سفری از رؤیا به معنی

من امروز رویایی دارم!

رؤیای من اینست که سرانجام روزی دره‌ها بالا خواهند آمد و تپه‌ها و کوه‌ها پایین خواهند رفت، ناهمواری‌ها هموار خواهند شد و ناراستی‌ها راست؛ جلال خداوند آشکار خواهد شد و همه ابنای بشر با هم به تماشای آن خواهند نشست. (مارتین لوتر کینگ)

وقتی داریم از معنی حرف می‌زنیم داریم از چه حرف می‌زنیم؟ چرا معنی مهم است؟ راه یافتن معنی چیست؟

این روزها وقتی دارم ابزارهای کوچینگ را بالا و پایین می‌کنم تا بتوانم بهتر آدمها را همراهی کنم؛ یا دیگر مشتاقان تازه‌وارد به حیطه کوچینگ را با معجزه این فرآیند آشنا کنم؛ همه راه‌ها به معنی ختم می‌شود.

هرم مازلو (Maslow) و نیاز به خودشکوفایی(Self-Actualization)، هرم گرگوری بتسون یا دیلتز یا سطوح عصبی منطقی (Logical Level) و هفت عادت مردمان مؤثر کاوی و …

در همه مواردی که نام بردم معنی یا معنویت مدام تکرار می‌شود. ویتمور هم کوچینگ عمیق را فارغ از معنی نمی‌دانست و معتقد بود نهایت عملکرد در سازمان وقتی اتفاق می‌افتد که فرهنگ سازمانی درگیر معنی است.

معنی راه حل گذر از موانع ذهنی و عینی هم هست. از جمله این موانع، حضرت ترس است. اما این معنی چیست که عالمی را به دنبال خویش کشانده است؟

پیش از آن باید با مفهوم دیگری که این روزها به آن هم می‌پردازم آشنایتان کنم. اگر فلسفه می‌خوانید و با آن آشنا هستید به من و ما کمک کنید بیشتر با آن آشنا شویم.

دگربودگی یا دیگری‌گون یا Otherness

این مفهوم یعنی بیرون آوردن سر از لاک خود و نگاه به بیرون. از این هم پیشتر رفتن و از آن بیرون به خود نگریستن.

دگربودگی یعنی نگاه به خود و دیگری از ناحیه تفاوت نه تناقض؛ پیچیده و زیبا.

خود در مقابل دیگری است. دیگری کسی که در اخلاق کانتی، قانون طلایی محافظتش می‌کند. کسی که باید با او همانطور رفتار کنم که دوست دارم با خودم رفتار شود.

نمی‌خواهم وارد مفاهیم فلسفی شوم که چندان توان پنجه درانداختن با آنها را ندارم.

من هستم و ترس‌هایم. اما دریغ که از دیگری گریزی نیست.

من از آدم‌ها می‌ترسم. شما هم می‌ترسید. این آدم‌ها ترسناکند، چون دیگری هستند. دیگری، به قول لویناس، بی‌چهره است. بی‌چهرگی، نشان شر است. شر، ترسناک است.

راه گریز از ترس‌ها، معنی است و من تعریف مشترکی از معنی در همه آثار نویسندگان متأخر یافته‌ام. معنی یعنی حضور در جهان دیگری. بیرون شدن از خود. تعلق به چیزی بزرگتر از خود. معنی می‌تواند شکل بودن را تعیین کند. معنی، جواب این سؤال است که بودن تو قرار است چه فایده‌ای داشته باشد؟

وقتی از این زاویه به معنی بنگریم؛ معنی یعنی سفر در خود را تمام کردن و به سمت دیگری رفتن.

نمی‌دانم شما هم یاد مراحل سلوک عرفانی افتادید یا نه. سفر از خود به خلق. (یادم باشد، یک روز باید به آثار روان‌شناختی عرفان ایرانی بپردازم.)

معنی یافتن

یادم می‌ماند که کم‌کم ابزارهای یک کوچ را برایتان افشا می‌کنم که بتوانید خودتان را کوچ کنید. تا بحال در نوشته‌هایم شما را در جریان یک کوچینگ خود (self-coaching) زنده گذاشته‌ام! 😊

با همه این مواردی که گفتم؛ دیده‌ام که آدم‌ها تا تعریف هویت، آهسته یا سریع، با ترس و لرز یا با شوق فراوان، بهرحال می‌آیند. اما برای رفتن به پله بعد و یافتن معنی، ناگهان پیروان بی‌چون و چرای قالب‌های مرسوم اجتماعی می‌شوند. درحالی که مرحله معنی به ما می‌گوید که تا تو از دریچه چشم دیگری به خود ننگری و فاصله خود با دیگری را نسنجی معنی خویش را نمی‌یابی.

ناگهان همه می‌خواهند تأثیرگذار باشند. مؤثر باشند. زندگی دیگران را بهتر کنند و …

دست بردارید! خب جزئیات؟ تصویر؟ خواست؟ …

من میانبری را امتحان کرده‌ام.

رؤیا

وقتی یافتمش که داشتم به خودم در خواب‌هایم فکر می‌کردم. در خود، اما درحال نگاه کردن از بیرون به خود. یک‌جور دانای کل. آگاه به قبل و بعد و باز شگفت‌زده از آنچه در حال اتفاق می‌افتد.

ارشمیدس‌وار (البته نه برهنه!)‌ فریاد زدم که یافتمش. من رؤیایی دارم! رؤیاهایی معنی‌دار. معنی‌هایی که در ذات، واحدند و در صورت‌های رؤیایی دیگرگون، تکرار می‌شوند.

در رؤیاهایم، من آنم که قصه می‌گوید و شفا می‌دهد. شمنم. منتقل کننده حکمت و خرد گذشتگانم و ثبت‌کننده تجربه شکارچیانی که در گوشم از رؤیاهای بیداری‌شان زمزمه می‌کنند.

و من یافتم معنایم را،

و

گذشتم از تکرار بی‌تأثیر اشکال مختلف صرف اثر و اثرگذاری.

