فیل‌ها می‌توانند کتاب بخوانند

وقتی با شاهین کلانتری پادکست کتاب را شروع کردیم کامنت‌های زیادی با این مضمون به سمت ما سرازیر شد:

چطور اینقدر کتاب می‌خوانید؟؟!!!

با مدلی که در پست قبل شرح دادم. این تصور به ذهن متبادر می شد.

در ادامه اما همواره این مطلب اضافه می‌شد که:

ما کتاب‌خوان بودیم ولی حالا نمی‌دانیم چرا حاضریم هر کاری بکنیم اما کتاب نخوانیم. البته این کامنت‌ها از طرف انسان‌های صادقی بود که تصمیم گرفته بودند بهانه نیاورند. وگرنه بهانه که بسیار بود.

با مدلی که در پست قبل شرح دادم. می‌خواستند این تصویر را از خود نشان بدهند.

همه ما که کتاب‌خوان هستیم می‌دانیم که همیشه اینطور نیست. همه کسانی که به ویژگی مشهورند یا در آن ویژگی خوب هستند هم همینطورند. ما در هر دو وجه خود زنده‌ایم و هر روز به حالی هستیم.

در این پست می‌خواهم با این مثال کاربردی دو نشان را با یک تیر بزنم. هم پیشنهاداتی برای کتاب‌خوان شدن پیدا کنیم و هم مدل پست قبل را بیشتر بکاویم.

دریافتیم که اگر بخواهیم چیزی تغییر کند باید کاری متفاوت انجام بدهیم. باید ببینیم که آن کارهای متفاوت باید چه باشند.

ابتدا موانع کتاب خواندن را برای خود لیست کنید و آن‌ها را در ذهن خود بررسی کنید.

  1. فیل سوار را هدایت کنید:
    • نقاط روشن را بیابید.
      کتاب نمی‌خوانیم و خواسته ما کتاب خواندن است. اما برای اینکه بخش منطقی درونی ما با ما همراه شود باید بدانیم که ابعاد این خواسته و هدف آن ما را دچار سردرگمی نکند.
      اولین نکته این است که کتاب‌خوان یعنی چه؟ از نظر این مدل تغییر بهرحال تغییر است و باید آن را در نظر بگیرید. شما چه یک پاراگراف در روز بخوانید چه۳۰۰ صفحه یا حتی بیشتر به نسبت کسی که هیچ کتاب نمی‌خواند کتاب‌خوان محسوب می‌شوید.
      حالا به زمان‌هایی بپردازید که بدون هیچ مقاومتی توانسته‌اید به طور پیوسته، یک ربع، یک مطلب مطالعه کرده باشید. مهم نیست روزنامه، مجله، کپشن اینستاگرام یا پست تلگرامی بوده باشد یا هرچیز دیگری. یکربع مطالعه با سرعت مطالعه آهسته یعنی بیش از ۲۰۰۰ کلمه. شما مقاله‌ای مانند پست اول وبلاگ من را در کمتر از بیست دقیقه می‌توانید بخوانید.
      حالا ببینید چه شد که خواندید.
      موضوعش برایتان جذاب بود؟
      زمان خاصی بود؟
      یا …
      این نقطه روشنی است. ما اگر همین یکربع در روز را نگه داریم در ماه یک کتاب متوسط خوانده‌ایم.
    • حرکات مهم را ثبت کنید. 
      گزینه‌های بسیار برای تغییر داشتن راهی برای تغییر نکردن است. فیل‌سوار دچار فلج تصمیم‌گیری خواهد شد. در همان حوزه که پیدا کردید یک کتاب پیدا کنید. بقیه کتاب‌ها را از سر راه بردارید. از سایت‌های و کانال‌ها و گروه‌های کتاب‌خوانی بیرون بیایید. یک کتاب بعد یکی دیگر و بعد … .
    • به مقصد اشاره کنید.
      تصویر نهایی شما از انسانی کتاب خوان چیست؟ شما وقتی کتاب‌خوان هستید، چگونه انسانی هستید؟ چه تغییری وجود دارد؟ چه می‌کنید؟ خودتان را چه توصیف می‌کنید؟ چه دارید؟ دور و بر شما چگونه است؟ آدم‌های دور و برتان چگونه هستند؟
      بگذارید فیل‌سوار شما یک آینده کامل و دقیق را از کتاب‌خوانی شما در ذهن داشته باشد.

این قسمت اول بود.
می‌خواستم ببینیم که فیل سوار ضعیف ما حاضر است با ما همراه شود اگر بداند که دقیقاً از او چه می‌خواهیم.

کسر شأن فیل‌سوار است که بخواهد دنبال مد کتاب‌خوانی باشد. او انرژی محدودش برای مهار فیل را صرف خواسته‌هایی که نشان روشنی ندارند نمی‌کند؟ پس وقتی می‌پرسد: «کتاب بخوانم که چی؟» بدانید که سؤالی جدی را مطرح کرده است. باید دلایل درستی داشته باشید. اما لازم نیست این دلایل درست چندان هم جهانشمول و همه پسند باشند.

از سوی دیگر اگر فیل‌سوار درگیر پیش‌بینی‌های خیلی طولانی مدت هم شود در دام افتاده است. یادتان باشد بخش منطقی ما دوست دارد به جای سر و کله زدن با فیل به تجزیه و تحلیل اطلاعات بپردازد. پس سریع اولین قدم را بردارید. روشن و واضح و استوار. بگذارید دلایل خیلی عمیق در حرکت به سمت هدف ایجاد بشوند.

