین، مزه‌ای خواهد داشت؟

ما فعلاً درباره ترس حرف می‌زنیم. هیجان یا احساسی اصیل، واقعی، قدرتمند و قدیمی. خیلی از ما هم فکر می‌کنیم باید با ترس‌هایمان بجنگیم. در زبانمان هم به جنگیدن با ترس، می‌گوییم شجاعت.

اینجا، یک سؤال برای من پیش می‌آید؟ جنگ از کجا می‌آید؟ یعنی ما کی می‌جنگیم؟ جوابش واضح است. نه؟ وقتی ترسیده‌ایم یا وقتی خشمگینیم.

چه دور عجیبی؟ چه تسلسل گیج‌کننده‌ای؟ دفع افسد به فاسد؟ ترجیح بد به بدتر؟ یا شاید هم برعکس.

بگذارید گیجتان نکنم. راه حل این است. ترس را فقط یک ترس بزرگتر شکست می‌دهد. هر راه حل دیگری که شامل تغییر بینش و از بین بردن ریشه‌های ترس باشد؛ طولانی مدت و هزینه‌بر است. راه حل‌های دیگر هم تقریباً همین فلسفه را دنبال می‌کنند. ترسی بزرگتر پیدا کنید.

باورتان نمی‌شود این راه حل کار کند؟ به مادری که از گربه می‌ترسد فکر کنید که کودکش را در برابر گربه‌ای خشمگین می‌بیند. خودتان مثال‌های زیادی را در زندگی‌تان خواهید یافت. به‌خصوص مردان خانواده‌دوست با این مقوله به‌خوبی آشنا هستند!

چه ترسی وجود دارد که آنقدر بزرگ باشد که ترس‌های دیگر در برابرش کوچک بنماید؟ می‌دانم از جواب می‌ترسیم. چون فکر می‌کنیم می‌شناسیمش. جواب نوک زبانتان به احتمال زیاد «ترس از مرگ» است. نزدیک شدید ولی این جواب کامل نیست. بزرگترین ترس و مشروع‌ترینشان عبارت است از:

«مرگ بی معنا»

چه شد که دوباره رسیدیم به همان نقطه‌ای که در پست قبل رسیده بودیم؟

به این دلیل که انگیزش‌ها، مسیرهای متفاوت دارند. نمی‌توانستم این ایده را بدون در نظر گرفتن یکی، بدون دیگری توضیح دهم. بعضی مغزها، با انگیزش‌های سلبی راحت‌تر هستند. یعنی از ترس فقر می‌خواهند پولدار شوند و از ترس تنهایی ازدواج می‌کنند. بعضی مغزها با انگیزش‌های ایجابی راه می‌افتند. یعنی برای رسیدن به ماشین مورد علاقه‌شان پولدار می‌شوند و با عشق ازدواج می‌کنند.

نمی‌خواهد برای شناختن خودتان در تجربیاتتان غور کنید. راه که بیافتید همه چیز دستتان می‌آید. انتهای این تونل بهرحال نوری هست.

«معنی»

اشتیاق معنوی

یا

ترس بی معنا مردن

من از مردن وقتی ننوشته باشم، می‌ترسم. از مردن وقتی رؤیاهایم را نزیسته باشم. از مردن در تنهایی.

من سجاد سعیدنیا هستم و هنوز از نوشتن و آدمها می‌ترسم. شما؟

من از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسم. شما از چه می‌ترسید؟

این متن می‌تواند یک اعتراف باشد. برای این‌که وجدانم را آسوده‌تر کند. شاید هم یک آغاز، برای راهی که نمی‌دانم به کجا می‌رود. پس خواندن این متن برای شما چه فایده‌ای دارد؟

شما هم مانند من هستید. ترس آنقدر طبیعی و بدیهی است که فروید اصلاً برای تعریفش به خود زحمت نداد. اضطراب، را با ترس تعریف کرد. ترسی که عاملش را نمی‌شناسیم و یا هنوز وجود ندارد.