حالا می‌نویسم برای آن دیگرانی که همچنان از آنها می‌ترسم. من معنایم را در رؤیاهایم دیده‌ام. آنجا که من هستم و دیگری. مثل مارتین لوترکینگ، من هم هربار کلاسی را به پایان رسانده‌ام لبخندی زده‌ام و گفته‌ام:

من رؤیایی دارم!

برایم بنویسید که رؤیای شما چیست. بنویسید که این متن چقدر به آنچه شما خواسته‌اید نزدیک بوده است. آی دیگران بیایید از چشم همدیگر به هم بنگریم تا ما بشویم و بعد دیگران و دیگران و دیگرانی بیشتر را به خودی‌ها پیوند بزنیم.

اسبی که حرف می‌زند!

روزی اسبی به صاحب سیرکی تلفن می‌زند و می‌گوید:

  • سلام من یک اسب هستم می‌خواستم ببینم می‌توانم در سیرک شما استخدام بشوم؟
  • شما هنر خاصی دارید؟
  • من یک اسبم؟
  • همان دفعه که گفتید فهمیدم. من چرا باید شما را استخدام کنم. زیبایید؟ خوب می‌دوید؟ می‌پرید؟ یا …؟
  • من اسبم. دارم با شما حرف می‌زنم!!

تا حالا فکر کرده‌اید چرا جوکی برای شما خنده‌دار است؟ یا بعضی را می‌خنداند و بعضی را نه؟ خب، راستش موضوع خنده، به طور کلی خیلی پیچیده است.

درحال حاضر خنده‌دار بودن این جوک خاص است که موضوع نوشتن من شده است. خنده‌ای که پاداش مغز است برای کشف یک تناقض.

تناقض جالب توجه این جوک این است که وقتی تعریف کردنش شروع می‌شود ما وارد یک دنیای قراردادی می‌شویم؛ دنیای قصه یا روایت یا در اینجا جوک؛ دنیایی که همه چیز می‌تواند در آن اتفاق بیفتد.

تماس تلفنی یک اسب با یک سیرک در جهان قصه، موضوع عجیب و خنده‌داری نیست. حالا شما و صاحب سیرک هر دو پشت خط منتظر هستید تا چیزی واقعاً خاص را بیابید.

آن چیز عجیب، نقض قرارداد بدیهی ابتدایی در دنیای روایی است. حرف زدن اسب قرار نیست بدیهی باشد. کشفی سریع، هجوم پاداش به مغز و لبخندی به معنای لذت!

پنج ماه از آخرین پستم که درواقع سومین پست بود (توضیح دادم تا بعداً نگویید حالا فاصله اول و آخرش مگر چقدر بوده؟؟!!) می‌گذرد و تقریباً هرروز با این پرسش روبرو بوده‌ام که خب، چرا ادامه نمی‌دهی؟ چرا نمی‌نویسی؟ متوجه محبت دوستانم بودم ولی حال همان اسبی را داشتم که به سیرک زنگ زده است.

  • چرا نمی‌نویسی؟
  • شما پست‌های قبلی من را خوانده‌اید؟
  • بله
  • خب، من در آن پست‌ها توضیح داده‌ام که از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسم!

وقتی یکبار ترست را شکست دادی دیگران آن را نمی‌پذیرند. تو با ترست تنها می‌شوی.

به تنهایی مردی که به قصد خواب به مسجد مهمان‌کش رفت (داستانی از مثنوی). فارغ از شماتت و نصیحت دیگران. رفت که جنازه‌اش را بیابند. یا خواهد مرد یا رازی خواهد یافت به ارزش جان.

وقتی یکبار به دیگران نشان دادی که ترست بی‌مقدار است؛ به ترس بزرگتری خوش‌آمد گفته‌ای. تنهایی! حالا چاره‌ای جز روبرو شدن با آن نداری. در مسجد را که ببندند با هیولاهایی روبرو خواهی شد که به قصد کشتنت آمده‌اند. کشتن هرآنچه می‌توانستی باشی و نشده‌ای.

حالا این وقت صبح (۲:۳۰) من با در و دیوار مسجدم تنها هستم. به قصد آزمون. من، اسبی که حرف می‌زند (به همان مظلومیتی که در تصویر فوق می‌بینید)؛ روبروی شما ایستاده‌ام و صدای همه شما را که به نقد من برخاسته‌اید می‌شنوم. آی همه شما که می‌خواهید خواری مرا ببینید؛ من، مردی که امشب را به قصد خواب در مسجد مهمان‌کش آمده‌ام؛ می‌دانم گنجی که قرار است از در و دیوار بر سرم ببارد دروغی یا قصه‌ای بیش نیست.

من دوستانی یافته‌ام که بیرون در مسجد مهمان‌کش من، منتظر هستند. این چند نفر، موجوداتی دیگرند وهنرهای دیگر دارند.

گروه حامی، ابزاری برای غلبه بر ترس است. کسانی که همراه معنای شما باشند و ترکشان ترسی بزرگتر از ترس فعلی.

لطفاً این روش را در منزل، محل کار و هر جای دیگری امتحان کنید و حتماً نتیجه‌اش را با من در میان بگذارید. یا به تفسیر تئوری انتخاب، این ترس کم‌کم خواهد مرد؛ یا به تبیین اکت (درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد) از تلخی‌اش کاسته خواهد شد.

همراه من باشید!

این داستان ادامه دارد!

چگونه بترسیم؟

گاهی حکمت،در جایی به سراغت می‌آید که منتظرش نیستی.

مثلاً روی یونیت دندان‌پزشکی. بعد از اینکه همه معاینه‌ها را انجام داد و عکس‌ها را بررسی کرد.

گفت: «چیزیت نیست.»

گفتم: «اما درد دارم.»

گفت: «خب چون زنده‌ای!»

راستش آن روز فکر کردم که دکتر کلینیک دولتی همین است دیگر.

بار دیگر هم باز در مطب بودم. مدتها بود از سینوزیت رنج می‌بردم و کارم داشت به سِرُم آنتی‌بیوتیک می‌رسید که پزشکی، به دادم رسید و بعد توصیه‌ای عجیب کرد. جلو آبریزی بینی‌ات را نگیر. عفونت‌های سینوسیت ناشی از این است. نگرفتم و درست شد.