کوچ‌ها می‌دانند که بسیار مهم است که هدفی به دقت کاوش شده و به وضوح بیان شده به عنوان اولین قدم تعیین شود. حالا طبق این مدل می‌دانیم که همه این کارها برای این است فیل‌سوار جواب سلام ما را بدهد.

کلید را بزن!

در این پست،‌ اولین مدل یکپارچه کننده را که ساده و فهمیدنی و دوست داشتنی هم هست بررسی می‌کنم.

این مدل، چیزی است که برادران هیث در کتاب کلید را بزن معرفی کرده‌اند. آن‌ها چندین کتاب قدرتمند را کنار همه گذاشته‌اند و در یک نقشه راه قوی آن‌ها را برای اثربخشی بیشتر به هم متصل نموده‌اند.

ایده ساده است:

اگر می‌خواهید چیزی تغییر کند، یکنفر در یکجا باید کاری متفاوت انجام دهد. آن یک نفر شاید شما باشید یا تیم شما.

هر کس از یک طرف فیلی احساساتی است و از طرف دیگر فیل‌سواری عاقل. شما باید به هردو رسیدگی کنید و در ضمن راه موفقیت را برایشان روشن و واضح نمایید. یعنی سه کار زیر را باید انجام دهید:

  1. فیل سوار را هدایت کنید:
    • نقاط روشن را بیابید. بررسی کنید در همان شرایطی که می‌خواهید تغییر بدهید چه چیزی دارد درست کار می‌کند و الگوی آن را تکرار کنید. این ایده از کتاب «انحراف مثبت پاسکاله، استرین» برداشته شده است.
    • حرکات مهم را ثبت کنید. به تصویر بزرگ نگاه نکنید. برای تغییر، رفتارهای خاص مهم را در نظر بگیرید.
    • به مقصد اشاره کنید. تغییر را با داشتن تصویری دقیق از مقصد و چرا رفتن به سمت ارزشش را دارد آسان‌تر کنید.
  2. به فیل انگیزه بدهید:
    • احساس را پیدا کنید. آگاهی به چیزی و دانستن واقعیات، منجر به تغییر نمی‌شود. برای تغییر باید تغییر احساس شود و حس تغییر ایجاد گردد. این ایده از کتاب «قلب تغییر جان.پی.کاتر» برداشته شده است.
    • تغییر را کوچک کنید. تغییر را آنقدر به قدم‌های کوچک بشکنید که دیگر آن قدم‌ها فیل را نترساند. این ایده از کتاب «قدم کوچکی که می‌تواند زندگیتان را تغییر دهد رابرت مورر» برداشته شده است.
    • به آدمها اجازه رشد بدهید. حس هویت ایجاد نمایید و طرز فکر رشد را القا کنید. این ایده از کتاب «طرز فکر کارل دوک» برداشته شده است.
  3. به مسیر شکل دهید:
    • محیط را عوض کنید. وقتی موقعیت تغییر کند، رفتار تغییر می‌کند. بنابراین موقعیت را تغییر بدهید. این ایده از کتاب «سقلمه ریچارد تالر» آمده است.
    • عادت ایجاد کنید. وقتی رفتار عادتی است، به سادگی انجام می‌شود. نیازی نیست فیل سوار برای تحریک یک رفتار، دائم در تلاش باشد. این ایده درخشان از کتاب «قدرت عادت چارلز داهیگ» برداشته شده است.
    • با جمع باشید. رفتار مسری است. به گسترش آن کمک کنید. ایده جالب کتاب «به باشگاه بپیوند تینا روزنبرگ»

با جستجوی عبارت کلید را بزن در گوگل خلاصه‌هایی از کتاب خواهید یافت و ضمناً می‌توانید کتاب را به صورت‌های کاغدی، الکترونیک و صوتی بخرید.

چرا این مدل و کتاب مهم است؟

چون خلاصه و یکپارچه کننده هفت کتاب مهم درباره تغییر است. از طرف دیگر مدلی است که رویکردی همه‌جانبه و یکپارچه در مورد تغییر دارد.

این کتاب حاوی دانش، طرز فکر و ابزارهای خوبی است برای کوچینگ.

در پست‌های بعد بیشتر به این کتاب می‌پردازیم.

بازنگری۱: قافله شب، چه شنیدی ز صبح؟

در یک جلسه کوچینگ، سؤالی به تناوب تکرار می‌شود:

با توجه به چیزهایی که مطرح شده است، در مورد خودت و موقعیت خودت چه یاد گرفته‌ای؟

تصمیم گرفته‌ام هر چند پست یکبار، این سؤال را از خودم بپرسم و با پاسخ‌گویی به آن، یک یادگیری خلاصه داشته باشم.

اولین طرح کلی که اکنون بعد از بررسی همه نوشته‌هایم به نظرم می‌رسد این است که من تلاش کرده‌ام یک جریان تعاملی محتوا را ایجاد کنم. متأسفانه، تعامل، به دلیل وقفه طولانی سرد شد و ضعیف گشت.