پس دردی را روایت خواهم کرد که می‌دانم در تحملش تنها نیستم. این متن، می‌تواند دعوتی باشد برای همدردی. برای این درد هزینه‌های زیادی پرداخته‌ام و همچنان می‌پردازم.

خیلی طول کشید تا بتوانم تصویر واضح را ببینم. اضطراب‌هایی که تحمل می‌کردم تبعات فیزیولوژیک طاقت‌فرسایی داشت. من از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسیدم. موقعیت‌هایی که ترکیب این دو را با هم داشت تبدیل می‌شد به وحشتی بزرگ؛ ترس مرگ.

اگر اندکی از روان‌شناسی، علوم شناختی یا حتی زیست‌شناسی انسانی بدانید؛ حتماً با آمیگدال‌ها آشنا هستید. آنها مسئول حفظ بقای ما هستند و مغز ما را به واکنش وا می‌دارند. برای جنگ، گریز یا خشک شدن. ترکیب آدم‌ها و نوشتن، برای من هربار یکی از واکنش‌ها را پیش می‌کشید، بیشتر از همه فرار.

وقتی لازم بود برای یک سازمان، پیشنهادم را بنویسم، ممکن بود دیگر جواب تلفن هیچ‌کس را ندهم. وقتی قرار است طرح درسی را ارائه بدهم ممکن است از خیر برگزاری کارگاه بگذرم. وقتی قرار بود تمام یافته‌های پژوهشی خودم را بنویسم، ترجیح می‌دادم شغلم را عوض کنم. هزاران مثال از این دست وجود دارد.

نکته جالب این است که زمان زیادی وقت صرف کردم که اعتراف نکنم می‌ترسم. مثلاً، به خودم گفتم: اهمال‌کار یا تنبل یا بی‌نظم. البته از دیگران هم همین‌ها را شنیدم. قضات منصف‌تر حکم‌های بهتری دادند؛ کامل گرایی، بی‌معنایی یا بی‌هدفی. محکوم شدم به آموختن عمیق مدیریت زمان و یا حتی تغییر سبک زندگی.

من حتی برای درمان بیش‌فعالی و کم توجهی خودم هم زمان زیادی صرف کردم.

البته نمی‌خواهم همه تشخیص‌ها و تبیین‌های روان‌شناختی را زیر سؤال ببرم. چیزی که می‌خواهم اضافه کنم این است که نباید این تبیین‌ها، به معنای نفی ترس باشد. شما هم به احتمال بسیار زیاد با این تعبیرات روبرو شده‌اید.

ترس آنقدر مذموم است که حتی می‌ترسیم، بترسیم. اما وقتی وجود دشمنی را نفی می‌کنی، چگونه می‌توانی با آن بجنگی؟ بعدتر به مرام معتادان گمنام برخوردم. معتاد، باید بپذیرد معتاد است و تا آخر عمر همینطور باقی خواهد ماند. وگرنه چه چیزی را باید ترک کند؟

پس ترسوهای جهان بیایید با هم فریاد بزنیم! ما می‌ترسیم!

مغزی که می‌ترسد حتی از مغز معتاد قدمت بیشتری دارد. ترس از نظر وفاداری و چسبندگی، چیزی شبیه چربی دور کمر است. ما باید بپذیریم ترسوییم و همیشه هم قرار است بترسیم. هر حرکتی در ادامه زندگی ما بستگی به این دارد که چقدر می‌توانیم با ترس‌هایمان تعامل سازنده داشته باشیم.

اگر فرمان دست ترس‌ها باشد؛ واکنش، یا جنگ است یا فرار یا خشک شدن و بی‌عملی. اما نمی‌توان دست از ترس برداشت. کاملاً نترس بودن سر آدم را به باد می‌دهد.

خبر خوب این است که چیزی هست که از ترس بزرگتر است. بزرگتر از ترس «اشتیاق» است.

اشتیاق فرزند «معنی» است. معنی در«رویاها» تجلی می‌یابد. در همین مکان درباره رویاها و معنی خواهم نوشت. اما برایم بنویسید که شما از چه چیزهایی می‌ترسید.

من سجاد سعیدنیا هستم و از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسم. شما؟