قبلاً هم گفته‌ام که استعاره‌ها راهنماهای خوب و سرراستی هستند؛ برای درک یک مفهوم. این دو خاطره، استعاره‌ای شد برای من.

  • می‌ترسم؟
  • خب چون زنده‌ای!
  • خشمگین می‌شوم؟
  • خب چون زنده‌ای!
  • غمگینم؟
  • خب چون زنده‌ای!

نمی‌توانیم دیگر نترسیم. دیگر خشمگین نشویم. دیگر هیجانات منفی را تجربه نکنیم. آنها میلیون‌ها سال است با ما بوده‌اند. هیجانات منفی یک نوع توانایی است. مثل درد، تب یا حتی آبریزش بینی!

اگر آرزو کنیم که دیگر هیجانات منفی را تجربه نکنیم؛ مثل این است که آرزو کنیم برای لاغر شدن دیگر احساس گرسنگی نکنیم. زندگی اینچنین، مزه‌ای خواهد داشت؟

ما فعلاً درباره ترس حرف می‌زنیم. هیجان یا احساسی اصیل، واقعی، قدرتمند و قدیمی. خیلی از ما هم فکر می‌کنیم باید با ترس‌هایمان بجنگیم. در زبانمان هم به جنگیدن با ترس، می‌گوییم شجاعت.

اینجا، یک سؤال برای من پیش می‌آید؟ جنگ از کجا می‌آید؟ یعنی ما کی می‌جنگیم؟ جوابش واضح است. نه؟ وقتی ترسیده‌ایم یا وقتی خشمگینیم.

چه دور عجیبی؟ چه تسلسل گیج‌کننده‌ای؟ دفع افسد به فاسد؟ ترجیح بد به بدتر؟ یا شاید هم برعکس.

بگذارید گیجتان نکنم. راه حل این است. ترس را فقط یک ترس بزرگتر شکست می‌دهد. هر راه حل دیگری که شامل تغییر بینش و از بین بردن ریشه‌های ترس باشد؛ طولانی مدت و هزینه‌بر است. راه حل‌های دیگر هم تقریباً همین فلسفه را دنبال می‌کنند. ترسی بزرگتر پیدا کنید.

باورتان نمی‌شود این راه حل کار کند؟ به مادری که از گربه می‌ترسد فکر کنید که کودکش را در برابر گربه‌ای خشمگین می‌بیند. خودتان مثال‌های زیادی را در زندگی‌تان خواهید یافت. به‌خصوص مردان خانواده‌دوست با این مقوله به‌خوبی آشنا هستند!

چه ترسی وجود دارد که آنقدر بزرگ باشد که ترس‌های دیگر در برابرش کوچک بنماید؟ می‌دانم از جواب می‌ترسیم. چون فکر می‌کنیم می‌شناسیمش. جواب نوک زبانتان به احتمال زیاد «ترس از مرگ» است. نزدیک شدید ولی این جواب کامل نیست. بزرگترین ترس و مشروع‌ترینشان عبارت است از:

«مرگ بی معنا»

چه شد که دوباره رسیدیم به همان نقطه‌ای که در پست قبل رسیده بودیم؟

به این دلیل که انگیزش‌ها، مسیرهای متفاوت دارند. نمی‌توانستم این ایده را بدون در نظر گرفتن یکی، بدون دیگری توضیح دهم. بعضی مغزها، با انگیزش‌های سلبی راحت‌تر هستند. یعنی از ترس فقر می‌خواهند پولدار شوند و از ترس تنهایی ازدواج می‌کنند. بعضی مغزها با انگیزش‌های ایجابی راه می‌افتند. یعنی برای رسیدن به ماشین مورد علاقه‌شان پولدار می‌شوند و با عشق ازدواج می‌کنند.

نمی‌خواهد برای شناختن خودتان در تجربیاتتان غور کنید. راه که بیافتید همه چیز دستتان می‌آید. انتهای این تونل بهرحال نوری هست.

«معنی»

اشتیاق معنوی

یا

ترس بی معنا مردن

من از مردن وقتی ننوشته باشم، می‌ترسم. از مردن وقتی رؤیاهایم را نزیسته باشم. از مردن در تنهایی.

من سجاد سعیدنیا هستم و هنوز از نوشتن و آدمها می‌ترسم. شما؟

من از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسم. شما از چه می‌ترسید؟

این متن می‌تواند یک اعتراف باشد. برای این‌که وجدانم را آسوده‌تر کند. شاید هم یک آغاز، برای راهی که نمی‌دانم به کجا می‌رود. پس خواندن این متن برای شما چه فایده‌ای دارد؟

شما هم مانند من هستید. ترس آنقدر طبیعی و بدیهی است که فروید اصلاً برای تعریفش به خود زحمت نداد. اضطراب، را با ترس تعریف کرد. ترسی که عاملش را نمی‌شناسیم و یا هنوز وجود ندارد.

پس دردی را روایت خواهم کرد که می‌دانم در تحملش تنها نیستم. این متن، می‌تواند دعوتی باشد برای همدردی. برای این درد هزینه‌های زیادی پرداخته‌ام و همچنان می‌پردازم.

خیلی طول کشید تا بتوانم تصویر واضح را ببینم. اضطراب‌هایی که تحمل می‌کردم تبعات فیزیولوژیک طاقت‌فرسایی داشت. من از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسیدم. موقعیت‌هایی که ترکیب این دو را با هم داشت تبدیل می‌شد به وحشتی بزرگ؛ ترس مرگ.

اگر اندکی از روان‌شناسی، علوم شناختی یا حتی زیست‌شناسی انسانی بدانید؛ حتماً با آمیگدال‌ها آشنا هستید. آنها مسئول حفظ بقای ما هستند و مغز ما را به واکنش وا می‌دارند. برای جنگ، گریز یا خشک شدن. ترکیب آدم‌ها و نوشتن، برای من هربار یکی از واکنش‌ها را پیش می‌کشید، بیشتر از همه فرار.