دومین جریانی که ایجاد شد این بود که دست از فلک بدارم و به خود بپردازم. این شد که جریانی از کوچینگ-خود (Self-Coaching) شکل گرفت. طی مطالبی دنباله‌دار، من دارم کوچ (فعل کوچ شدن یا مورد کوچینگ قرار گرفتن :)))‌ می‌شوم و از سوی دیگر، کوچ (فاعل یعنی خودم) هم در طی فرایند کوچ کردن (شاید کوچ دادن یعنی ارائه خدمت کوچینگ) دارد ذهنیتش را لو می‌دهد. روایتی که نوشته شده است روایتی است دو سویه و البته مبتنی بر داستانی واقعی. بله، داستان، واقعی است.

درباره ارتباط نوشتم و درباره آدم‌ها و دریافتی ناگهانی داشتم که من از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسم و دریافتم که در درونم فریاد می‌زنم که مبادا چنین باد!

ابتدا در اینباره نوشتم که اگر ترس نمی‌خواهم واقعاً چه می‌خواهم. شوق خودم را دیدم و معنی درونی پنهانم را یافتم.

هنوز ترس مانع بود و اجازه حرکت نمی‌داد. پس ابتدا به ترسی بزرگتر پرداختم. مفید بود ولی از حرکتم انداخت. بعد از آن، پنج ماه محاق بود و سکوت.

در مرحله بعد، گروهی حامی یافتم که آگاهانه به آنها اعتماد کردم. عمل به خواسته‌ام شروع شد و هر قدم بینشی جدید به من اضافه کرد. مهمترین بینشی که درباره آن نوشتم نوشتن درباره ترسی بود که مفید است و گاهی خوب.

تا آنجا رسیدیم که دیگر دانش ارائه شده‌ای که در نوشته‌هایم موجود بود، نمی‌توانست راهی به جلو پیدا کند. نیاز پیدا کردم که اینبار، خودم کوچ باشم؛ در جستجوی ابزاری که به منی که خودم را کوچ می‌کند، کمک کند. منِ کوچ به یکپارچگی رسید.

اجزای زیادی در من بودند که در ستیز با هم، «من تمام» یا «تمامیت من» را فدا می‌کردند. سعی کردم به تعریفی کاربردی از یکپارچگی برسم. تعریفی جامع پیدا کردم که برای من کوچ، روشن کننده راه بود.

در یادداشت قبل، ترسیدم گم شوم، در ماجرایی که چندین نقش در آن ایفا می کنم. پس می‌بایست نقشه‌ای کلی از فرآیند کوچینگ پیدا می‌کردم. یک جبهه دیگر از ترسم فتح کردم. نقشه را خودم کشیدم.

فهمیدیم که ما در منطقه طرز فکر و مدل ذهنی هستیم. پس حالا بقیه مسیر نقشه‌ای نسبتاً شفاف دارد. حالا ما باید ابزارهای بهتر بیابیم، دانش والاتری پیدا کنیم و ببینیم مهارت‌های دیگری هست که بتواند کمک کند؟

الان به خود ایدئالم نزدیکترم. خودی که می‌آفریند و با دیگران با بلندی طبع و شفقت همراه می‌شود.

پس بیایید یکپارچگی را بررسی کنیم تا ببینیم چه اجزای دیگری از آن بیرون می‌آید. سه جزء دیگر (مهارت و دانش و ابزار) میوه‌های مدل ذهنی هستند.

مطالب بعدی در مورد یکپارچگی‌های زیر است:

  • مدل فیل و فیل سوار
  • مدل تغییر پروچسکا
  • مدل سطوح منطقی
  • چهارقسمتی دیدگاه یکپارچه

پیشنهادم این است که با این مطالب تعامل کنید. راهی پیموده شده را بروید با هم رفتن مسیر را زیباتر می‌کند. چه بسا که گم نشویم و رستگار گردیم.

کوچینگ یکپارچه

امروز می‌خواهم درباره کوچینگ یکپارچه بنویسم.

با در نظر گرفتن پست قبلی، حالا می‌توانم توضیح بدهم چطور این مدل یکپارچه‌کننده نظریات و سبک‌های مختلف کوچینگ خواهد بود. این مدل، کمک می‌کند تا بفهمیم نگاه یکپارچه در مورد انسان چگونه در قالب فعالیت کوچینگ قرار می‌گیرد و چرا ضروری است.

تذکر لازم: این مدل، هنوز، دیدگاه یکپارچه انسانی نیست.

در این پست، ما این مسئله را که همه سبک‌های کوچینگ، هدف مشترک و رویکرد مشابه درباره رشد انسان دارند را به عنوان پیش‌فرض ثابت در نظر گرفته‌ایم.

شرح مدل کوچینگ یکپارچه، مدل سجاد 🙂 یا مدل مدام، پنجره کوچینگ

فعلاً این مدل را متعلق به خودم می‌دانم. بعداً هرکس مدعی شد، صحبت می‌کنیم. اسم مدام را برای روز مبادا گذاشته‌ام :)) مدام غیر از اینکه سرواژه کلمات و یادآور خوبی است؛ می‌تواند نشان دهد که این مدل برای یادگیری بلندمدت یا مدام ضروری است.

در این مدل، ما معتقدیم (فعلاً خودم و سایه‌ام) هر مکتب کوچینگ، حتی مکاتبی که با روش مرسوم متفاوت هستند از چهار جزء اساسی تشکیل شده‌اند که بدون هم ناقص هستند و عمل نمی‌کنند. البته ممکن است که فردی با دارا بودن یکی از اجزاء کاری از پیش ببرد؛ ولی بدون کامل کردن این پنجره، دید درستی وجود نخواهد داشت و تأثیر بلندمدت خیلی سخت می‌شود.