وقتی لازم بود برای یک سازمان، پیشنهادم را بنویسم، ممکن بود دیگر جواب تلفن هیچ‌کس را ندهم. وقتی قرار است طرح درسی را ارائه بدهم ممکن است از خیر برگزاری کارگاه بگذرم. وقتی قرار بود تمام یافته‌های پژوهشی خودم را بنویسم، ترجیح می‌دادم شغلم را عوض کنم. هزاران مثال از این دست وجود دارد.

نکته جالب این است که زمان زیادی وقت صرف کردم که اعتراف نکنم می‌ترسم. مثلاً، به خودم گفتم: اهمال‌کار یا تنبل یا بی‌نظم. البته از دیگران هم همین‌ها را شنیدم. قضات منصف‌تر حکم‌های بهتری دادند؛ کامل گرایی، بی‌معنایی یا بی‌هدفی. محکوم شدم به آموختن عمیق مدیریت زمان و یا حتی تغییر سبک زندگی.

من حتی برای درمان بیش‌فعالی و کم توجهی خودم هم زمان زیادی صرف کردم.

البته نمی‌خواهم همه تشخیص‌ها و تبیین‌های روان‌شناختی را زیر سؤال ببرم. چیزی که می‌خواهم اضافه کنم این است که نباید این تبیین‌ها، به معنای نفی ترس باشد. شما هم به احتمال بسیار زیاد با این تعبیرات روبرو شده‌اید.

ترس آنقدر مذموم است که حتی می‌ترسیم، بترسیم. اما وقتی وجود دشمنی را نفی می‌کنی، چگونه می‌توانی با آن بجنگی؟ بعدتر به مرام معتادان گمنام برخوردم. معتاد، باید بپذیرد معتاد است و تا آخر عمر همینطور باقی خواهد ماند. وگرنه چه چیزی را باید ترک کند؟

پس ترسوهای جهان بیایید با هم فریاد بزنیم! ما می‌ترسیم!

مغزی که می‌ترسد حتی از مغز معتاد قدمت بیشتری دارد. ترس از نظر وفاداری و چسبندگی، چیزی شبیه چربی دور کمر است. ما باید بپذیریم ترسوییم و همیشه هم قرار است بترسیم. هر حرکتی در ادامه زندگی ما بستگی به این دارد که چقدر می‌توانیم با ترس‌هایمان تعامل سازنده داشته باشیم.

اگر فرمان دست ترس‌ها باشد؛ واکنش، یا جنگ است یا فرار یا خشک شدن و بی‌عملی. اما نمی‌توان دست از ترس برداشت. کاملاً نترس بودن سر آدم را به باد می‌دهد.

خبر خوب این است که چیزی هست که از ترس بزرگتر است. بزرگتر از ترس «اشتیاق» است.

اشتیاق فرزند «معنی» است. معنی در«رویاها» تجلی می‌یابد. در همین مکان درباره رویاها و معنی خواهم نوشت. اما برایم بنویسید که شما از چه چیزهایی می‌ترسید.

من سجاد سعیدنیا هستم و از نوشتن و آدم‌ها می‌ترسم. شما؟

بالای سر غذایت بایست؛ همینطور رابطه‏‌هایت!

یکی از مشکلات من در آشپزی این است که به راحتی حواسم پرت می‌‏شود. بخصوص وقتی قرار است برای چند مهمان، با سلایق مختلف غذاهای مختلفی بپزم.

اگر مرا در این حالت ببینید؛ اینگونه توصیفم می‏‌کنید: مدام از سر این میز به آن یکی می‌‏پرد، ظرف‏‌ها را جابجا می‏‌کند و گاهی کاملاً گیج و سردرگم می‏‌نماید. گاهی می‏‌ایستد تا فکر کند که چه باید بکند؛ اما سریع خودش را جمع می‏‌کند و سروقت کاری می‏‌رود. از سر و رویش عرق می‌‏ریزد و عصبی و ترسیده است.

مطمئنم با این تصویری که توصیفش را خواندید؛ حدس می‏‌زنید که آشپزی برای من کاری لذت‌بخش نیست.

اشتباه است! آشپزی گاهی مدیتیشن من است. روزی که در آن آشپزی کرده باشم، عذاب وجدان اینکه امروز هم هیچ کاری نکرده‌‏ام را ندارم.

من آشپزی را دوست دارم. هر چند چیزی که همیشه انتظار آن را دارم و گویا تجربه مشترک همه آشپزهای غیرحرفه‌‏ای جهان است؛ این است که نمی‌‏توانم بلافاصله از نتیجه کارم لذت ببرم. معمولاً ارزیابی درست من از نتیجه نهایی، فردای روز مهمانی اتفاق می‌‏افتد. وقتی باقیمانده غذا را برای خودم، دوباره، گرم می‏‌کنم.

مهمانان همیشگی کاملاً این حال من را درک می‌‏کنند. گاهی کمک کوچکی می‏‌کنند و گاهی رهایم می‏‌کنند تا با خلسه عجیب خودم بسازم و درنهایت، در اکثر اوقات و نه همیشه، با نتیجه‌‏ای خوشمزه از آن خارج شوم.

این ترکیب عجیب علاقه و اضطراب را جای دیگر هم یافته‏‌ام. در رابطه‌‏ام با دیگران.

گویا جهان انسان‏‌ها، مهمانی شلوغی است که همه ما در آن، آشپزهای غیرحرفه‌‏ای هستیم.

برای اینکه این تعمیم عجیب را داشته باشم؛ دلایل شخصی، حرفه‏ای و علمی فراوان دارم.

تجربیات شخصی، آنچه در فرآیند کوچینگ و اتاق درمان دیده‌‏ام و مطالعاتم نشانم داده است که همیشه پایه رابطه با دیگران در میان است. همان‌قدر که ممکن است هر روز پخت و پز کنیم ولی تا آخر عمر آشپز حرفه‏‌ای نشویم؛ امکان دارد که تا آخر عمر مانند یک فروشنده، درمانگر یا کوچ حرفه‌‏ای نتوانیم از پس رابطه‌‏هایمان بر بیاییم.