پنجره کوچینگ چهار ضلع دارد:

  • مجموعه مهارت
  • مجموعه دانش
  • مجموعه ابزار
  • مجموعه مدل ذهنی

هر سبکی از کوچینگ، حتماً باید این پنجره را کامل کند و هر کوچی باید همه اضلاع را داشته باشد. ضعف در یک ضلع، پنجره‌ای بدقواره می‌سازد. وقتی دارید خودتان یا دیگری را  کوچ می‌کنید باید حواستان به هر چهار ضلع باشد.

مجموعه مهارت

هر مطلبی را در مورد کوچینگ بخوانید و با هر کوچی روبرو بشوید اولین چیزی را که با آن مواجه می‌شوید مجموعه مهارت‌ها است. معروفترین مهارت‌ها عبارتند از:

  • شنیدن فعال
  • پرسشگری قدرتمند
  • بازخورد

اما مجموعه مهارت‌های کوچینگ واقعاً بسیار بیشتر از اینها است. این سه مهارت حداقل محتوای کوچینگ است. بیشتر از اینها باید بدانیم که کوچ بلد است جلسه‌ای را مدیریت کند، استدلال کند، همدلی کند و غیره

مجموعه دانش

پیش از هرچیز باید موضعم را درباره خیلی از ادعاها مشخص کنم. اینکه ادعا می‌شود کوچ‌ها نیاز به هیچ دانشی ندارند از نظر من گزافه گویی وحشتناکی است. به عقیده من، کوچ، نیاز به دانش دارد. او باید انسان را و رفتار را بشناسد. درست است که می‌توان گفت که لزومی ندارد، کوچ روان‌شناس باشد ولی «هیچ دانشی» واقعاً درست نیست.

پنجره کوچ باید ضلع دانش را داشته باشد. از نظر من هر دانشی در حوزه انسان و تغییر می‌تواند کمک کننده باشد. از طرف دیگر کوچ مثل نویسنده است. باید در هر موردی بخواند و خوب بخواند و خوب  و عمیق بداند. کف مجموعه دانش، شناخت و مشاهده و مداقه در رفتار انسانی است.

مجموعه ابزار

کوچینگ قرار است همراه فرد باشد در تغییر و رسیدن به بهترین خود. واقعیت این است که طبق تجربه و مطالعات من، با دانش و مهارت تنها نمی‌توان کوچینگ را پیش برد. کوچ نیاز به ابزارهایی دارد. مثلاً پرسشنامه‌ها یا تست‌ها در قدم اول ابزارهای خوبی هستند. البته باید در استفاده از آنها جانب دقت را فرو نگذاشت و مواظب بود که ابزارها مداخله کننده و جهت دهنده نباشند.

بعضی از هدف‌ها حتی برای خود کوچی چندان روشن نیستند و حتی هدف واقعی نیستند. در هر صورت کوچی می‌خواهد تغییر کند. آنچه می‌تواند به کوچی کمک کند تا یادگیری داشته باشد و رفتارش را تغییر دهد؛ قرار گرفتن در موقعیت کشف است. چیزی که موقعیت کشف را ایجاد می‌کند همیشه گفتگو نیست. در خیلی از موارد، آگاهی با استفاده از ابزارهای مختلف ایجاد می‌شود.

مجموعه مدل ذهنی یا طرز فکر

این ضلع، به نظر من، مهمترین ضلع پنجره کوچینگ من است. وقتی کوچ باورها و عقاید مطابق با فرآیند کوچینگ ندارد نمی‌تواند برای تغییرات عمیق کوچی را همراهی کند. مدل ذهنی یا طرز فکر، چندان به تعریف نیاز ندارد. فکر کنم آقای شعبانعلی در متمم آنقدر در مورد آن خوب نوشته است که به نظر من لازم نیست توضیح اضافه‌ای بدهم.

اگر می‌خواهید در این‌مورد بیشتر بدانید که حتما باید هرچه استاد بزرگ سنگه گفته است بخوانید. ضمناً پروفسور دوک هم در کتاب طرز فکر دانش بیشتری در اختیار کوچ‌ها می‌گذارد.

با این همه مدل ذهنی و طرز فکرکوچینگی نیاز عمیق به کار روی خود دارد.

خب، حالا وقتی درباره یکپارچگی در کوچینگ حرف می‌زنیم، باید یادآوری کنم که داریم روی ضلع مدل ذهنی حرکت می‌کنم. با «یکپارچگی در کوچینگ»، شبیه دانش یا ابزار برخورد نکنید. تجزیه و تحلیل آن، نمی‌تواند به رشد خود شما یا حرفه شما کمک کند. یکپارچگی را مثل یک نقشه یا راهنما در نظر بگیرید و سعی کنید از دریچه یکپارچگی به کوچی یا خودتان بنگرید.

ساخته از آب و آتش، خاک و باد

پذیرفته‌ایم ما اضلاعی بسیار داریم. اضلاعی آنقدر فراخ که دانشمندانی مثل پیاژه، عمری بر سر شناخت یکی از آن‌ها صرف کرده‌اند. سؤال این است چگونه می‌توان این وجود چندگانه را یکی دید و یکپارچه؟

بدیهی‌ترین راه این است که مبنایی بیابیم برای وحدت از دل کثرت. به زبان ساده، یک راه این است که مشترکات را بیابیم. این کار ساده است، ولی آسان نیست.

متاسفانه بدیهی‌ترین راه راهی ناشدنی می‌نماید.

راه بعدی این است که یک بعد یا یک منظر را ثابت نگاه داریم و ابعاد دیگر را بر مبنای آن یکپارچه کنیم. این مورد نیازمند توسعه مدل است. از این نگاه کارهای زیادی شده است.

فکر می‌کنم روان‌شناسانی که در حوزه شخصیت مطالعه کرده‌اند منظورشان نگاه به انسان‌ها از رویکرد ویژگی‌های نسبتاً ثابت بوده است. در مرحله بعد دسته‌بندی سایر ابعاد بر مبنای آن ویژگی‌های ثابت. اما بعد از راهی طولانی، مبحث شخصیت، شد ضلعی از اضلاع انسانی، که سری دراز دارد. بااین‌حال، شخصیت، یکی از راه‌های نگاه کردن یکپارچه به انسان است.

چیزی که به درد ما کوچ‌ها می‌خورد مدل‌های توصیف‌کننده تغییر است. نوع دیگر این شکل از یکپارچگی، توجه به درمان است.

راه دیگر این است که بتوان نظریه‌ای یافت برای یکپارچگی. در این شکل از نگاه به انسان، ابتدا انسان به شکلی کلی توصیف شده است و بعد اضلاع مختلف در توصیف دسته‌بندی شده‌اند. این دیدگاه هم در کوچینگ کاربردهای خود را دارد.

سعی من این است که در هر دسته، مدل‌هایی بیابم و ارائه نمایم که بتواند دیدی وسیع در فرایند تغییری که در آن هستید یا آن را همراهی می‌کنید ایجاد کند. درنهایت باید در خاطر داشته باشیم که در کوچینگ نگاه ما بسیار عملگرایانه است. یعنی هرچند در این مبحث به دیدگاه‌های دانشمندان روان‌شناس، انسان‌شناس، جامعه شناس و فیلسوفان تکیه داریم ولی در نهایت حق با روش است که مراجع ما را از حالت موجود به حالت مطلوب می‌رساند.

حرکت به سمت خواسته هم در کوچینگ با منابعی خواهد بود که در دسترس کوچی است یا قابل دستیابی است. نباید در شگفتی و عجایب تحلیل‌هایمان گم شویم. در مه دره همه چیز مبهم است. بینش با حرکت به سمت خواسته به دست می‌آید.

هرچه قرار است از یکپارچگی بیاموزیم قرار است منابع داخلی فرد را منسجم و قابل استفاده بنماید. از سوی دیگر مقصود یکپارچگی اتصال فرد به انرژی بیرونی است. یکپارچگی برای کوچ، بازی فکرورزی ماجراجویانه و ذهنی جذاب نیست.

تمام این دانش و این تذکر را در قالب مثالهایی ساده در پست‌های بعدی خواهید دید.

پیل اندر خانه‌ای تاریک بود

داستانی که سرآغازش مصرع عنوان مطلب هست را همه می‌دانیم ولی کمتر دیده‌ام که جدی بگیریمش. برای خلاصه‌ای خوب و مطالعه‌ای اضافه، این مطلب از سایت متمم را از دست ندهید.

حکایت فیل در تاریکی در متمم هم نهایتاً داستان یکی بودن بسیاری از نظریه‌ها را مطرح می‌کند.

اما آنچه تا بحال از یکپارچگی می‌دانیم:

  1. مسائل انسانی کلیت منسجم قابل تبیین از یک دیدگاه را ندارند و واجب است که از تمامی دیدگاه‌های ممکن، آن‌ها را کاوید.
  2. در بستر همه ابعاد مختلف وجودی مسائل انسانی، مسئله زبان قرار دارد. کاوش ما باید شامل تمامی ابعاد نشانه‌هایی که مفهوم را منتقل می‌کنند هم باشد.
  3. مفهوم یکپارچگی پیش از هر چیز مفهومی مرتبط با طرز فکر کوچ است.

با دعوت شما به رویدادی از کوچینگ خود، مثالی می‌زنم تا موضوع یکپارچگی را راحت‌تر درک کنیم:

موقعیت:

من همین الان بخشی از تعهد ۱۰۰ روز وبلاگ‌نویسی (انتشار روزانه مطلب پیش از ۱۲ شب هر روز) را زیر پا گذاشته‌ام و ساعت ۳ صبح است که دارم می‌نویسم.

آنچه در ذهن من می‌گذرد:

توجیه: آنها نباید مرا مجبور می‌کردند تا ساعت ۱۲ شب نوشته‌ام را منتشر کنم. معمولاً این اجبار مرا هول و دستپاچه می‌کند و متنم می‌شود پر از غلط. تازه من در شرایط اجبار، فصاحت و بلاغت را از دست می‌دهم و می‌شوم موجودی سخت‌نویس و پیچیده گو. من جغد شبم و تازه ساعت یازده شب موتورم روشن می‌شود. انسان نمی‌تواند به راحتی به شرایط فیزیولوژیک و ساعت بدنی‌اش دست بزند. بهترین راه بالابردن عملکرد، پذیرش نحوه عملکرد عادی خود است. (الان خیلی آرام و خونسرد و حق‌به‌جانب هستم.)