دیگران، بزرگترین مرجع استرس و اضطراب‌‏های ما هستند.

من وقتی برای خودم آشپزی می‏‌کنم بیشتر کنجکاو و ماجراجو هستم تا نگران. مهمان‌‏های خصوصی‌‏تر من هم می‌‏دانند که هربار باید منتظر چیز جدیدی باشند.

مادرم بیشتر به موجودی یخچالش و سیر شدن دیگران فکر می‏‌کرد. ما، زیاد، گرسنه و پر سرو صدا بودیم. خاله‌‏ام که همیشه نتیجه کارش عالی بود؛ آشپزی، به تمامی متکی به اصول، بود؛ ولی ما با لذتی آمیخته با ترس، دست به سفره‏اش می‌‏بردیم. خوردن سر آن سفره، قانون‏‌های خودش را داشت.

تجربه آشپزی من، با نگاه به دست آن‌ها و تجربیات خودم شکل گرفت. ابتدای ازدواجم بود که پدیده‏‌های دیگر را کشف کردم. کتاب آشپزی و فیلم‏‌هایی که در مورد آشپزی ساخته شده بود؛ اما یک چیز تغییر نکرد. در نهایت، مهمان، به نتیجه کار امتیاز می‏‌دهد. لبخندی، تعریفی، لب ورچیدنی یا سکوتی طولانی و درخواست چیزی که به قول معروف بشورد و ببرد تجربه آشپزی را طبقه‌‏بندی می‏‌کند. خوب، عالی، افتضاح یا … .

غذا و رابطه، بدیهی هستند. هر روز و هر ساعت در زندگی ما حضور دارند و همین، باعث می‌‏شود دست‌کم بگیریمشان؛ اما سلامت و تجربه بودنِ ما، به طرز اعجاب‌‏آوری به آن‌ها گره خورده است.

«به من بگو چه می‏‌خوری تا به تو بگویم چگونه آدمی هستی!»، زیادی اغراق‏‌آمیز به نظر می‏‌رسد؛ اما تا حدود زیادی هم واقعیت دارد. همان‌قدر که می‏‌توانیم بگوییم «تو اول بگو با کیان زیستی/ پس آنگه بگویم که تو کیستی». آن‌قدر مطالعه علمی در مورد همبستگی کیفیت رابطه‌‏ها و سعادت بشری وجود دارد که در حوصله بحث نمی‌گنجد.

اما دو چیز را از ویلیام گلاسر یاد گرفته‌ام:

اول اینکه:

هر وقت موضوع رنج روانی در میان باشد حتماً رد پای یک یا چند رابطه مشکل‏‌دار هم وجود دارد.

دوم اینکه بشر، هرچند از نظر سخت‏‌افزاری نسبت به نیاکان خود وضعیت بهتری دارد و حتی می‏‌توان آینده بهتری را هم برایش پیش‏‌بینی کرد؛ اما همچنان در مورد رابطه، اندر خم یک کوچه است و با همان مشکلاتی سروکله می‏‌زند که نیاکانش با آن درگیر بودند.

در مورد غذا وضع ما بهتر است. پیشرفت‏‌ها، غیرقابل‌انکار هستند و شاید بتوانیم از آشپزی چیزهایی یاد بگیریم که بتوانیم با آن‌ها، مشکل رابطه‌ها را هم حل کنیم. شاید هم فقط، به امتحانش بیرزد.

توصیف غذایی رابطه‌‏ها

برای اینکه آشپز بهتری بشویم و دردسر کمتری داشته باشیم باید مواد غذایی را بشناسیم و بدانیم که ترکیب‏‌های مختلف آن‌ها چه ویژگی‌‏هایی دارند.

باید مواد رابطه، یعنی آدم‏های دیگر را هم بشناسیم؛ اما پیش از هر چیز مهم است که بدانیم نمی‌‏توانیم در ویژگی مواد دست ببریم. استفاده درست از مواد است که غذای جان‏‌فزا به ما می‏‌دهد وگرنه تلاش برای تغییر ذات مواد، تلاشی جان‏فرساست.

نفاخ بودن حبوبات، ذات آن‌ها است. اگر معده حساسی دارید؛ باید برای خود فکری بکنید. غرغر و شکایت از نفخ، بعد از خوردن یک پاتیل آش، همان‌قدر غیرمنطقی است که نق زدن در مورد سردی رابطه با آدمی درون‌گرا یا شلوغی رابطه با انسانی برون‌گرا.

اگر مجبورید با آدم درون‏‌گرا سروکله بزنید و خودتان برونگرا هستید یا برعکس؛ مثل وقتی‌که فرزند، والدین، همسر، رئیس یا معلمتان این‌چنین هستند؛ چاره این است که محیط را مناسب این کار بکنید. مثل حبوبات که با صبر و حوصله باید در آب خیس بخورند تا جوانه بزنند؛ تا از نفاخ بودنشان کاسته شود و به کار ما بیایند؛ باید با آدم‌ها هم صبور بود.

هرچند توصیه می‌‏شود معتدل‌کننده‌هایی را دم دست داشته باشید. عرق نعنا یا زنیان، چای و نبات یا ازاین‌دست؛ چاره‏‌های فوری خوبی هستند. صبر و حوصله اما کیمیایی جاودانی است.

پذیرش دیگران و عدم تلاش برای تغییر آن‌ها به هر نحو، تضمین‌کننده کیفیت رابطه‌‏هاست. وگرنه می‌‏دانیم که می‌‏شود هر غذایی را چرب‌تر و خوش‌‏نمک‌‏تر کرد و به خورد خلق‏‌الله داد؛ اما بلایی که آن غذا سرتان می‌آورد نیاز به توضیح ندارد.

آشپز حرفه‏‌ای برای انتخاب مواد غذایی وقت مکفی می‏‌گذارد. شاید مجبور به استفاده از مواد خاصی باشد؛ ولی سعی می‏‌کند بیشتر آن ماده را بشناسد و بهترین استفاده را از آن بکند.

آشپز ایرانی که در اروپا، رؤیای پختن قورمه‌‏سبزی دارد؛ باید بداند که نه عطر شنبلیله ایرانی را در اختیار خواهد داشت نه می‌‏تواند روی مزه گوشت گوساله، مثل راسته گوسفندی حساب کند.

چاره چیست؟ یا مزاجش را تغییر دهد تا با آشپزی اروپایی تطابق پیدا کند، یا منابع زیادی (زمان، هزینه، پول و چیزهای دیگر) صرف کند تا عین آنچه می‏‌خواهد بیابد.

اگر حرفه فرد آشپزی نباشد؛ سالی یک‌بار هم به وصال آن قورمه‌‏سبزی آرمانی برسد کافی است.

یادمان باشد که غذا، برای بودن است و رابطه هم. ما موظف هستیم که بالای سر غذایمان بایستیم و بگذاریم خوب بپزد و به عمل بیاید تا تجربه‏‌ای داشته باشیم فراتر از پر کردن باک بنزین و تأمین سوخت.

در مورد رابطه هم ما آشپزهایی هستیم که گاهی خودمان مواد غذایی خودمان را می‏‌کاریم و درو می‏‌کنیم. ارزشش را دارد؟ حتماً همین‌طور است.

بعضی از آدم‌‏ها مثل مواد هیدروکربنی هستند. ما از آن‌ها انرژی می‌‏گیریم و با آن‌ها حالمان خوب است؛ اما بعضی‏‌هایشان هم مثل سیب‏‌زمینی و برنج و حتی بدتر، شکر، ممکن است معتاد و چاقمان کنند و بعدازآن دیگر فقط ما را به سراشیبی بیماری ببرند. در مصرف آن‌ها باید دقت کرد.

خوش‌‏مشربی معیار همیشه خوبی برای انتخاب رابطه‌‏هایمان نیست. بهتر است مثل یک آشپز حرفه‌‏ای بدانیم که هیدروکربن خالی، غذای کاملی نیست. حتماً مکمل‏‌های سالم دیگر را باید خورش رابطه‏‌ها کرد. کسی که غذایش همیشه سیب‌‏زمینی سرخ کرده است و رابطه‏‌هایش همواره در مهمانی‏‌های شلوغ و ماجراجویی و خنده خلاصه شده هیچ‌کدام کاملاً سالم نیستند.

بعضی از آدم‌ها مثل میوه و سبزی هستند. خوردنشان سخت‌‏تر است و باید تازه نگهشان داشت. رابطه با آن‌ها همیشه دل‏نشین نیست و تعامل با آن‌ها گاهی سخت است. آن‌ها که زیاد می‌‏دانند از این جمله هستند؛ اما لازم است توی سفره‏مان داشته باشیمشان. حتی اگر مثل کلم بروکلی نه شکلشان را دوست داشته باشیم نه طعم‌شان را.

بعضی از آدم‏‌ها هم پروتئین هستند. قدرت عضلات و گاهی آرامش عصبی ما به آن‌ها بستگی دارد؛ اما بهتر است متنوع مصرف شوند و گاهی حضورشان کمرنگ‌تر باشد. بعضی آدم‏ها هم مثل لبنیات هستند. استخوان‏هایمان را می‏سازند ولی ممکن است معده را به هم بریزند.

آشپز واقعی، مسئول، اصول‏‌مدار و خلاق؛ بشقابش را از هر چهار نوع غذا پر می‏‌کند و می‏‌داند خودش مسئول غذایش است؛ چنانچه مسئول رابطه‏‌هایش.

غذا، رابطه، موفقیت و آرامش

 حتماً شنیده‌‏اید که میانگین قد انسان‏ها افزایش پیدا کرده است و می‌‏دانید که علت آن را تغییر در کیفیت غذایی می‏‌دانند. باز هم حتماً شنیده‌‏اید که مردم نقاطی از جهان سکته قلبی نمی‏‌کنند یا سرطان نمی‏‌گیرند چون در رژیم غذایی آن‌ها از فلان ماده غذایی بیشتر استفاده می‌‏شود. این‌ها موفقیت‏‌های عالم تغذیه هستند؛ اما نمی‌‏شنویم که میانگین افسردگی کاهش یافته است.

حتی می‏‌دانیم که یک سال را برای مقابله با افسردگی اختصاص داده‌‏اند و شعارشان این بود: «در موردش حرف بزنید». موفقت و آرامش را چگونه باید با رابطه‏‌ها تضمین کرد چنانچه سلامت بدنی را با غذاها؟

 یکی از مواردی که حتی در یک سرماخوردگی ساده به شما توصیه می‌‏شود؛ پرهیزهای غذایی است.

دکتری که در دوران کودکی پیشش می‌‏رفتیم همیشه وقت نوشتن نسخه مثل یک ماشین تکرار می‏‌کرد که آب یخ نخور. ترشی نخور. سرخ‏کردنی نخور.

روان‏شناسان هم همواره توصیه‏‌هایی در مورد رابطه‌‏ها دارند. با آدم‏‌های سمّی رابطه نداشته باش یا اگر مجبور هستی خودت را در مقابلشان مصون کن.

آرامش محتاج پرهیزهای رابطه‌‏ای است.

آب یخ، ترشی و غذای سرخ‌شده خوشمزه هستند. شاید باورتان نشود ولی آدم‏های خودشیفته، وابسته‌‏ها و حتی سایکوپات‏‌ها (دشمن اجتماع) هم جذاب‌اند.

در کنار این آدم‌‏ها بودن به شما احساس خوبی می‌‏دهد آن‌ها خوش‏‌مشرب و جذاب‌اند و در شما توهم‌‏های مختلف شادی‏‌بخش ایجاد می‏‌کنند. مثل من برتر و متفاوتم و تو هم که با منی همین‌طور. من به تو نیاز دارم و تو قهرمان منی. من شمع جمع هستم و تو در کنارم می‌‏درخشی.

اما همه آن‌ها مثل غذاهای ناسالم هستند. آن‌ها از درون شما را نابود می‌‏کنند ولی شما طعمشان را دوست دارید. هیچ راهی جز تغییر رژیم غذایی وجود ندارد و باوجوداینکه این گزاره بدیهی است؛ اما هزاران مشکل با خود دارد.