احساس: مضطربم. نمی‌خواهم نادیده گرفته یا طرد شوم. البته بی‌خود می‌کنند چالش روی شاخ من می‌گردد. اصلاً کدامشان این درجه از اهمال‌کاری  یا ترس از نوشتن داشت که نیاز به یک تعهد گروهی داشته باشند. موضوع منم. خب، پس چرا حالم بهتر نمی‌شود؟ (قیافه‌ام خشمگین باید باشد ولی قلبم تندتر می‌زند.)

مقصود و هدف: من مجبور شدم. از صبح طرح ریختم که چگونه موقعیتی زنده بیافرینم. می‌دانم می‌توانستم از قریحه داستان‌نویسی‌ام کمک بگیرم. کار نمی‌کرد. خلاقانه نبود. الان بهتر می توانم خودم هم ببینم که مراجعی که گند زده است و توی رودربایستی جلسه را کنسل نکرده است و آمده نشسته روبه‌رویم چه حسی دارد. (سعی می‌کنم خونسرد به نظر برسم.)

توجیه: اصلاً تقصیر این آدم‌هایی شد که ساز پیچیدگی سر داده‌اند و مدام می‌گویند تو سخت می‌نویسی. هیچکدام را نمی‌بخشم. (واقعاً نیاز دارم یکی بغلم کند و سرم را نوازش کند.)

وکیل مدافع شیطان (در واقع نفس لوَامه یا همان قسمت مزخرف گناه کوفت کن): همه این حرف‌ها بهانه است (با دست می‌زند توی دهان آن یکی نفس که آهنگ خواننده مرحوم را دم گرفته است.). همیشه همین حوالی تعهدات را رها کرده‌ای و خودت را قایم کرده‌ای پشت استدلال‌های صد تا یک غاز. (لبخند هیستریک به لب دارم؛‌ سعی می کنم با شوخی‌های هوشمندانه جو را تعدیل کنم.)

راستش خودم هم حوصله‌ام سر رفت ولی اگر مشروح ماجرا را با عناوین ذکر کنم در همین نیم ساعت داشت همه این مسائل در ذهنم مرور می‌شد:

  • کل تاریخچه زندگی‌ام از منظر تعهد
  • احساسات متضاد و متناقض
  • در مورد هم‌تیمی‌ها
  • نوشتن
  • فضای مجازی
  • پاسخگویی به قاضی
  • ابعاد مختلف شخصیتی
  • نیازهای متفاوت و انگیزه‌هایم

حتی وقتی خودم می‌خواهم موقعیتی که آگاهانه در درونش قرار گرفته‌ام را بررسی کنم؛ نمی توانم بدون دسته‌بندی اطلاعات مختلف وقوف نهایی داشته باشم. حالا باید تصمیم هم بگیرم. حاشا و کلا!

در حکایت پیل مولانا بیت جالب دیگری هم دارد:

تو، یکی تو نیستی ای خوش رفیق       بلکه گردونی و دریای عمیق

یکی از چیزهایی که متفکران در مورد انسان با آن توافق کردند؛ همین یکی نبودن ذات انسان است. از سقراط که انسان را متشکل از  سوارکاری می‌دانست هدایت کننده ارابه‌ای که دو اسب وحشی آن را می‌کشند تا اقتصاد رفتاری که انسان را حائز خودهای مختلف می‌داند؛ همه روی این موضوع تفاهم دارند.

منی که تعهدم را زیر پا گذاشت کدام است؟ آنکه تعهد داد که بود؟ اگر بخواهم بازگردم، که باید بازگردد؟

این همان نقطه است که کوچ که هیچ، کوچی هم می‌ماند که کدام را نشانه بگیرد. همان جایی است که همه چیز مبهم می‌شود. از توصیف مسئله گرفته تا اولویت‌بندی راه‌حل‌ها.

اینجا همانجا است که راه ما به یکپارچگی می‌افتد. یعنی جستجو برای اتحاد خودهای نامنسجم، برای حرکتی منسجم و هماهنگ؛ رو به مقصودی که توافق در مورد آن حاصل شده باشد.

اتحاد هم جز در سایه گفتگو امکان‌پذیر نخواهد بود. پس موضوع زبان مهم می‌شود.

از نظرگه گفتشان شد مختلف    آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هر کس اگر شمعی بدی   اختلاف از گفتشان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست و بس   نیست کف را بر همهٔ او دسترس

چشم دریا دیگرست و کف دگر   کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر

جنبش کفها ز دریا روز و شب   کف همی‌بینی و دریا نی عجب

ما چو کشتیها به هم بر می‌زنیم   تیره‌چشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتی تن رفته به خواب   آب را دیدی نگر در آب آب

آب را آبیست کو می‌راندش   روح را روحیست کو می‌خواندش

این چنین شد که متفکرانی بزرگ، اسب خود را زین کردند که مطالعات بسیار گسترده و روز به ٰروز پیش‌رونده، در ابعاد کوچک وجود انسان را بجویند و با کشف نقاط اتصالشان، راهی بیابند برای یکپارچگی که اصل و منشاء حرکت است.

در گفتارهای بعد می‌خواهم این مدل‌ها را برایتان بگویم؛ تا بتوانید با قدرت از آنها در تغییر خود و همراهی با تغییر دیگران استفاده کنید.

فقط می‌ماند چرا دارم اصرار می‌کنم که این موضوع مربوط به طرز فکر کوچینگ است. این خود حکایت دیگری است از یکپارچگی در خود کوچینگ که در نوشته بعد به آن می‌پردازم.

حیفم می‌آید این پست را بدون قسمت مورد علاقه‌ام از حکایت مولانا به اتمام برسانم. این قسمت از نظر من دقیقاً شرح منطقه راحتی و حس رفتن از آن به منطقه رشد است. به عنوان کوچ خود، یا دیگران، پختگی در عمل و بینش، بهترین راه رشد است:

این جهان همچون درختست ای کرام   ما بر او چون میوه‌های نیم‌خام

سخت گیرد خام‌ها مر شاخ را   زانکه در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان   سست گیرد شاخها را بعد از آن

چون از آن اقبال شیرین شد دهان   سرد شد بر آدمی ملک جهان

سخت‌گیری و تعصب خامی است   تا جنینی کار خون‌آشامی است

نه هرکه طرف کله کج نهاد و راست نشست …

در ادامه یکپارچگی در طرز فکر کوچینگ

اولین بار، ۱۸ ساله بودم که چنین اتفاقی برایم افتاد. پیش از آن هم شاید با چنین پدیده‌ای روبرو شده بودم ولی آنچه آن روز اتفاق افتاد اثری جاودان داشت. بعد از آن هم به احتمال  زیاد همین لنگی و عدم تعادل را باید تجربه کرده باشم. به تلخی عادت به مزه قهوه، یا تندی سیگار. عادت به معصومیت از دست رفته.

عادت کرده‌ایم به اینکه پایمان به سنگ بخورد و تلوتلو بخوریم و بعد راست شویم و حتی نگاهی به عقب نیندازیم. راست شده‌ایم و به راه خود رفته‌ایم. انگار که آن سنگ که پایمان را آزرد خود از اصل وجود نداشته است.

من با جهانی نو روبرو شدم ولی نه با شگفتی، که کشف جدیدی در راه است بلکه با: «عجب، چطور ما نمی‌دانستیم!»

وه که چه می کند با ما همین تفاوت کوچک.

بگذار حکایت از درد کفایت کند و به گفتن شرح ماجرا بپردازم.

صبح‌ها به ورزشگاه می‌رفتم و با خیل صبح‌خیزان تکانی به خودم می‌دادم. خیر سرم ورزشکار بودم و چند سالی بود که جودو می‌کردم. آن روز، روز اعلام نتایج کنکور بود.

در آن زمان، روز اعلام نتایج کنکور به معنای درگیر شدن با شماره پرونده و پهنای باند و غیره نبود. روز روزنامه‌ای حجیم بود که کم بود و ما زیاد. من پیش از اذان صبح نیافته بودمش و منتظر بودم که دوستی به من برساندش.

باید ساعات تلخی را می‌گذراندم تا هشت و نیم شود و من با دوزاری تلفن بزنم به خانه دوستم و آن کد جادویی را که قرار بود جلو اسمم باشد بپرسم. یا اینکه بدتر از آن، اینکه اسمم اصلاً هست یا نه.

من دور زمین چمن بودم و بدنم می‌جنبید و روحم می‌پرید. مانند نیزه آن یک نفر عضو تیم ملی دو و میدانی قمی که نادر بود در آن دوران (و گویا هنوز هم). اتفاق آنجا افتاد که دور من با دور او و مربی‌اش تلاقی کرد. سرش را بالا آورد و گفت. چه خوب می‌دوی!

دویدن مگر خوب و بد دارد!!! توی ذهنم گفتم. شاید فقط نگاه کرده باشم. در ذهن من دویدن همان بود که یک پا می‌آمد جلو پای دیگر و بعد نوبت پای دیگر می‌شد. راه رفتن سریع‌تر.

نگفتم ولی او شنید گویا که گفت: «می‌خواهی امروز تمرینت بدهم؟»

این را گفتم: «من با این پاهای خپل  و بدن پهن؟؟!!» خندید که یعنی امتحان کن.

آنچه بعد از آن اتفاق افتاد:

فرم گرفتن بدنم. رهاتر دویدن. سریعتر رفتن. ریتم. وزن. نواختن موسیقی با پاها و با بدن؛ همه بدن. خلسه‌ای عظیم که فقط در دویدن بود. چیزی در خونم رقصید و دویدن هنری شد از مو تا ناخن شست پا و هفت بطن در درون.

وه که من چه غافل بودم! یک دویدن بود و اینهمه ماجرا؟ وقتی از دو حرف می‌زنیم داریم از چه حرف می‌زنیم؟

وای که این اتفاق بارها برایم افتاد و من فرصت نداشتم که عبرت بگیرم. دیشب که دوستی از سماع می‌گفت؛ باز همین شد. پس عجیب نیست که وقتی کسی می‌گوید کوچینگ چیست یاد صحنه آخر جاناتان مرغ دریایی می‌افتم.

در آن صحنه، جانشین جاناتان، فلیچر مرغان دریایی جوانی را که به شوق تکنیک دورش جمع شده بودند دعوت می‌کند به شگفتی جهانی بی‌محدودیت پرواز؛ جز نگاهی حاکی از تعجب پاسخی نمی‌گیرد. آهی می‌کشد و می‌گوید بیایید از پروازی در سطح شروع کنیم.

کوچ‌های عزیزم، باید بدانیم که همراهی با دیگران برای رسیدن به اوجی که هرگز در مخیله آنها هم نمی‌گنجیده محتاج این است که پیش از آن، هر کوچ، از هر اندیشه محدود‌کننده‌ای نسبت به انسان، رها شده باشد. این رهایی، جز در بستر اندیشه‌ای یکپارچه به دست نمی‌آید.