هیچ راهی جز تغییر رابطه‏‌ها برای آرامش یافتن وجود ندارد. گزاره مذکور هم پر از اماواگر است ولی همان‌قدر درست است.

سوءتغذیه و فقر غذایی هم ما به ازای خود را در رابطه‏‌ها دارند. اولین نگاه به انسان بیمار یک گزاره تقریباً بدیهی را به ذهن متبادر می‏‌کنند. او سبک تغذیه بدی دارد. در اکثر موارد حدستان درست است؛ اما من جنبه دیگر ماجرا را هم دیده‌‏ام انسان بیماری که سبک تغذیه زنده نگهش داشته است.

اگر مدام مضطرب هستید. افسرده و بی‏هدف هستید و یا موفق نمی‏شوید. به دوروبرتان نگاه کنید. از دو حال خارج نیست: یا باری بهر جهت با روابطتان روبرو شده‏اید و مسئولیت‌‏پذیر نبوده‌‏اید یا دچار سوءتغذیه و فقر غذایی رابطه‌‏ای هستید.

باید بپا خیزید و از این به بعد خودتان آشپز باشید. عوض کردن رستوران افاقه نخواهد کرد. موفقیت و آرامش تا حدود زیادی در گرو محیط است. باران که در لطافت طبعش خلاف نیست/ در باغ لاله روید و در شوره‏زار خس. مسئولیت رابطه‏‌هایتان را بپذیرید. غرغر و شکایت و انتقاد دردی دوا نمی‌‏کند باید رژیم خود را عوض کنید.

البته نمی‏‌شود یک‌روزه رژیم غذایی را تغییر داد. تغییر ناگهانی خود عامل تغییر نکردن است. گاهی آن‌قدر سوءتغذیه شدید است که غذای سالم شمارا خواهد کشت.

نمونه افراطی آن در زلزله ترکیه رخ داد. فردی که بدون آب و غذا چهار یا پنج روز زیر آوار زنده مانده بود توسط مردم نجات پیدا کرد و همان مردم موجب مرگ او شدند.

چطور؟ به او آب دادند. آب بدن مدت‌ها تشنه مانده را کشت؛ یعنی اگر متوجه شده‌‏اید فقر رابطه‌‏ای دارید و آن فقر خیلی شدید است به خود آسیب نزنید. تغییر را با یک متخصص آغاز کنید. او رابطه به‌منزله درمان را می‏‌شناسد (امیدواریم بشناسد).

 یکی از عوامل سلامت غذایی استفاده بیشتر از غذاهای دریایی است.

غذای دریایی در آشپزی خاصیت جالبی دارد. هرچقدر هم برای مزه‏‌دار کردنش تلاش کنید و وقت بگذارید باز هم مهم است که در تازه‌‏ترین حالت آن را مصرف کنید. به‌اندازه بپزید و داغ سرو کنید.

غذای دریایی برای من مصداق نه گفتن و جرأتمندی در رابطه است. همه آن را دوست ندارند. بعضی اصلاً حالشان از آن به هم می‏‌خورد. بعضی به‌هرحال می‏خورندشان و افراد کمی دیده‏ام که غذای دریایی انتخاب اول و محبوبشان باشد. بااین‌حال هیچ‌کس در رابطه با سالم بودن غذای دریایی شک ندارد.

مردم قطب شمال و اسکاندیناوی کم بودن میزان بسیاری از بیماری‏‌ها را به دلیل مصرف غذای دریایی زیاد می‏‌دانند؛ وارن بافت، غول سرمایه‌گذاری هم ویژگی افراد موفق را توانایی آن‌ها در نه گفتن.

همواره وقتی می‌‏خواهم جرأتمندتر باشم به این استعاره پناه می‌‏برم. نه گفتن مثل پختن ماهی است. کمی نمک و فلفل، سیر و روغن‌زیتون و بلافاصله بردن در تنور یا اگر عادت ندارید ماهیتابه؛ پخت کم و سریع و سرو داغ؛ بهترین نتیجه را می‌‏دهد. هرچه بیشتر با آن ور بروید هم مهمان را خسته می‏‌کنید و هم خودتان را و در آخر نتیجه لزوماً بهتر نخواهد شد.

بگذریم که ممکن است اصلاً از سرو آن بگذرید و غذای دیگری را سر سفره بگذارید که سالم‌تر نیست.

 این روزها خیلی مد است که درباره هوش هیجانی و تأثیر آن صحبت بشود.

آدم باهوش هیجانی بالا مثل آدمی است که بدنش و خواست آن را خوب می‏‌شناسد و غذای مناسب را انتخاب می‏‌کند اما جنبه دیگر آن این است که غذاها را هم خوب می‏‌شناسد. مثلاً می‏‌داند دارچین میل به شیرینی را کم می‌‏کند و می‏‌داند حتماً وقتی گرسنه است ابتدا کمی آب بخورد؛ شاید فقط تشنه باشد.

یک مورد دیگرهم که تأثیرش در موفقیت به اثبات رسیده است. شبکه‌‏سازی است.

آشپزی که خودش موادش را می‏‌خرد ارزش چنین امکانی را خوب می‌‏داند. قصابی که به تو بگوید امروز گوشت استیکی خوبی ندارم و یا سبزی فروشی که از دور صدایت کند که کرفس‏‌های تازه امروز را از دست ندهی نعمت‌‏های بزرگی هستند.

برای من اما شبکه‌سازی و رابطه تودرتو هستند. من فکر می‏‌کنم باید آن سبزی‌فروش طعم خورش کرفس شمارا چشیده باشد و قصاب را به کبابی مهمان کرده باشید.

شبکه بر اساس ارتباطات یک‌طرفه شکل نمی‏گیرد و اگر بگیرد چندان پایدار نمی‌‏ماند. تیم‌‏سازی هم همین‌طور است.