حالا بیایید از مدل‌هایی ساده شروع کنیم.

پیش از هر چیز باید دانست که اولین و آخرین برخورد شما با تمامیت کوچی، در زبان اتفاق می‌افتد.

زبان، هر نشانه‌ای است که او برای انتقال مفاهیم از آن بهره می‌گیرد.

زبان هر فرد منحصر به فرد است و دریایی از مفاهیم پشت هر نشانه وجود دارد.

پس اگر مراجعی می‌گوید: «می‌خواهم وزن کم کنم!» شما را در گردابی عظیم، به عمقی دهشتناک، از ماجرایی پیچیده می‌برد. در همین جمله کوتاه، باید یکپارچگی مفاهیم به ظاهر متفاوتی را بررسی کنید.

می

خواه

م

وزن

کم

کن

م

.

حالا، باید این‌ها را در یک کل منسجم نو و پر از شگفتی ببینید.

باید آن دنیایی را که در آن دویدن گذاشتن سریع یک پا جلوی پای دیگر و سماع چرخیدن به دور محور مرکزی بدن است را رها کنید.

داستان یکپارچگی ادامه دارد!

با من باشید با یکپارچگی و بعد دوباره ترس!

یکپارچگی در طرز فکر کوچینگ

نوشته‌هایم در مورد ترس و رشد فردی به جایی رسیده است که باید رهایشان کنم. برای پیش رفتن، نیاز است دیدگاهی دیگر را مطرح کنم که با آن می‌توان مسیر پیش‌رو را بهتر دید. بنابراین می‌پردازم به چیزی که به آن نظریات یکپارچه‌کننده می‌گویند.

در اکثر مواردی که داشتم در مورد یک تکنیک رشد فردی مطالعه می‌کردم؛ حس می‌کردم چیزی کم است. انگار که دست گذاشته باشند روی یک قسمت و سعی کرده باشند همه چیز را بیاندازند گردن آن. البته کار به این ترتیب راحت می‌شد ولی حرکت سخت بود. همیشه آن قسمت‌های نادیده پایت را می‌گرفتند و کندت می‌کردند.

مثلاً بعضی توصیه می‌کردند، فکرهایت را درست کن! احساسات می‌ماند. بعضی توصیه می‌کردند هیجاناتت را مدیریت کن! باورها و عقاید نادرست مشکل درست می‌کرد. معنی را می‌چسبیدم بقا شاکی می‌شد. به بقا و ثروت می‌پرداختم هویتم قهر می‌کرد. ای داد! چه باید کرد؟

تا رسیدم به اولین راهنمای جامع! در تاریخچه مطالعات من اولین راهنمای جامع رشد فردی کتاب هفت عادت مردمان مؤثر استفان کاوی بود. همین شد که همه کتاب‌های خودیاری‌ خودم را بخشیدم.

بعد از آن دیدم که این مشکل را خیلی از نظریه‌پردازان دیده‌اند و در اینباره مدل‌های جامع فراوان وجود دارد. آنها هم چند دسته هستند. بعضی فقط به درد تبیین می‌خوردند و بعضی تکنیک‌های جامع برای تغییر هستند. در این مورد هم بیشتر خواهم نوشت.

اما آنچه در اینجا می‌خواهم به آن بپردازم اهمیت دیدگاه یکپارچه در کوچینگ است. امروزه در بیشتر آموزش‌های کوچینگ به مدل‌ها اهمیت داده می‌شود. مدل‌هایی که مسیر اجرای کوچینگ را مشخص می‌نمایند. بیشتر این مدل‌ها که به تبع سلف خود ویتمور طراحی شده‌اند مدل های پرسشگری هستند.

اما باز هم کوچ به چیز دیگری نیاز دارد. دیدگاهی که به او بگوید دارد چه اتفاقی می‌افتد. چیزی از دانش و طرز فکر که بتواند مسیر را برای کوچ و کوچی شفاف‌تر کند.

یکپارچگی پاسخ یکی از مشکل‌ترین چالش‌ها در مغز کوچ‌ها است. چه بخواهیم دیگران را کوچ کنیم چه بخواهیم برای کوچ خودمان و رشد فردی برنامه بریزیم.

اما یکپارچگی در کل یعنی چه؟

در اینجا منظور ما ابزاری است که بتواند نگاه کوچ را به جنبه‌های گوناگون موضوع هدایت کند. این ابزار به او کمک خواهد کرد بهتر به کاوش موضوع بپردازد. قطعاً کاوش عمیق‌تر و نظام‌مندتر می‌تواند کوچ را در بزرگترین وظیفه‌اش که همراهی برای بهتر فکر کردن و خلاقانه راه‌حل یافتن است یاری کند.

ما به دنبال نظریات همه‌جانبه، یا نظریه‌ای برای همه چیز نمی‌گردیم. منظور ما در اینجا این است که بدانیم چگونه به عنوان یک کوچ مطمئن باشیم به کوچی کمک کرده‌ایم که به مشکلش احاطه پیدا کند، بدون اینکه ما مداخله‌ای در جهت دادن به افکار او کرده باشیم. پاسخ این چالش به نظر من در دیدگاه‌های یکپارچه نهفته است.

با من همراه باشید!

دوباره و این بار مسلح به رویارویی ترس‌ها خواهیم آمد.