تیم‎‏سازی مرا یاد روزهایی می‌ا‏ندازد که دادن ناهار را در شرکت قبلی‌مان قطع کردند. نغمتی بود که برای ما نعمت شد. کسی هر روز برای دیگران ناهار می‌‏پخت. چنان شد که حوصله بازگشت به روال سابق و خوردن غذای بی‏‌کیفیت را نداشتیم. پیوند غذا و رابطه؛ شادی و سلامت.

پیوند غذا و آشپز

واقعیت ما چیزی بیش از انعکاس تجربه زیسته در حافظه ما نیست.

نمی‌‏خواهم تمام موجودیت‏‌های دیگر را زیر سؤال ببرم. بیشتر منظورم این است که بگویم، ما کمتر راهی برای یافتن حقیقتی بیش ازآنچه ادراک می‏کنیم داریم.

اگر انیمیشن رتتویی یا همان موش آشپز را دیده باشید بهتر می‏توانید این موضوع را هضم کنید. اگر ندیده‏اید بقیه متن، پیچ داستان را فاش می‏کند.

صحنه‌ای در انیمیشن مذکور وجود دارد که منتقد سخت‏‌گیر و عبوس غذا، با خوردن لقمه‌‏ای از غذا، ناگهان در زمان به عقب می‌‏رود و به کودکی‌اش بازمی‌گردد. از آن به بعد ناگهان همه‌چیز برای او معنای تازه‌‏ای می‌‏یابد. حتی پذیرفتن یک موش به‌عنوان سرآشپز و اینکه هرکس توانایی آشپز شدن دارد برایش ممکن می‌‏شود.

هر کس که آشپزی کرده باشد این معنی را خوب می‌‏شناسد.

خوردن و سیر شدن کوچک‌تر از آن است که آشپزی را معنی‌‏دار کند.

حتی سلامت هم به‌تنهایی معنی‌‏دار نیست.

چرا یک خانم شاغل سراسیمه خودش را به خانه می‏‌رساند تا غذایی آماده کند؟ چرا گاهی در مرکز تفریحات ما چیزی برای خوردن وجود دارد؟ چرا سوپ مادربزرگ یا حتی چای نبات او قوی‏ترین داروی عالم است؟

در هر غذایی چیزی از آشپز هست؟ (نه منظورم باکتری‏‌ها نیستند! حس متن را خراب نکنید!) چیزی ورای وجود. عشق شاید و یا مسئولیت‌‏پذیری یا حکمت. هرچه هست؛ آشپزی نه‌تنها غذا پختن است. همان‌طور که رابطه‏‌ها چیزی ورای کلمات و حتی احساسات ردوبدل شده هستند.

معنای رابطه‌‏ها را بجویید و ارتباط خودتان را با آن فضایی که در رابطه ساخته‌‏اید بسنجید.

معنای یک رابطه، غذایی است که توسط دو آشپز پخته شده است؛ بنابراین ممکن است هم شور باشد و هم بی‏‌نمک. باید در مورد طعم آن غذا با آشپز روبرو تبادل‌نظر کنید. باید با قاشق او بخورید و با زبان او بچشید (می‏دانم ممکن است کمی چندشتان! بشود؛ ولی اصطلاح با کفش او راه بروید بی‏‌ربط بود.)

هر رابطه، چیزی را در شما تغییر می‏‌دهد و شما هم چیزی را در دیگران. همیشه هم این تغییر آن چیزی نیست که ما انتظار داریم.

ای‌بسا سرکه‌انگبین صفرا فزود/ روغن بادام خشکی می‏نمود. چاره‏ای نیست جز به اشتراک گذاشتن معنای رابطه و شنیدن آن از دیگری. بعید نیست که طعم آن تلخ باشد ولی قطعاً شفابخش است.

چای ماسالا و رابطه

امروز صبح می‏خواستم برای خودم چای ماسالا درست کنم. تنها بودم و معمولاً در این حالت آشپزی را پیچیده نمی‏کنم.

شاید برای مهمانانم ترکیب خاص ادویه خودم را بسازم و با عسل سرو کنم؛ ولی برای خودم چای ماسالا یعنی شیری که تاریخ‌مصرف آن دارد می‏گذرد، پودر آماده ماسالا و زردچوبه. شیر را همین‌طور سرد ریختم توی شیرجوش و پودر ماسالا و زردچوبه را هم اضافه کردم و شیرجوش را روی شعله اجاق‌گاز گذاشتم.

دستم، به هم زدن پرداخت و فکرم به سیر آفاق‌وانفس. صدایی حواسم را به سمت شیرجوش برگرداند. به‌موقع. به خودم نهیب زدم: حواست به غذایت باشد. یاد خاله‌‏ام افتادم که می‏‌گفت آشپز بالای سر غذایش می‌‏ایستد. غافل که بشوی یا غذایت می‌‏سوزد یا گربه آن را می‌‏برد (باور کنید یا نه، گربه، جوجه‌کباب‌های برادرم را از روی آتش برده بود).

طعم چای ماسالا برای من همراه شد بااینکه از خودم سؤال کنم من چقدر پای رابطه‏‌هایم ایستاده‌‏ام؟

این روش نوعی از تفکر است. وصل چیزهای پیچیده و انتزاعی به چیزهایی که بیشتر می‌‏شناسیمشان. من آن را از پیتر دراکر در کتاب خاطرات یک مشاهده‌‏گر آموختم و بعدتر در کاربرد استعاره و تمثیل در درمانگری بیشتر با آن اخت گرفتم.

مهم نیست استعاره و تمثیل چقدر دقیق است. العاقل یکفی بالاشاره. 

نباید به انگشتی که به ماه اشاره دارد خیره شد. باید ماه را دید.

تمثیل‏‌ها و استعاره‌‏ها کمک می‏کند اصولمان را تبیین کنیم و آن‌ها را در یادمان نگه داریم و هرچه بیشتر به چیزهای عادی و محسوس نزدیکشان کنیم بیشتر از آن‌ها یاد می‌‏گیریم. از این به بعد وقتی چای ماسالا خوردید، یاد سؤال من بیفتید. چقدر پای رابطه‏‌هایتان ایستاده‏‌اید؟ آیا حواستان به آن‌ها هست؟